*****فصل هشتم****
*****فصل هشتم****
باز با عصبانیت به خونه رفتم و همه چی رو واسه مامان گفتم حالا دیگه همه باورشون شده بود که اون یک پسر دیوانه و روان پریش هست و مامانم میگفت ارزش نداره به خاطر یه روانی بابات بلایی سرش بیاره ولش کن تو که لباست پوشیده بوده بزار صدتا عکس بگیره مثلا میخواد چه غلطی کنه.. دیگه خسته شدم جواب حسن رو بدم یا محمد کی این دردسرها تموم میشه؟؟ منم بغض کردم و ساکت موندم ولی از اینده می ترسیدم چون بچه های مدرسه جدید هم دیگه فهمیده بودن محمد دنبال منه ... و حالا دوباره من سوژه شده بودم
هر روز محمد یه ماجرای تازه درست میکرد.. هر روز توی یه ایستگاه کمین میکرد ... یه روز بارونی من دیر رسیدم مدرسه و درکمال تعجب دیدم که سر کوچه مدرسه ایستاده بود نگران و مضطرب و لباس های یک دست سفیدش کامل خیس شده بودن .. تا منو دید انگار خیالش راحت شد و بعد رفت... همه بچه ها اون روز دیده بودنش و کلی تو مدرسه بهم تیکه انداختن که عاشق سینه چاکت زیر بارون مثل موش اب کشیده شده بود و.....
روزها با همین ماجراها میگذشتن مزاحمت ها ادامه داشت و با وجود شکایت پدرم به مخابرات و کنترل خط تلفن خونه بازهم اونا موفق به دستگیری مزاحم تلفنی ما نمی شدن... بعد از مدت ها سه روزی میشد که محمد نمی اومد نمی دونستم باید خوشحال باشم یا نگران!! ... بعد از سه روز با لباس مشکی اومد و بعد از اون خبر مرگ دایی محمد توسط زن عمو علی به گوش ما رسید ... مامانم به سختی از بابا اجازه گرفت که توی مراسم ختم شرکت کنه نه به خاطر محمد بلکه به خاطر این که ما قبلا یک بار مهمان خانواده انها شده بودیم و مامانم میگفت رفتار بد محمد نباید باعث بی احترامی به خانواده اون بشه و خلاصه مادرم برای ساعتی رفت و در مراسم شرکت کرد البته بدون اعتنا به محمد!!! از اون به بعد محمد که انگار حالا بیشتر از قبل احساس تنهایی و بی پناهی می کرد چند نفر رو واسطه کرد و پیش بابام فرستاد و هربار دوباره جواب منفی می گرفت ... یک شب مادرش که اختلالات روانی بعد از زایمان و عدم رسیدگی به اون موجب بیماری شدید روحی و حالت دیوانگی در این زن شده بود (که البته یکی از غم های بزرگ زندگی محمد همین اشفته حالی مادرش بود ) به همراه مادربزرگ پیرش به خونه ما اومدن و با التماس از من و بابام خواستن که با این وصلت موافقت کنیم و گفتن محمد با سر زده تو شیشه و با چاقو قصد خودکشی داشته ....مادرش با گریه میگفت تو رو خدا من فقط همین یه پسر رو دارم .. بهش رحم کنید .. همه شوکه شده بودیم و فضای تلخی حاکم شده بود.در اخر پدرم گفت شما توقع دارید من اینده دخترم رو به دست همچین پسری بسپارم؟؟ پسرتون اصلا صلاحیت ازدواج نداره و مشکل روانی داره .. اگه قراره خودکشی کنه بذارید این کارو بکنه ..اون دو زن با نا امیدی خونه مارو ترک کردن ... فردای اون روز محمد رو توی یه ایستگاه دیدم با سر و دست پانسمان شده .. مات و مبهوت از شیشه اتوبوس نگاهش میکردم نه تنها من بلکه همه دخترها.. اما اون به من زل زده بود و با دست به سرش اشاره کرد و بعد به من ... و منظورشو رسوند یعنی اینها فقط به خاطر تو هست... من هیچ عکس العملی نداشتم واقعا دیگه تو کار این بشر مونده بودم ...
باز با عصبانیت به خونه رفتم و همه چی رو واسه مامان گفتم حالا دیگه همه باورشون شده بود که اون یک پسر دیوانه و روان پریش هست و مامانم میگفت ارزش نداره به خاطر یه روانی بابات بلایی سرش بیاره ولش کن تو که لباست پوشیده بوده بزار صدتا عکس بگیره مثلا میخواد چه غلطی کنه.. دیگه خسته شدم جواب حسن رو بدم یا محمد کی این دردسرها تموم میشه؟؟ منم بغض کردم و ساکت موندم ولی از اینده می ترسیدم چون بچه های مدرسه جدید هم دیگه فهمیده بودن محمد دنبال منه ... و حالا دوباره من سوژه شده بودم
هر روز محمد یه ماجرای تازه درست میکرد.. هر روز توی یه ایستگاه کمین میکرد ... یه روز بارونی من دیر رسیدم مدرسه و درکمال تعجب دیدم که سر کوچه مدرسه ایستاده بود نگران و مضطرب و لباس های یک دست سفیدش کامل خیس شده بودن .. تا منو دید انگار خیالش راحت شد و بعد رفت... همه بچه ها اون روز دیده بودنش و کلی تو مدرسه بهم تیکه انداختن که عاشق سینه چاکت زیر بارون مثل موش اب کشیده شده بود و.....
روزها با همین ماجراها میگذشتن مزاحمت ها ادامه داشت و با وجود شکایت پدرم به مخابرات و کنترل خط تلفن خونه بازهم اونا موفق به دستگیری مزاحم تلفنی ما نمی شدن... بعد از مدت ها سه روزی میشد که محمد نمی اومد نمی دونستم باید خوشحال باشم یا نگران!! ... بعد از سه روز با لباس مشکی اومد و بعد از اون خبر مرگ دایی محمد توسط زن عمو علی به گوش ما رسید ... مامانم به سختی از بابا اجازه گرفت که توی مراسم ختم شرکت کنه نه به خاطر محمد بلکه به خاطر این که ما قبلا یک بار مهمان خانواده انها شده بودیم و مامانم میگفت رفتار بد محمد نباید باعث بی احترامی به خانواده اون بشه و خلاصه مادرم برای ساعتی رفت و در مراسم شرکت کرد البته بدون اعتنا به محمد!!! از اون به بعد محمد که انگار حالا بیشتر از قبل احساس تنهایی و بی پناهی می کرد چند نفر رو واسطه کرد و پیش بابام فرستاد و هربار دوباره جواب منفی می گرفت ... یک شب مادرش که اختلالات روانی بعد از زایمان و عدم رسیدگی به اون موجب بیماری شدید روحی و حالت دیوانگی در این زن شده بود (که البته یکی از غم های بزرگ زندگی محمد همین اشفته حالی مادرش بود ) به همراه مادربزرگ پیرش به خونه ما اومدن و با التماس از من و بابام خواستن که با این وصلت موافقت کنیم و گفتن محمد با سر زده تو شیشه و با چاقو قصد خودکشی داشته ....مادرش با گریه میگفت تو رو خدا من فقط همین یه پسر رو دارم .. بهش رحم کنید .. همه شوکه شده بودیم و فضای تلخی حاکم شده بود.در اخر پدرم گفت شما توقع دارید من اینده دخترم رو به دست همچین پسری بسپارم؟؟ پسرتون اصلا صلاحیت ازدواج نداره و مشکل روانی داره .. اگه قراره خودکشی کنه بذارید این کارو بکنه ..اون دو زن با نا امیدی خونه مارو ترک کردن ... فردای اون روز محمد رو توی یه ایستگاه دیدم با سر و دست پانسمان شده .. مات و مبهوت از شیشه اتوبوس نگاهش میکردم نه تنها من بلکه همه دخترها.. اما اون به من زل زده بود و با دست به سرش اشاره کرد و بعد به من ... و منظورشو رسوند یعنی اینها فقط به خاطر تو هست... من هیچ عکس العملی نداشتم واقعا دیگه تو کار این بشر مونده بودم ...
- ۴.۸k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط