ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۱۳۰
و با چشماش به قابلمه روي گاز اشاره کرد و گفت
جیمین : میشه خوردش؟ خيلي گرسنمه..
چشمامو چرخوندم و گفتم
الا: بله. میشه... یه ظرف برداشتم و براش سوپ کشیدم و با یه قاشق
گذاشتم جلوش. عمیق بو کشید و سري به تاييد تكون داد و قاشق رو با دست سالمش برداشت و گفت... جیمین : بوش که خوبه... از این کارام
بلد بودي؟
نگاهي کج بهش انداختم. یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت و قاشقشو پر کرد و گفت
جیمین :خب .. بلد بودي.. اونجوری نگام نکن از گلوم پايين نمیره.
لبخند زدم و رو ازش برگردوندم رفتم سراغ ظرفا که قاشقش رو بلند کرد و سمت دهنش برد که دستش لرزید و خيلي کمش رو خورد و بقیه اش
ریخت.. با دست راستش اصلا تسلط و کنترل نداشت.
واه.. مگه چپ دسته؟ دقیق زل زدم بهش و گنگ اخم کردم. چک رو با دست راست نوشت
اونجورم که یادمه همه کاراشو با دست راست میکرد. يعني اشتباه کردم؟
باز امتحان کرد بازم سوپش ریخت و نتونست خیلی بخوره و کلافه نچي کرد و نفسشو سنگین بیرون داد و قاشق رو توي ظرف انداخت و نگاه باريك زير چشمي بهم انداخت و گرفته
دستش . دست اسب دیده اش کشد. نچ..
منم نفسم رو بیرون دادم و جدی رفتم جلو و ظرفش رو برداشتم.
گنگ به ظرف و بعد به من نگاه کرد. قاشقشو پر کردم و سمت دهنش بردم. متعجب نگام کرد اما من کاملاً جدي و عادي نگاش کردم. همونجور عمیق و بدون خوردن خیره شد تو چشمام. منم خیره شدم تو چشماي خوش رنگش.. خاکستری چشماش با تیشرت سرمه اي که تنش بود تیره تر به نظر میرسید. خيلي عمیق نگام میکرد عمق نگاهش داشت تمام تنم رو میلرزوند گرم گفت
جیمین : سرم داد بزن باز ظرف بشکون.. هرجور دوست داري،هرکاري درست داري بكن... اما... ازم متنفر نباش الا... نفرتت بیشتر فرو میبرتم.. نذار اینجور فرو برم.. نذار احساس حیوون بودن بکنم.
اشک تو چشمم حلقه زد.. اروم سوپ رو خورد تند نگاه از چشماش کندم و با دستی لرزون قاشق ديگه اي پر کردم و سمت دهنش بردم. لبخند خيلي باريکي زد و اروم خورد. اروم اروم توی دهنش میذاشتم و اونم بي حرف ولي با نگاه هاي سنگيني ميخورد. انگار باورش نمیشد من اینکارو براش بکنم انتظارش رو نداشت هرچند اون دستش اسیب دیده بود. این یکی که سالم بود..
اروم اروم توی دهنش میذاشتم و اونم بي حرف ولي با نگاه هاي سنگيني ميخورد. انگار باورش نمیشد من اینکارو براش بکنم. انتظارش رو نداشت.. هرچند اون دستش اسیب دیده بود. این یکی که سالم بود.. ولي چيزي نگفتم.. آخرین قاشق رو هم خورد. ظرفشو بردم سمت ظرفشويي.
سرفه اي زد و گفت
جیمین : ممنونم..واقعا خوشمزه بود.. لبخند باريکي زدم و سر تکون دادم.
اروم گفت.... جیمین : نگفتی
الا: چي رو؟
جیمین : متنفري ازم؟ .... تند به چشماش نگاه کردم. واقعا ازش متنفر بودم؟ نه..نبودم.
جیمین : نباش...
پارت ۱۳۰
و با چشماش به قابلمه روي گاز اشاره کرد و گفت
جیمین : میشه خوردش؟ خيلي گرسنمه..
چشمامو چرخوندم و گفتم
الا: بله. میشه... یه ظرف برداشتم و براش سوپ کشیدم و با یه قاشق
گذاشتم جلوش. عمیق بو کشید و سري به تاييد تكون داد و قاشق رو با دست سالمش برداشت و گفت... جیمین : بوش که خوبه... از این کارام
بلد بودي؟
نگاهي کج بهش انداختم. یه نگاه زیر چشمی بهم انداخت و قاشقشو پر کرد و گفت
جیمین :خب .. بلد بودي.. اونجوری نگام نکن از گلوم پايين نمیره.
لبخند زدم و رو ازش برگردوندم رفتم سراغ ظرفا که قاشقش رو بلند کرد و سمت دهنش برد که دستش لرزید و خيلي کمش رو خورد و بقیه اش
ریخت.. با دست راستش اصلا تسلط و کنترل نداشت.
واه.. مگه چپ دسته؟ دقیق زل زدم بهش و گنگ اخم کردم. چک رو با دست راست نوشت
اونجورم که یادمه همه کاراشو با دست راست میکرد. يعني اشتباه کردم؟
باز امتحان کرد بازم سوپش ریخت و نتونست خیلی بخوره و کلافه نچي کرد و نفسشو سنگین بیرون داد و قاشق رو توي ظرف انداخت و نگاه باريك زير چشمي بهم انداخت و گرفته
دستش . دست اسب دیده اش کشد. نچ..
منم نفسم رو بیرون دادم و جدی رفتم جلو و ظرفش رو برداشتم.
گنگ به ظرف و بعد به من نگاه کرد. قاشقشو پر کردم و سمت دهنش بردم. متعجب نگام کرد اما من کاملاً جدي و عادي نگاش کردم. همونجور عمیق و بدون خوردن خیره شد تو چشمام. منم خیره شدم تو چشماي خوش رنگش.. خاکستری چشماش با تیشرت سرمه اي که تنش بود تیره تر به نظر میرسید. خيلي عمیق نگام میکرد عمق نگاهش داشت تمام تنم رو میلرزوند گرم گفت
جیمین : سرم داد بزن باز ظرف بشکون.. هرجور دوست داري،هرکاري درست داري بكن... اما... ازم متنفر نباش الا... نفرتت بیشتر فرو میبرتم.. نذار اینجور فرو برم.. نذار احساس حیوون بودن بکنم.
اشک تو چشمم حلقه زد.. اروم سوپ رو خورد تند نگاه از چشماش کندم و با دستی لرزون قاشق ديگه اي پر کردم و سمت دهنش بردم. لبخند خيلي باريکي زد و اروم خورد. اروم اروم توی دهنش میذاشتم و اونم بي حرف ولي با نگاه هاي سنگيني ميخورد. انگار باورش نمیشد من اینکارو براش بکنم انتظارش رو نداشت هرچند اون دستش اسیب دیده بود. این یکی که سالم بود..
اروم اروم توی دهنش میذاشتم و اونم بي حرف ولي با نگاه هاي سنگيني ميخورد. انگار باورش نمیشد من اینکارو براش بکنم. انتظارش رو نداشت.. هرچند اون دستش اسیب دیده بود. این یکی که سالم بود.. ولي چيزي نگفتم.. آخرین قاشق رو هم خورد. ظرفشو بردم سمت ظرفشويي.
سرفه اي زد و گفت
جیمین : ممنونم..واقعا خوشمزه بود.. لبخند باريکي زدم و سر تکون دادم.
اروم گفت.... جیمین : نگفتی
الا: چي رو؟
جیمین : متنفري ازم؟ .... تند به چشماش نگاه کردم. واقعا ازش متنفر بودم؟ نه..نبودم.
جیمین : نباش...
- ۲۰.۰k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط