{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقا مجید میگفت؛

آقا مجید میگفت؛
دیروز همه اهل خونه رفتن مسافرت
مشهد، منزل عمو عباس وخونه را سپردن به من،
کلی هم سفارش کردن ،از خونه بیرون نری ،
رفتی در ها را درست قفل کن شب هم قبل از خواب قفل درها را چک کن ووقتی هم میخوابی بهوش بخواب ،نریم برگردیم ببینیم زندگیمونو دزد برده.
جاتون خالی غروبی از نونوا سنگکی یدونه نون دو رو خاشخاش گرفتم ،
شب هم املت قشنگی درست کردم اینقدر خوب شده بود که دلم نیومد همشو بخورم نصفش را گذاشتم یخچال برای فردا..
شب هم قفل درا را چک کردم ورفتم سرجام وخوابیدم ساعت حدود دو نیمه شب بود که باصدایی از خواب بیدار شدم .
چراغی توی آشپز خانه روشن بودشک نداشتم که دزد اومده بود،
خیلی ترسیده بودم چیزی هم برای دفاع از خودم نداشتم همونجور که دراز کشیده بودم خودم را به گوشه اطاق رسوندم ودسته جارو برقی را برای دفاع از خودم از زمین برداشتم
ی دلم میگفت نرومگر جونتو از سر راه آوردی ،خطرناکه بزار هرچی میخواد برداره وبره،
ولی نمیدانستم اگر خانواده برگشتن جواب اونارا چی بگم،
دلمو به دریا زدم وبه طرف آشپز خانه رفتم قبل از اینکه برسم اون نور خاموش شد.
باترس و لرز چراغ ها را روشن کردم به هرطرف نگاه کردم کسی نبود.
فقط یدونه قاشق غذاخوری روی زمین افتاده بود.
هرچی فکر کردم متوجه نشدم که قاشق چرا اونجاست ومن کی قاشق را کف آشپز خانه انداختم.
باترس ودلهره تمام اطاق ها وسرویس های بهداشتی را چک کردم
هیچ خبری نبود ودرها هم قفل بودند.
چون چیزی ندیدم رفتم که بخوابم ولی از دلهره ونگرانی خوابم نمیبرد
چون فردا کار داشتم مجبور بودم استراحت کنم که صبح خواب نمونم،
دسته جارو برقی را گذاشتم کنارتشکم ی قرص خواب هم خوردم
ورفتم توی رختخواب .
یکساعتی نگذشته بود ،تازه چشمام داشت گرم میشد که صدایی شنیدم از خواب پریدم دیدم همون چراغه روشن شده بلند شدم که برم ببینم چ خبره هنوز به سالن پذیرایی نرسیده بودم که صدایی از آشپز خانه آمدوچراغ هم خاموش شد ،
سریع چراغ آشپز خونه را روشن کردم باز خبری نبودوبا تعجب دیدم همون قاشقی که قبلا ازکف آشپز خانه برداشته بودم دوبار کف آشپز خونه بود.هیچ کجا هم اثر از آدمیزادی نبود اینبار کمد ها وکابینت هارا هم یکی یکی گشتم تا اینکه...
***ادامه در پست بعدی***
(ر__ش__ج__ر)
دیدگاه ها (۱)

***ادامه پست قبلی***دیدم باز خبری نیست درهاهم قفله .اینبار ...

بابا کبود میگفت؛بعداز ظهر های زیادی باهم به پارک میامدن ،هنگ...

بچه که بودم علاقه زیادی به صبحونه مخصوصا نون و پنیر وچای شیر...

فکر میکنیم که آدم...برای رفتن باید،چمدانی داشته باشد ،یک جاد...

P¹⁴The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "34""ویو جئون آنجلینا""یک ...

رومان عشق مافیا پارت 14 از زبان ا/تبرگشتم عمارت بابام گفت : ...

🔪🌀وقتی دستت برید و بهش نگفتی🌀🔪درخواستییساعت10 شبامروز  شوگا ...

سناریو:زخم التیامی/پارت ۱(موقعیت:خوابگاه UA) (زمان: ۴:۳۹)**م...

#in_your_eyespart_۹۹ویو کایلااز همون صبح تصمیممو گرفته بودم....

رمان تهیونگ

پارت هفتموقتی به خونه برگشتیم، تمام مسیر سکوت بینمون حاکم بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط