مخلوطی از عشقو مرگ
مخلوطی از عشقو مرگ
پارت 5
سوار ماشین شدیم و رفتیم شهر بازی
جیمین: ات الان پوشیدن این لباس برا انتقامه خیلی لباست بازه اتتتت
ات: جی...
جونگ کوک: عا جیمینااا چیزیش نگو ست کرده با من
همون لحظه نگاهمو دادم به جونگ کوک لبخندی زدم و جوابمو با یه چشمک گرفتم
جیمین: میزاشتی یه روز کامل خواهرمو بشناسی بعدش ست کنین باهم (خنده)
جونگ کوک: جیمین خواهر تو مثل خواهر خودمه حتی میتونم الان خواهرتو بغلم کنم چون مثل خواهر خودم
ات: اوههه ممنونم
دست جونگ کوک رو بین انگشتای دستم احساس کردم دستمو محکم توی دستش گرفت اما من از ترسی که جیمین بفهم همونطور ساده گرفته بودم وقتی میخواستیم وارد شهر بازی بشیم چندتا از همکلاسی هامو دیدم که باعث شد دست جونگ کوک رو محکم تر بگیرم
دوستاش: هی سلام ات
ات: سلام بچه ها
....: این اقا هم باید دوست پسرت باشه درسته
ات: بچه هاااا ایشون جیمین داداشمه و ایشون دوست داداشمه دوست پسرم نیستتت
.....: او ببخشید خوشبختم از اشنایی باهاتون خب دیگه ات ما باید بریم
ات: او بله به سلامت
قبل از رفتن یکیشون حرفی درگوشن زمزمه کرد(دوست پسرت خوشگله یقه لباستم بده بالا تر گردنت دیده میشه) مه باعث شد دست جونگ کوک رو ول کنم
ات: جیمین من یدقه میرم تا سرویس بهداشتی میام
جونگ کوک: هی صبر کن تنها نرو
جیمین: توم باهاش برو
ویو کوک:
به دبه دنبال ات رفتم که دیدم داره خودشو داخل ایینه نگاه میکنه و یقه لباسشو درست میکنه
جونگ کوک: فدات بشم من بیا اون نگاه نمیکنه درگیر یونا
ات: هرچی من بدم میاد ازش جیمین مدام میگه میخوام با اون ازدواج کنم
جونگ کوک: قربونت بشم من اشکال نداره که
ات: بیا بریم تا شک نکردن بهمون
جونگ کوک: برو (خنده)
برگشتیم و یونا و جیمینو پیدا کردیم دقیقا همون زمانی که جیمین زانو زده بود و به یونا میخواست حلقه بده ات: بدون لحظه ای ایستادن رفت و زد زیر جعبه حلقه
پارت 5
سوار ماشین شدیم و رفتیم شهر بازی
جیمین: ات الان پوشیدن این لباس برا انتقامه خیلی لباست بازه اتتتت
ات: جی...
جونگ کوک: عا جیمینااا چیزیش نگو ست کرده با من
همون لحظه نگاهمو دادم به جونگ کوک لبخندی زدم و جوابمو با یه چشمک گرفتم
جیمین: میزاشتی یه روز کامل خواهرمو بشناسی بعدش ست کنین باهم (خنده)
جونگ کوک: جیمین خواهر تو مثل خواهر خودمه حتی میتونم الان خواهرتو بغلم کنم چون مثل خواهر خودم
ات: اوههه ممنونم
دست جونگ کوک رو بین انگشتای دستم احساس کردم دستمو محکم توی دستش گرفت اما من از ترسی که جیمین بفهم همونطور ساده گرفته بودم وقتی میخواستیم وارد شهر بازی بشیم چندتا از همکلاسی هامو دیدم که باعث شد دست جونگ کوک رو محکم تر بگیرم
دوستاش: هی سلام ات
ات: سلام بچه ها
....: این اقا هم باید دوست پسرت باشه درسته
ات: بچه هاااا ایشون جیمین داداشمه و ایشون دوست داداشمه دوست پسرم نیستتت
.....: او ببخشید خوشبختم از اشنایی باهاتون خب دیگه ات ما باید بریم
ات: او بله به سلامت
قبل از رفتن یکیشون حرفی درگوشن زمزمه کرد(دوست پسرت خوشگله یقه لباستم بده بالا تر گردنت دیده میشه) مه باعث شد دست جونگ کوک رو ول کنم
ات: جیمین من یدقه میرم تا سرویس بهداشتی میام
جونگ کوک: هی صبر کن تنها نرو
جیمین: توم باهاش برو
ویو کوک:
به دبه دنبال ات رفتم که دیدم داره خودشو داخل ایینه نگاه میکنه و یقه لباسشو درست میکنه
جونگ کوک: فدات بشم من بیا اون نگاه نمیکنه درگیر یونا
ات: هرچی من بدم میاد ازش جیمین مدام میگه میخوام با اون ازدواج کنم
جونگ کوک: قربونت بشم من اشکال نداره که
ات: بیا بریم تا شک نکردن بهمون
جونگ کوک: برو (خنده)
برگشتیم و یونا و جیمینو پیدا کردیم دقیقا همون زمانی که جیمین زانو زده بود و به یونا میخواست حلقه بده ات: بدون لحظه ای ایستادن رفت و زد زیر جعبه حلقه
- ۷۶۱
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط