16
16
-خواهش میکنم وظیفست..
چادرشو سر کرد و رفت...
این آریو هم نمیاد ازش بپرسم چی شد...
رفتم توی اتاقم...مامان اینا فک کنم دیر بیان..هر چند روز از این دوره ها داشتن!هر دفعه هم خونه ی یکی بود...هر وقتم خونه ما بود باید ما سه تا میرفتیم بیرون!!!باورتون میشه؟؟
میگن بچه ها نباید تو جمعشون باشن...یکم باید زندگی کنن برا خودشون...دوستاشونم همین بودن!!من نمیدونم الآن دارن چیکار میکنن اگه زندگی نمیکنن...
این گلرو بیمعرفت هم پاشده رفته خونه دایی اینا...نمیگه من بدبخت تنها ام...بیادش پدرشو در میارم...
***
بالاخره ساعت 8بود که صدای در اومد،بدو رفتم طرف پله ها و روی نرده نشستم و لیز خوردم و رفتم پایین...
واااای اگه مامان بود که کشته بودتم!!!
همزمان با من در خونه هم باز شد...
قیافه آریو شنگول بود!!
بدون سلام کردن گفتم:خوش گذشت؟؟؟
-اول سلام...
ایشی زیر لب گفتم ودستشو کشیدم و بردم طرف مبل:تعریف کن ببینم!!!
-بعد از ساعت کاری گلرو و بابا رو پیچوندم و رفتم سر خیابون وایستادم تا طناز بیاد...
-خب...
-رفتیم پارک...یکم باهم حرف زدیم...
-خببببب
-هیچی دیگه کتابشو دادم...
-خب...
-چیهههههه دنبال بقیشی؟؟؟دیگه مکالمات خودمو زنمو نمیام بهت بگم که...
بد نگاش کردم و گفتم:آریوووو اینجوریه؟؟؟باشه...دارم برات...خوبم دارم...اصلا دیگه هیچی به من ربطی نداره...
اینو گفتم و داشتم بلند میشدم که دستمو گرفت و گفت:آبجیییی خانوممممم من که اینقدر دوستت دارم!!!
-خر نکن خر نمیشم...
-خو چیکار کنم؟؟؟
-تعریف کن ببینم چی شد!!
بعدم لبخند دندون نمایی زدم...
-خواهشا اینو ازم نخواه...
میدونستم خجالت میکشه بهم بگه به خاطر همین گیر ندادم و گفتم:باشه نگو...
دستمو گرفت و گفت:مطمئن باشم کمکم میکنی؟؟؟
-شک نکن داداشی!!
-ممنونتم...
-راستی شماره اش رو بده تا بهش زنگ بزنم میخوام باهاش برم بیرون...
-باشه
گوشیشو از توی جیبش در آورد و بعد از کمی گشتن گفت:بنویس...
شماره رو به نام "زن داداش" سیو کردم...چون مطمئن بودم این وصلت سر میگیره...
ینی یه کاری میکردم که این وصلت سر بگیره!!!
-آریو شام خوردی؟؟
-آره با طناز خوردم!!
-شما خواهر و برادر خیلی بی معرفت شدیدا...اون گلرو که رفته پیش محنا منو تنها گذاشته اینم که از تو!!منو باش به خاطر تو صبر کردم شام بخوریم!!
-خب برو بخور...
چشم غره ای رفتم بهش و گفتم:دیگه میللل ندارم...
-خو چیکار میکردم گشنه و تشنه میبردمش بیرون؟؟نمیشد که...حالا هم برو شامتو بخور...
-گفتم که "ن م ی خ و ر م"
-خیلی لجبازی!!!بیچاره شوهرت...
بلند شدم و گفتم:خیلی هم دلش بخواد...
رفتم بالا باید تا دیر نشده باید به طناز زنگ میزدم و برای فردا قرار میذاشتم...
بعد از چنتا بوق صدای نازشو شنیدم...
-الو
-سلاااامممم طناز خانوم...
یکم مکث کرد و گفت:ببخشید به جا نمیارم...
-گلبو ام عزیزدلم...
-آخخخخخ ببخشید گلبو خانم شرمنده نشناختم...
-ببخشید من خودمو زودتر معرفی نکردم...
-خواهش میکنم این حرفا چیه...
-خب بگذریم خوبی عزیزم؟؟
-ممنونم...
-زنگ زدم بهت بگم که فردا میخوام ببینمت...
-مشکلی نیست فقط چه ساعتی؟؟
یکم فکر کردم و گفتم:طناز جان میتونی ساعت 4بیای کافی شاپ ****؟؟؟
-چشم فقط آدرسو اس ام اس کنید برام...
-اوکی عزیزم...حتما...خب دیگه مزاحمت نمیشم...سلام برسون
-حتما...
-خدافظ...
-خدانگهدار...
تلفنو قطع کردم...خببببب اینم از این!!
یاد قرار فردام افتادم...وااای اگه قبولم بکنن چی میشه
-خواهش میکنم وظیفست..
چادرشو سر کرد و رفت...
این آریو هم نمیاد ازش بپرسم چی شد...
رفتم توی اتاقم...مامان اینا فک کنم دیر بیان..هر چند روز از این دوره ها داشتن!هر دفعه هم خونه ی یکی بود...هر وقتم خونه ما بود باید ما سه تا میرفتیم بیرون!!!باورتون میشه؟؟
میگن بچه ها نباید تو جمعشون باشن...یکم باید زندگی کنن برا خودشون...دوستاشونم همین بودن!!من نمیدونم الآن دارن چیکار میکنن اگه زندگی نمیکنن...
این گلرو بیمعرفت هم پاشده رفته خونه دایی اینا...نمیگه من بدبخت تنها ام...بیادش پدرشو در میارم...
***
بالاخره ساعت 8بود که صدای در اومد،بدو رفتم طرف پله ها و روی نرده نشستم و لیز خوردم و رفتم پایین...
واااای اگه مامان بود که کشته بودتم!!!
همزمان با من در خونه هم باز شد...
قیافه آریو شنگول بود!!
بدون سلام کردن گفتم:خوش گذشت؟؟؟
-اول سلام...
ایشی زیر لب گفتم ودستشو کشیدم و بردم طرف مبل:تعریف کن ببینم!!!
-بعد از ساعت کاری گلرو و بابا رو پیچوندم و رفتم سر خیابون وایستادم تا طناز بیاد...
-خب...
-رفتیم پارک...یکم باهم حرف زدیم...
-خببببب
-هیچی دیگه کتابشو دادم...
-خب...
-چیهههههه دنبال بقیشی؟؟؟دیگه مکالمات خودمو زنمو نمیام بهت بگم که...
بد نگاش کردم و گفتم:آریوووو اینجوریه؟؟؟باشه...دارم برات...خوبم دارم...اصلا دیگه هیچی به من ربطی نداره...
اینو گفتم و داشتم بلند میشدم که دستمو گرفت و گفت:آبجیییی خانوممممم من که اینقدر دوستت دارم!!!
-خر نکن خر نمیشم...
-خو چیکار کنم؟؟؟
-تعریف کن ببینم چی شد!!
بعدم لبخند دندون نمایی زدم...
-خواهشا اینو ازم نخواه...
میدونستم خجالت میکشه بهم بگه به خاطر همین گیر ندادم و گفتم:باشه نگو...
دستمو گرفت و گفت:مطمئن باشم کمکم میکنی؟؟؟
-شک نکن داداشی!!
-ممنونتم...
-راستی شماره اش رو بده تا بهش زنگ بزنم میخوام باهاش برم بیرون...
-باشه
گوشیشو از توی جیبش در آورد و بعد از کمی گشتن گفت:بنویس...
شماره رو به نام "زن داداش" سیو کردم...چون مطمئن بودم این وصلت سر میگیره...
ینی یه کاری میکردم که این وصلت سر بگیره!!!
-آریو شام خوردی؟؟
-آره با طناز خوردم!!
-شما خواهر و برادر خیلی بی معرفت شدیدا...اون گلرو که رفته پیش محنا منو تنها گذاشته اینم که از تو!!منو باش به خاطر تو صبر کردم شام بخوریم!!
-خب برو بخور...
چشم غره ای رفتم بهش و گفتم:دیگه میللل ندارم...
-خو چیکار میکردم گشنه و تشنه میبردمش بیرون؟؟نمیشد که...حالا هم برو شامتو بخور...
-گفتم که "ن م ی خ و ر م"
-خیلی لجبازی!!!بیچاره شوهرت...
بلند شدم و گفتم:خیلی هم دلش بخواد...
رفتم بالا باید تا دیر نشده باید به طناز زنگ میزدم و برای فردا قرار میذاشتم...
بعد از چنتا بوق صدای نازشو شنیدم...
-الو
-سلاااامممم طناز خانوم...
یکم مکث کرد و گفت:ببخشید به جا نمیارم...
-گلبو ام عزیزدلم...
-آخخخخخ ببخشید گلبو خانم شرمنده نشناختم...
-ببخشید من خودمو زودتر معرفی نکردم...
-خواهش میکنم این حرفا چیه...
-خب بگذریم خوبی عزیزم؟؟
-ممنونم...
-زنگ زدم بهت بگم که فردا میخوام ببینمت...
-مشکلی نیست فقط چه ساعتی؟؟
یکم فکر کردم و گفتم:طناز جان میتونی ساعت 4بیای کافی شاپ ****؟؟؟
-چشم فقط آدرسو اس ام اس کنید برام...
-اوکی عزیزم...حتما...خب دیگه مزاحمت نمیشم...سلام برسون
-حتما...
-خدافظ...
-خدانگهدار...
تلفنو قطع کردم...خببببب اینم از این!!
یاد قرار فردام افتادم...وااای اگه قبولم بکنن چی میشه
- ۷.۳k
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط