{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان مافیای عزیز من

پارت ۱۵

در حالی که روی نیمکت نشسته بودیم و به آسمان نگاه می‌کردیم، خدمتکار به آرامی گفت: "گاهی اوقات، فقط کافی است که لحظه‌ای توقف کنیم و به اطرافمان توجه کنیم. زندگی پر از زیبایی‌های کوچک است که ممکن است در شلوغی روزمره فراموش کنیم."

با تایید سرم، گفتم: "دقیقاً! امروز واقعاً به من یادآوری کرد که چقدر مهم است که از لحظات کوچک لذت ببریم."

او لبخند زد و گفت: "خوشحالم که این احساس را داری. حالا که اینجا هستیم، آیا دوست داری درباره‌ی آرزوها و رویاهایت صحبت کنی؟"

با کمی تردید، گفتم: "البته! همیشه دوست داشتم درباره‌ی آرزوهایم صحبت کنم. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این است که یک روز بتوانم سفر کنم و دنیا را ببینم."

چشمانش درخشان شد و گفت: "این یک آرزوی فوق‌العاده است! کجا را بیشتر دوست داری ببینی؟"

با اشتیاق گفتم: "دوست دارم به جاهای مختلفی بروم، مثل ایتالیا با آن معماری زیبا و غذاهای خوشمزه‌اش، یا ژاپن با فرهنگ غنی و طبیعتش."

او با لبخند گفت: "این سفرها می‌توانند تجربه‌های شگفت‌انگیزی برایت به ارمغان بیاورند. امیدوارم روزی به همه‌ی آرزوهایت برسی."

حس خوبی در دلم ایجاد شد و گفتم: "ممنونم! امیدوارم که این آرزوها به حقیقت بپیوندند."

بعد از کمی صحبت درباره‌ی آرزوها و رویاها، تصمیم گرفتیم که به داخل برگردیم و کمی استراحت کنیم. به سمت اتاق برگشتیم و من دوباره به زیبایی‌های اتاق نگاه کردم.

خدمتکار گفت: "حالا که کمی استراحت کردیم، می‌خواهی یک چای خوشمزه درست کنیم و دوباره به صحبت ادامه دهیم؟"

با خوشحالی گفتم: "بله، چای همیشه حس خوبی به من می‌دهد!"

او به آشپزخانه رفت و من هم به آرامی روی مبل نشستم و به فکر روزی که گذرانده بودم، فرو رفتم. احساس می‌کردم که این روز نه تنها به من زیبایی ظاهری داده، بلکه به من یادآوری کرده که چقدر مهم است که به خودمان و آرزوهایمان توجه کنیم.

چند دقیقه بعد، خدمتکار با دو فنجان چای خوشبو برگشت و گفت: "این چای مخصوص من است. امیدوارم دوست داشته باشی!"

با لبخند فنجان را گرفتم و گفتم: "ممنون! بگذار ببینم چقدر خوشمزه است."

چای را نوشیدم و طعم دلپذیر آن را احساس کردم. در آن لحظه، فهمیدم که این روز به یاد ماندنی، نه تنها به خاطر زیبایی‌ها، بلکه به خاطر ارتباطی که با این دوست خوب برقرار کرده‌ام، خاص‌تر شده است.

ادامه دارد
منتظر نظر های قشنگتون هستم 😍
من برای این رمان های خیلی زحمت میکشم خوشحال میشم فالو کنیدو لایک کنی کامنت بزارین🥰
دیدگاه ها (۲)

سلام بچه ها من به دلیل امتحان نمی توانم رمان بزارم بعد از ام...

رمان قصر رویایی

رمان قصر رویایی

رمان مافیای عزیز من

تکاپو پارت ۹۱:چای سبز؟ 🍵🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍نور طلایی صبح، آرام از میا...

مقاله‌ی Naver:«فلیکس از گروه استری کیدز روز ۲۷ام (۵ شهریور) ...

🎂💜 Happy Birthday, Jungkook 🐰✨امروز، ۱ سپتامبر، روزیه که یکی...

آخرین بحث پارت ۲۱

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

رمان انفجار و امید

نماد مرگ پارت شیشم

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۹بعد از کافه، بدون برنامه مشخصی توی خی...

زندگی همیشه در اتفاق‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود؛ گاهی تمام زیبای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط