{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

****فصل هفتم*****

****فصل هفتم*****
کلاس اول دبیرستان به پایان رسید ولی متاسفانه محمد روی تعهدش پایبند نموند و بعد از یک ماه دوباره سر و کله ش پیدا شد و توی نقاط مختلف محل کمین میکرد و البته هیچ مزاحمتی برای من ایجاد نمی کرد و فاصله اش رو حفظ میکرد... حالا تابستان نزدیک بود و من باید انتخاب رشته میکردم.. به خاطر رشته ای که انتخاب کرده بودم باید مدرسه م رو عوض می کردم .. مدرسه جدید خیلی از خونه ما دور بود و بدتر این که به خونه محمد نزدیک بود .. پدرم اول مخالفت شدید داشت ولی مامان راضیش کرد که به خاطر محمد جلوی پیشرفت منو نگیره و خودش منو به مدرسه ببره و احتمال خطر رو کم کنه... درنهایت بابا بعد از چند روز فکر کردن راضی شد ... توی اون تابستون هربار به بازار میرفتیم محمد رو می دیدم انگار همیشه دنبال ما بود .. از طرفی مزاحمت های تلفنی حسن از تلفن راه دور همیشه باعث عذاب من توی خونه بود و حال محمد هم از تلفن های عمومی سطح شهر مزاحمت ایجاد می کرد و دنبال این بود که برای یک بارم که شده بامن صحبت کنه... گاهی واقعا از فرط خجالت ساعت ها از اتاقم بیرون نمی اومدم بلاخره تصمیم گرفتم به کلاس های شاعری برم تا برای روح خسته م التیامی کسب کنم .. همه چیز خیلی خوب پیش میرفت.. یکی از ناشران روزنامه شهر از من خواست تا اشعار و متنهای خودم رو برای چاپ در اختیار دفتر روزنامه قرار بدم و من از خوشحالی با کمال میل قبول کردم اما در همین روزهای کوتاه دلخوشی یه روز از پنجره کلاس که باز بود به بیرون خیره شده بودم و غرق در تفکرات خودم و در حال تلاش برای سرودن شعری تازه ... کلاس ما یه اتاق وسط پارک شهر بود و فضای اطرافش بسیار زیبا بود... برای چند لحظه محمد رو توی پارک دیدم ... اول فکر کردم اشتباه شده و خیالاتی شدم ولی وقتی دقیقا روبه روی پنجره قرار گرفت آه از نهادم براومد .. ای خداااا اخههههه چراااااا خسته شدم دیگه... الان باید چکار می کردم ...؟؟؟؟ اون روز به خونه رفتم و بعد از اون دیگه به کلاس شعر نرفتم .. مامانم متوجه شد دختری که تا چند روز پیش منتظر چاپ شدن شعرهاش بود چرا یک دفعه از همه چی برید اما بازم مستقیم بهم چیزی نگفت!!!!
پاییز شروع شد ... مدرسه جدیدم رو خیلی دوست داشتم و پدرم اکثر روزها منو به مدرسه می برد گاهی محمد رو توی مسیر می دیدم اما سریع حواس پدرم رو پرت میکردم که مبادا پدرم از روی عصبانیت بلایی سرش بیاره محمد هم بعد از یکی دوماه متوجه شده بود که مدرسه من عوض شده و به هر سختی بود مدرسه جدید رو پیدا کرده بود حالا که فهمیده بود مدرسه من توی محله خودشون قرار داره بیشتر خوشحال بود چون حالد نه پدر من و نه هیچ کس دیگه نمی تونست بابت پرسه زدن تو اون خیابونها بهش گیر بده .. اونجا محله محمد بود!!! برای شیفت برگشت چون ظهر بود و همه جا خلوت بود مدیر مدرسه به درخواست والدین دانش اموزان اتوبوسی اجاره کرده بود و همه از اون استفاده می کردیم... به دلیل تک بودن اون مدرسه توی شهر ما دانش اموزان زیادی شرایط مارو داشتن و حالا هر روز محمد رو رو به روی ایستگاه می دیدم ... یک روز متوجه شدم محمد با یک پسر دیگه سوار بر موتور اومده در مدرسه و همه مسیر رو دنبال من اومد و با دوربینی که تو دستش بود کلی عکس از من گرفت .. در حال سوار شدن به اتوبوس .. توی اتوبوس و حتی لحظه ای که از اتوبوس پیاده شدم به اطراف نگاه کردم در همون لحظه محمد یه عکس دیگه از من گرفت...
دیدگاه ها (۱)

*****فصل هشتم**** باز با عصبانیت به خونه رفتم و همه چی رو وا...

****فصل نهم**** اون سالها به هر سختی که بود گذشت ولی من تو م...

***** فصل ششم*****چند روزی بود که محمد دست از تعقیب کردن من ...

***فصل پنجم*** دو ساعتی میشد که بابا به قصد زیر گرفتن محمد خ...

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتی پارت ۱ | چرا از من متنفری؟ 🖤از وقتی تهیونگ وارد کل...

ببینیدددد چی درست کردممم ... برای مدرسه ها برچسب های اسم روی...

پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار...

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑چند روز دیگه هم گذشت صندلی آ...

رمان :تا وقتی عاشقت شدم

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط