15
15
منم خندیدم و گفتم:تو جای این وسیله هارو بگو الآن تخم مرغ شانسیت میاد ها!!!
با پرسیدن جای وسیله ها از نگار وسیله هارو چیدم و چند دقیقه بعد عرفان اومد و نشستیم دور میز...
عرفان اول یه بشقاب برنج ریخت و روشو پر کرد از خورشت و گوشت...
-بگیر خانومم بخور حرفم نباشه...
-آخه زیاده...
-هیچم زیاد نیست بخور نوش جونت...
روبه من گفت:گلبو تو هم غذا بکش دیگه...
یه مقدار برنج و خورشت ریختم و کم کم شروع کردم به خوردن...
عرفان-گلبو؟؟
-بله؟؟
-کار پیدا نکردی؟؟؟
خندیدم و گفتم:نه باباااا دلت خوشه کار کجا بود؟؟؟یه جا پیدا کردم اونم واسه کار نمیخواستن...
متوجه شد و گفت:متاسفانه اینجوری شده...اما یه کاری واست میتونم پیدا کنم...
دست از خوردن کشیدم و گفتم:چه کاری؟؟؟
-یکی از دوستام شرکت طراحی و تبلیغاتی داره به یه طراح نیاز داشت منم تورو معرفی کردم...
-چه خوب حالا شرکتش چطوریه؟؟
-دخترررر میدونی من دارم در رابطه با کدوم شرکت حرف میزنم؟؟؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:شرکت تبلیغاتی سهند...
تعجب کردم و گفتم:راس میگی عرفان؟؟
-آره بابا...دوستمه...
شرکت سهند بهترین شرکت تبلیغاتی توی کشور بود،هر طراحی آرزوش بود که اونجا کار بکنه...
-خب حالا کی میتونم برم؟؟؟
-من بهش گفتم امروز به تو میگم...اونم گفت فردا ساعت 2که تقریبا آخر ساعت های اداریه بری پیشش...رفتی اونجا بگو از طرف من اومدی...آدرسشو که بلدی؟؟
-درست نه اما میدونم توی خیابون فرشتس...
-حالا آدرس دقیقشو بهت میدم...
-دستت درد نکنه عرفان دیگه تو خونه داشتم کلافه میشدم،خدایی شده کپک نزدم تو خونه!!!!جبران کنیم...
نگار گفت:جبرانت اینه که بچه منو نگه داری...
میخواستم بگم من چش ندارم بچه ببینم تو چی میگی ولی عوضش گفتم:نگارررر جان من که پرستار کودک نیستم...
-به هر حال...
بشقابشو گذاشت جلو و گفت:مرسی سیر شدم...
عرفان اخمی کرد و گفت:شما همه اشو میخورید حرفم نباشه...
-بابا شاید سیر شده ولش کن عرفان،حالا بعدا میخوره...
عرفان-چی بگم دیگه...باشه...
وقتی ناهار رو خوردیم وسیله هارو جمع کردم...
***
ساعت دیگه 5 شده بود باید کم کم جمع میکردم میرفتم...
رو به نگار گفتم:دیگه واقعا باید برم...
-اااا بمون دیگه...
-نه دیگه خیلی وقته اینجام...
عرفان-حالا یه روز اومدی به ما سر بزنی ها...شامم بمون دیگه...
-راست میگه اصلا شب هم بمون!
خندیدم و گفتم:دیگه چی؟؟بابا کار دارم به خدا،ایشالا یه موقعیت دیگه...
نگار-یه جور میگی کار دارم انگار که مدیر عامل شرکتی...بمون دیگه فردا از اینجا برو...
خندیدم و گفتم:آجیییی میام بازم پیشت...
-میترسم دفعه بعدی که بیای این بچه به دنیا اومده باشه...
-نه نه مطمئن باش قبل از به دنیا اومدن رها جونتون میام میبینمت بعدش دیگه تو وقت نداری...
عرفان-باشه دیگه اصرار نمیکنیم...
یادم باشه به محنا بگم اصرار کردن رو بیاد از نگار و عرفان یاد بگیره...
منم خندیدم و گفتم:تو جای این وسیله هارو بگو الآن تخم مرغ شانسیت میاد ها!!!
با پرسیدن جای وسیله ها از نگار وسیله هارو چیدم و چند دقیقه بعد عرفان اومد و نشستیم دور میز...
عرفان اول یه بشقاب برنج ریخت و روشو پر کرد از خورشت و گوشت...
-بگیر خانومم بخور حرفم نباشه...
-آخه زیاده...
-هیچم زیاد نیست بخور نوش جونت...
روبه من گفت:گلبو تو هم غذا بکش دیگه...
یه مقدار برنج و خورشت ریختم و کم کم شروع کردم به خوردن...
عرفان-گلبو؟؟
-بله؟؟
-کار پیدا نکردی؟؟؟
خندیدم و گفتم:نه باباااا دلت خوشه کار کجا بود؟؟؟یه جا پیدا کردم اونم واسه کار نمیخواستن...
متوجه شد و گفت:متاسفانه اینجوری شده...اما یه کاری واست میتونم پیدا کنم...
دست از خوردن کشیدم و گفتم:چه کاری؟؟؟
-یکی از دوستام شرکت طراحی و تبلیغاتی داره به یه طراح نیاز داشت منم تورو معرفی کردم...
-چه خوب حالا شرکتش چطوریه؟؟
-دخترررر میدونی من دارم در رابطه با کدوم شرکت حرف میزنم؟؟؟
کمی مکث کرد و ادامه داد:شرکت تبلیغاتی سهند...
تعجب کردم و گفتم:راس میگی عرفان؟؟
-آره بابا...دوستمه...
شرکت سهند بهترین شرکت تبلیغاتی توی کشور بود،هر طراحی آرزوش بود که اونجا کار بکنه...
-خب حالا کی میتونم برم؟؟؟
-من بهش گفتم امروز به تو میگم...اونم گفت فردا ساعت 2که تقریبا آخر ساعت های اداریه بری پیشش...رفتی اونجا بگو از طرف من اومدی...آدرسشو که بلدی؟؟
-درست نه اما میدونم توی خیابون فرشتس...
-حالا آدرس دقیقشو بهت میدم...
-دستت درد نکنه عرفان دیگه تو خونه داشتم کلافه میشدم،خدایی شده کپک نزدم تو خونه!!!!جبران کنیم...
نگار گفت:جبرانت اینه که بچه منو نگه داری...
میخواستم بگم من چش ندارم بچه ببینم تو چی میگی ولی عوضش گفتم:نگارررر جان من که پرستار کودک نیستم...
-به هر حال...
بشقابشو گذاشت جلو و گفت:مرسی سیر شدم...
عرفان اخمی کرد و گفت:شما همه اشو میخورید حرفم نباشه...
-بابا شاید سیر شده ولش کن عرفان،حالا بعدا میخوره...
عرفان-چی بگم دیگه...باشه...
وقتی ناهار رو خوردیم وسیله هارو جمع کردم...
***
ساعت دیگه 5 شده بود باید کم کم جمع میکردم میرفتم...
رو به نگار گفتم:دیگه واقعا باید برم...
-اااا بمون دیگه...
-نه دیگه خیلی وقته اینجام...
عرفان-حالا یه روز اومدی به ما سر بزنی ها...شامم بمون دیگه...
-راست میگه اصلا شب هم بمون!
خندیدم و گفتم:دیگه چی؟؟بابا کار دارم به خدا،ایشالا یه موقعیت دیگه...
نگار-یه جور میگی کار دارم انگار که مدیر عامل شرکتی...بمون دیگه فردا از اینجا برو...
خندیدم و گفتم:آجیییی میام بازم پیشت...
-میترسم دفعه بعدی که بیای این بچه به دنیا اومده باشه...
-نه نه مطمئن باش قبل از به دنیا اومدن رها جونتون میام میبینمت بعدش دیگه تو وقت نداری...
عرفان-باشه دیگه اصرار نمیکنیم...
یادم باشه به محنا بگم اصرار کردن رو بیاد از نگار و عرفان یاد بگیره...
- ۸.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط