17
17
***
از صبح تا حالا چنتا کارگر اومده بودن و داشتن خونه رو تمیز میکردن...
من بدبخت هم شدم ناظر رو کارای اینا...مامان که گذاشت رفت بیمارستان کاراشو ریخت رو سر من...
دیشبم معلوم نیست ساعت چند اومدن خونه...
گلرو هم که از خونه دایی اینا یه سره قرار بود بره شرکت...
صدای جیغم در اومد:آقا اون کاناپه رو بذارید اون قسمت.
رفتم پیش ربابه و گفتم:ربابه جان زنگ زدی به رستوران برای فردا؟؟
-بله خانوم گفتم بهشون...میوه ها هم فردا میرسه...
-کیک و شیرینی؟؟؟
-خانوم زنگ زدن گفتن فردا میارنشون...
-خب خوبه...ربابه جان ناهارت آمادست من قراره برم جایی برای استخدام...
-بله خانم...
رفتم توی آشپزخونه بوی قیمه ربابه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود...
از بچگی یادمه تنها غذایی که توی خونه ما بود یا ربابه پخته بود یا هم از رستوران اومده بود...از این دو حالت خارج نبود...ربابه بیشتر در حق ما مادری کرده بود...
اونموقع که گلرو به دنیا اومده بود مامان فقط یک ماه برای دوران نقاهت خودش نرفته بود سرکار،بعد از یکماه گلرو رو سپرد به ربابه...
ربابه شد مونس ما...آخه اونموقع ها پیش خودمون زندگی میکردن وقتی خونمونو عوض کردیم دیگه اونا هم مستقل شدن...
خلاصه ربابه شد کسی که موقع خواب برامون قصه میگفت...شد کسی که وقتی خواب میدیدیم پیشمون میموند تا نترسیم...
وقتی گلرو به حرف افتاد علاوه بر خود مامان به ربابه میگفت مامان!!!
فقط گلرو اینجوری نبود ما هم اینجوری بودیم...هنوزم اونو بیشتر از مامان به عنوان مادر قبول داریم...
به عقیده من بیشتر برا ما مادری کرد تا برای بچه های خودش...
از مدرسه که میومدیم شرح کارامونو به ربابه میدادیم نه به مامان...
البته مامانی اون موقع نبود که پر حرفی های مارو بشنوه...
این از وضعیت مادر...پدر هم که بهتر از این نبود...
اونموقع ها کارای شرکتش خیلی زیاد بود...شرکت در حال گسترش بود و وقت سرخاروندن نداشت چه برسه به ناز و نوازش بچه هاش...
وقتی بازی میکردیم داد و بیدادش بلند بود که "ربابهههه این بچه هارو ساکت کن"
کم کم با همین رویه بزرگ شدیم درس خوندیم...
ما سه تا به هم نزدیک تر میشدیم اما پدر و مادرمون از ما دورتر...
اما تو همه کارای ما تصمیم گیرنده اونا بودن...بهتره بگم بود...چون حرف اول و اخر و مامان میزنه...بابا هم مجبوره تبعیت کنه و هر جور شده به ما بفهمونه...
نوبت به انتخاب رشتمون رسید...
مامان گفت:آریو فقططط باید بیمه بخونه اما دخترا یا بیمه یا مامائی...
آریو از همون اول آرزوی دکتر شدن داشت...
از بچگی هم دکترمون تو بازی ها اون بود...
اما چون نتونست حرفشو به کرسی بنشونه مجبور شد آرزوشو بکشه و بره دنبال آرزوی بقیه...
نوبت به من رسید،اونجا بود که من شدم من...من نه علاقه ای به مامائی داشتم نه بیمه...عاشق هنر بودم...عقیده داشتم هنر با من زاده شده...من جزئی از هنر بودم...
تا چند وقت خونه ما قیل و قال به راه بود...
اما من واسه من بودنم تلاش کردم...بشم منی که خودم میخوام نه منی که بقیه میخوان...
به هرررر زور و زحمتی که بود وارد هنرستان شدم و رشته گرافیک رو انتخاب کردم و با عشق شروع به تحصیل کردم...
گلرو هم وضعیتش مثل آریو بود...
من هر روز با عشق میرفتم سرکار اما اون دوتا از روی اجبار...
به خاطر همینه دوست دارم الان آریو به اون چیزی که میخواد برسه...واسه این کار تلاش میکنم...
اون موقع نتونستم اما الان چرا...تو لجبازی عین خودش بودم شایدم بیشتر...
مطمعنا برای گلرو هم هر کاری که بتونم انجام میدم...
با صدای ربابه از فکر و خیال بیرون اومدم...
-جانم؟؟؟
-خانوم میگم ناهارتونو بخورید دیرتون میشه ها...
-تو جون بخواه مامان ربابه جونمممم...
اینجوری که میگفتم میدونست خودمو لوس کردم و دلم میخواد بغلم کنه...
اومد سمتمو سرمو بوسید...
-مامان ربابه فدای بچه هاش...
-خدا نکنه...
روی میز یه بشقاب برنج و یه بشقاب خورشت گذاشت...
-بخور مادر بخور...
نمیشد از غذاهای خوشمزش گذشت...یکم از غذامو خوردم و بلند شدم...
تقریبا کارای جابه جایی وسایل تموم شده بود و داشتن تمیزکاری هارو انجان میدادن...
-ربابه جان من میرم بالا بیزحمت به آژانس زنگ بزن بیاد...
-چشم...
وارد اتاق شدم.ساعتو نگاه کردم ساعت یک بود...
از توی کمد یه مانتو مشکی رنگ برداشتم بلندیشم تا روی زانوم بود...
چیز مناسبی بود...برای این مکان های اداری خوب بود...
شلوار جین مشکی رنگ رو هم برداشتم و پوشیدم...
از بین شال ها و روسری ها شالی کرم رنگ رو سرم کردم...
***
از صبح تا حالا چنتا کارگر اومده بودن و داشتن خونه رو تمیز میکردن...
من بدبخت هم شدم ناظر رو کارای اینا...مامان که گذاشت رفت بیمارستان کاراشو ریخت رو سر من...
دیشبم معلوم نیست ساعت چند اومدن خونه...
گلرو هم که از خونه دایی اینا یه سره قرار بود بره شرکت...
صدای جیغم در اومد:آقا اون کاناپه رو بذارید اون قسمت.
رفتم پیش ربابه و گفتم:ربابه جان زنگ زدی به رستوران برای فردا؟؟
-بله خانوم گفتم بهشون...میوه ها هم فردا میرسه...
-کیک و شیرینی؟؟؟
-خانوم زنگ زدن گفتن فردا میارنشون...
-خب خوبه...ربابه جان ناهارت آمادست من قراره برم جایی برای استخدام...
-بله خانم...
رفتم توی آشپزخونه بوی قیمه ربابه فضای آشپزخونه رو پر کرده بود...
از بچگی یادمه تنها غذایی که توی خونه ما بود یا ربابه پخته بود یا هم از رستوران اومده بود...از این دو حالت خارج نبود...ربابه بیشتر در حق ما مادری کرده بود...
اونموقع که گلرو به دنیا اومده بود مامان فقط یک ماه برای دوران نقاهت خودش نرفته بود سرکار،بعد از یکماه گلرو رو سپرد به ربابه...
ربابه شد مونس ما...آخه اونموقع ها پیش خودمون زندگی میکردن وقتی خونمونو عوض کردیم دیگه اونا هم مستقل شدن...
خلاصه ربابه شد کسی که موقع خواب برامون قصه میگفت...شد کسی که وقتی خواب میدیدیم پیشمون میموند تا نترسیم...
وقتی گلرو به حرف افتاد علاوه بر خود مامان به ربابه میگفت مامان!!!
فقط گلرو اینجوری نبود ما هم اینجوری بودیم...هنوزم اونو بیشتر از مامان به عنوان مادر قبول داریم...
به عقیده من بیشتر برا ما مادری کرد تا برای بچه های خودش...
از مدرسه که میومدیم شرح کارامونو به ربابه میدادیم نه به مامان...
البته مامانی اون موقع نبود که پر حرفی های مارو بشنوه...
این از وضعیت مادر...پدر هم که بهتر از این نبود...
اونموقع ها کارای شرکتش خیلی زیاد بود...شرکت در حال گسترش بود و وقت سرخاروندن نداشت چه برسه به ناز و نوازش بچه هاش...
وقتی بازی میکردیم داد و بیدادش بلند بود که "ربابهههه این بچه هارو ساکت کن"
کم کم با همین رویه بزرگ شدیم درس خوندیم...
ما سه تا به هم نزدیک تر میشدیم اما پدر و مادرمون از ما دورتر...
اما تو همه کارای ما تصمیم گیرنده اونا بودن...بهتره بگم بود...چون حرف اول و اخر و مامان میزنه...بابا هم مجبوره تبعیت کنه و هر جور شده به ما بفهمونه...
نوبت به انتخاب رشتمون رسید...
مامان گفت:آریو فقططط باید بیمه بخونه اما دخترا یا بیمه یا مامائی...
آریو از همون اول آرزوی دکتر شدن داشت...
از بچگی هم دکترمون تو بازی ها اون بود...
اما چون نتونست حرفشو به کرسی بنشونه مجبور شد آرزوشو بکشه و بره دنبال آرزوی بقیه...
نوبت به من رسید،اونجا بود که من شدم من...من نه علاقه ای به مامائی داشتم نه بیمه...عاشق هنر بودم...عقیده داشتم هنر با من زاده شده...من جزئی از هنر بودم...
تا چند وقت خونه ما قیل و قال به راه بود...
اما من واسه من بودنم تلاش کردم...بشم منی که خودم میخوام نه منی که بقیه میخوان...
به هرررر زور و زحمتی که بود وارد هنرستان شدم و رشته گرافیک رو انتخاب کردم و با عشق شروع به تحصیل کردم...
گلرو هم وضعیتش مثل آریو بود...
من هر روز با عشق میرفتم سرکار اما اون دوتا از روی اجبار...
به خاطر همینه دوست دارم الان آریو به اون چیزی که میخواد برسه...واسه این کار تلاش میکنم...
اون موقع نتونستم اما الان چرا...تو لجبازی عین خودش بودم شایدم بیشتر...
مطمعنا برای گلرو هم هر کاری که بتونم انجام میدم...
با صدای ربابه از فکر و خیال بیرون اومدم...
-جانم؟؟؟
-خانوم میگم ناهارتونو بخورید دیرتون میشه ها...
-تو جون بخواه مامان ربابه جونمممم...
اینجوری که میگفتم میدونست خودمو لوس کردم و دلم میخواد بغلم کنه...
اومد سمتمو سرمو بوسید...
-مامان ربابه فدای بچه هاش...
-خدا نکنه...
روی میز یه بشقاب برنج و یه بشقاب خورشت گذاشت...
-بخور مادر بخور...
نمیشد از غذاهای خوشمزش گذشت...یکم از غذامو خوردم و بلند شدم...
تقریبا کارای جابه جایی وسایل تموم شده بود و داشتن تمیزکاری هارو انجان میدادن...
-ربابه جان من میرم بالا بیزحمت به آژانس زنگ بزن بیاد...
-چشم...
وارد اتاق شدم.ساعتو نگاه کردم ساعت یک بود...
از توی کمد یه مانتو مشکی رنگ برداشتم بلندیشم تا روی زانوم بود...
چیز مناسبی بود...برای این مکان های اداری خوب بود...
شلوار جین مشکی رنگ رو هم برداشتم و پوشیدم...
از بین شال ها و روسری ها شالی کرم رنگ رو سرم کردم...
- ۶.۳k
- ۲۵ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط