{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***** فصل ششم*****

***** فصل ششم*****
چند روزی بود که محمد دست از تعقیب کردن من برداشته بود اما تو این مدت پسرهای زیادی که من و دوستای جدیدم هر صبح باهاشون هم مسیر بودیم برامون ایجاد مزاحمت می کردن... مخصوصا سه تا پسرعمو که توی محله ما معروف به دختربازی بودن... کم کم اتفاقات جدیدی افتاد ... اون سه پسر با نام های منصور و محسن و محمود حالا دیگه باهم نبودن بلکه هر کدوم به صورت جداگانه و شیفت های صبح و عصر ما سه نفر رو اسکورت می کردن... بعد از چند روز من که حسابی از خنده های اغواگر نجمه و جلب توجه همه توسط این خنده ها عاصی شده بودم و از طرفی دیگه محمد رو اطراف خودم نمی دیدم و خیالم راحت بود دوباره سعی کردم تنها به مدرسه برم... چون فکر می کردم همه این مزاحمت ها به خاطر نجمه و رفتار خاصش هست!! اما نتیجه ای که در کمال تعجب دریافت کردم این بود که دو روز بعد محسن پشت سرم راه افتاد و درخواست دوستی داد ... و روز بعد صبح زود منصور که پسر زیبایی بود و خیلی از بچه های مدرسه عاشقش بودن و از قضا با یکی از همکلاسی های خودم دوست بود رو دیدم که با یه شاخه گل سر یکی از کوچه ها ایستاده بود ... همین که بهش نزدیک شدم تا وارد کوچه بشم راهم رو سد کرد و گل رو به سمتم گرفت و گفت این مال شماست! من از شما خیلی خوشم اومده... ***** 
بازم تو یه موقعیت بد دیگه گرفتار شده بودم... ولی این بار خدا کمکم کرد ... من که تا اون لحظه گیج و منگ به اطرافم نگاه می کردم در یک لحظه دستمو بالا اوردم و انگشت اشارمو به سمت پشت سر منصور گرفتم وبا لبخند مرموزانه ای گفتم : فکر می کنم اشتباه گرفتید !!! منصور اول در جواب لبخند من خندید چون فکر کرد مخ منو زده ولی ناگهان نگاه منو دنبال کرد و وقتی دوست دخترشو دید که با خشم داشت به من و منصور نگاه می کرد خنده روی لبش ماسید و منم با عجله محل رو ترک کردم. از اون به بعد هم کلاسیم منو مقصر بهم خوردن دوستیش با منصور می دونست و دیگه تا اخر سال باهام حرف نزد .. مزاحمت های محمود و منصور و محسن و ابراز احساساتشون به طور همزمان برای من خیلی شک بر انگیز بود ... یک روز که اتفاقی دوباره با نجمه و سعیده هم مسیر شدم جواب تمام سوالاتمو گرفتم... سعیده بعد از پیش کشیدن اسم منصور به من گفت که برادرش دوستی قدیمی با منصور و پسرعموهاش داره و از قضا یک روز که این پسرها به خونه سعیده رفته بودن و توی اتاق داداشش مشغول درس خوندن بودن صداشون رو شنیده که از من صحبت می کردن و گفتن ما سه تا بین خودمون شرط بندی کردیم ! هرکس بتونه مخ این دختره رو بزنه بدون این که سیلی بخوره برنده است!! و من با شنیدن این ماجرا به سعیده گفتم : من برخلاف خیلی از دخترها اصلا زودباور نیستم مطمعن بودم که محاله همزمان سه نفر شیفته یه دختر بشن و از طرفی ابراز علاقه هاشون خیلی مسخره و سطحی بود.. مطمعن باش من تحت تاثیر اینها قرار نمی گرفتم** و باز هم توی دلم به محمد لعنت فرستادم که با رفتار اون روزش باعث سوتفاهم برای پسرهای محله شده بود...
دیدگاه ها (۱)

****فصل هفتم*****کلاس اول دبیرستان به پایان رسید ولی متاسفان...

*****فصل هشتم**** باز با عصبانیت به خونه رفتم و همه چی رو وا...

***فصل پنجم*** دو ساعتی میشد که بابا به قصد زیر گرفتن محمد خ...

*****فصل چهارم**** خلاصه بعد از اون شب دیگه هرهفته حسن به خو...

ادامه پارت ۳۱

فصل دوم رمان گرفتار تو قسمت دوم

سریال جدیدی که شروع کردم سریال تولدی دوباره سریال خیلی خیلی ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁹ویو: جونگ‌کوکچند دقیقه گذشت.هنوز...

کتاب روزی روزگاری دلی شکسته و افسانه بی فرجام

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹³ویو: جونگ‌کوکداخل ماشین نشسته بو...

پارت ۷۲

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰: دیدن پروژه‌هایی که برای تولدم برگزار کردید واقعاً...

پارت ۱: خنده‌هایی که در باد گم شدندخورشیدِ عصر، رنگِ طلاییِ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط