{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت1

پارت1
"چه هوای خوبی... چقدر گرم و دلنشینه..." برگشت و پشت سرش را نگاه کرد و حصاری را که مرز بین سرزمین آرام و سرزمین سرد و خالی از احساس مادری‌اشرا تعیین می‌کرد را دید... حال دگر او علاقه ای به برگشت به سرزمین خود مداشت... او آرامشی دست نیافتنی را یافته بود؛ ناگهان صدای آشنا و گرم او را صدا زد:
"کاچان! برگرد! لطفا! التماست می‌کنم!"
ظاهرا آن صدا او را به سمت سرزمین خود فرا‌می‌خواند... او قصد برگشت را نداشت ولی صدای غمگین کسی که در آن سوی حصار قرار‌داشت دل او را به سمت خود می‌کشید... او به سمت حصار رفت.
......" " "
"کاچان! کاچان!"
صدای پسرک موسبز او را از خوابی عمیی بیدارکرد. کنون او هوشیار بود و به خوبی صدای پسرک را می‌شنید. با صدایی آرام ناشی از بیداری ناکامل گفت:
"دکو..."
ایزوکو جثه بسیار کوچکی در مقابل یک آلفا همسن خود که باید ۷ سال می‌داشت، داشت؛ ولی با همان جثه کوچک بدن باکوگو را در آغوش گرفت و شروع‌کرد به گریه کردن و هم‌زمان سخن گفتن:
"کاچان... چرا جلوم ایستادی و نذاشتی برام قلدری‌کنند...؟"
دیدگاه ها (۱۰)

قبل از این که ایزوکو بخواهد حرفش را ادامه دهد باکوگو آغوش گر...

پارت ۲:ایزوکو با چشمانی که ذره ای امید درونش بود با صدایی نا...

پست شد؟ هیچی برام باز نمیشه

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

«کسی که برگشت»ات هنوز وسط راهرو ایستاده بود.مدرسه ساکت بود.خ...

_____پارت ¹⁷ نفرین کوچولو_____آدرنالین در تمام بدنم جریان دا...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

Part.4#مرد_ منموسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، ص...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت هــشــتــم 𓆪 🖤🥀ماشین سیاه آرام‌آرام نزدیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط