راست میگفتنمیتونستم کاری کنم که بفهمه اون شبی که حسابی
راست میگفتن..میتونستم کاری کنم که بفهمه اون شبی که حسابی شکنجم کرد چه حسی داره...نگاهی به صورتش انداختم_تو چشام نگاهی کرد و پوزخند زد'
مین: ب..باشه
جکسون شلاق رو داد دستم_سهون و جکسون. لباس جین رو از تنش در اوردن و جلوی پام پرتش کردن.
جین: هه دختر کوچولویی که دیشب داشت روی تخت گریه میکرد الان روی پاهاش وایساده تا اربابشو شکنجه کنه.
سهون: خفه شو.
جین: مین سو..مطمین باش اینا هم تو رو برده خودشون میکنن.
جکسون: اره برده خودمون میکنیمش...چه اون بخواد چه نخواد.
حق با جین بود...اما الان اگه نمیزدمش جکسون و سهون منو میزدن.
شلاقو توی دستم چرخوندم و زدم روی کمرش...فقط پنج تا ضربه بهش زدم که شلاقو انداختم روی زمین..
مین: من حالم خوب نیست_
سهون: بیا بریم بالا.
جکسون: باشه.
جکسون راه اوفتاد جلو و سهون پشتم__رفتیم تو اشپزخونه'
سهون منو بغل کرد و گذاشت روی لبه اپن..دیگه هیچ احساسی نسبت به سهون نداشتم...بلکه خیلیم ازش بدم می اومد.
جکسون: گشنته؟
مین: اره.
برام غذا اورد...شروع کردم به خوردن_
سهون: دلم برای لبات تنگ شده بود.
مین: تو باید دلت برای لبای هرزه های توی بار تنگ باشع.
جکسون(خنده): با دوست پسرت این طوری حرف میزنی؟
مین: من هر طوری که دلم بخواد حرف میزنم.
سهون: ببینم با ددی هم میتونی این طوری حرف بزنی؟
سهون: چ...چی
جکسون: میخوای چیکار کنی؟
سهون: میخوام ادبش کنم.
جکسون:(پوزخند) باشه
جکسون: من کار دارم وگرنه کمکت میکردم.
سهون منو بغل کرد و بردم به همون اتاق_
مین:کلی درد کشیدم اینم روش.
سهون: حالا میبینیم کی کم میاره.
اومد سمتم و ~~~~
مین: ب..باشه
جکسون شلاق رو داد دستم_سهون و جکسون. لباس جین رو از تنش در اوردن و جلوی پام پرتش کردن.
جین: هه دختر کوچولویی که دیشب داشت روی تخت گریه میکرد الان روی پاهاش وایساده تا اربابشو شکنجه کنه.
سهون: خفه شو.
جین: مین سو..مطمین باش اینا هم تو رو برده خودشون میکنن.
جکسون: اره برده خودمون میکنیمش...چه اون بخواد چه نخواد.
حق با جین بود...اما الان اگه نمیزدمش جکسون و سهون منو میزدن.
شلاقو توی دستم چرخوندم و زدم روی کمرش...فقط پنج تا ضربه بهش زدم که شلاقو انداختم روی زمین..
مین: من حالم خوب نیست_
سهون: بیا بریم بالا.
جکسون: باشه.
جکسون راه اوفتاد جلو و سهون پشتم__رفتیم تو اشپزخونه'
سهون منو بغل کرد و گذاشت روی لبه اپن..دیگه هیچ احساسی نسبت به سهون نداشتم...بلکه خیلیم ازش بدم می اومد.
جکسون: گشنته؟
مین: اره.
برام غذا اورد...شروع کردم به خوردن_
سهون: دلم برای لبات تنگ شده بود.
مین: تو باید دلت برای لبای هرزه های توی بار تنگ باشع.
جکسون(خنده): با دوست پسرت این طوری حرف میزنی؟
مین: من هر طوری که دلم بخواد حرف میزنم.
سهون: ببینم با ددی هم میتونی این طوری حرف بزنی؟
سهون: چ...چی
جکسون: میخوای چیکار کنی؟
سهون: میخوام ادبش کنم.
جکسون:(پوزخند) باشه
جکسون: من کار دارم وگرنه کمکت میکردم.
سهون منو بغل کرد و بردم به همون اتاق_
مین:کلی درد کشیدم اینم روش.
سهون: حالا میبینیم کی کم میاره.
اومد سمتم و ~~~~
- ۷.۶k
- ۰۶ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط