دلبرمن
#دلبر_من
part 10
جونگ کوک سریع کتش را برداشت و به سمت ماشینش رفت
به یکی از بادیگارد هایش زنگ زد و دستور داد که سریع جتش را آماده کنند
سوار ماشینش شد و با سرعت زیاد به طرف محلی که جتش را گذاشته بود رفت
بعد از 1 ساعت رسید
سریع سوار جت شد
+برو پاریس
خلبان: بله قربان
خلبان جت را به پرواز درآورد
+سعی کن زود تر برسیم
خلبان تایید کرد
خلبان تموم سعیش را کرد و تقریبا بعد از 4 ساعت به پاریس رسیدند
یونگ آدرس جون وو را به جونگ کوک ارسال کرد و جونگ کوک با بادیگارد های فرانسوی اش به آن آدرس رفتند
عمارت بزرگی بود ولی به بزرگی و زیبایی عمارت جونگ کوک نمیرسید
تیر اندازی شروع شد
بادیگارد های جونگ کوک در حال تیر اندازی به بادیگارد های جون وو بودند
جون وو به همراه یون جو بیرون آمدند
تمامی سربازان جون وو جان خود را از دست داده بودند فقط 5 نفر زنده بودند
جونگ کوک علامت داد که تیر اندازی را تمام کنند تا یون جو آسیبی نبیند
+به نفعته نامزدم و ول کنی
جون وو: نامزدت؟
بلند خندید و ادامه داد
جون وو: او دیگر همسر من و مادر فرزندم است
جونگ کوک با چشمانی گرد به یون جو نگاه کرد
+یون جو
_جونگ کوک اینطور نیست
جونگ کوک عصبی شد و تیری به قلب جون وو زد
بدیگارد های جون وو از ترس فرار کردند
جونگ کوک به سمت یون جو رفت و دستش را گرفت و با خود به سمت جتش برد
ساعت 3 شب بود که به عمارت سئول رسیدند
جونگ کوک عصبی بود
نمیدانست چه کاری انجام دهد تا آرام شود
ناگهان به سمت یون جو برگشت
با شکم برآمده یون جو که برآمدگی کوچکی بود رو به رو شد
در آنجا متوجه نشده بود
+این بچه چند ماهشه؟؟
یون جو با چشمانی اشکی به جونگ کوک نگاه کرد
_6 ماه
+پس تو این مدت خوب استفاده کردی
_جونگ کوک
+باید بچه رو بندازی
_ولی جونگ کوک
+نکنه ازم میخوای بچه اون عوضی و نگه دارم؟؟
_جونگ کوک بچه منم هست
+ولی بچه من نیست
ادامه دارد......
part 10
جونگ کوک سریع کتش را برداشت و به سمت ماشینش رفت
به یکی از بادیگارد هایش زنگ زد و دستور داد که سریع جتش را آماده کنند
سوار ماشینش شد و با سرعت زیاد به طرف محلی که جتش را گذاشته بود رفت
بعد از 1 ساعت رسید
سریع سوار جت شد
+برو پاریس
خلبان: بله قربان
خلبان جت را به پرواز درآورد
+سعی کن زود تر برسیم
خلبان تایید کرد
خلبان تموم سعیش را کرد و تقریبا بعد از 4 ساعت به پاریس رسیدند
یونگ آدرس جون وو را به جونگ کوک ارسال کرد و جونگ کوک با بادیگارد های فرانسوی اش به آن آدرس رفتند
عمارت بزرگی بود ولی به بزرگی و زیبایی عمارت جونگ کوک نمیرسید
تیر اندازی شروع شد
بادیگارد های جونگ کوک در حال تیر اندازی به بادیگارد های جون وو بودند
جون وو به همراه یون جو بیرون آمدند
تمامی سربازان جون وو جان خود را از دست داده بودند فقط 5 نفر زنده بودند
جونگ کوک علامت داد که تیر اندازی را تمام کنند تا یون جو آسیبی نبیند
+به نفعته نامزدم و ول کنی
جون وو: نامزدت؟
بلند خندید و ادامه داد
جون وو: او دیگر همسر من و مادر فرزندم است
جونگ کوک با چشمانی گرد به یون جو نگاه کرد
+یون جو
_جونگ کوک اینطور نیست
جونگ کوک عصبی شد و تیری به قلب جون وو زد
بدیگارد های جون وو از ترس فرار کردند
جونگ کوک به سمت یون جو رفت و دستش را گرفت و با خود به سمت جتش برد
ساعت 3 شب بود که به عمارت سئول رسیدند
جونگ کوک عصبی بود
نمیدانست چه کاری انجام دهد تا آرام شود
ناگهان به سمت یون جو برگشت
با شکم برآمده یون جو که برآمدگی کوچکی بود رو به رو شد
در آنجا متوجه نشده بود
+این بچه چند ماهشه؟؟
یون جو با چشمانی اشکی به جونگ کوک نگاه کرد
_6 ماه
+پس تو این مدت خوب استفاده کردی
_جونگ کوک
+باید بچه رو بندازی
_ولی جونگ کوک
+نکنه ازم میخوای بچه اون عوضی و نگه دارم؟؟
_جونگ کوک بچه منم هست
+ولی بچه من نیست
ادامه دارد......
- ۱.۵k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط