{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است

تو نیستی که ببینی، چگونه پیچیده است
طنین ِ شعر ِ نگاه ِ تو درترانه ی من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من

چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است، ساخته ام !
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت، ترا شناخته ام !

به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ، آینه ، دیوار، بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست، از تو می گویم
تو نیستی که ببینی، چگونه از دیوار
جواب می شنوم

تو نیستی که ببینی ، چگونه، دور از تو
به روی هرچه در این خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من!
بجز تو، یاد همه چیز! را رها کرده است 

"فریدون مشیری"
دیدگاه ها (۱)

من دلم می خواهدساعتی غرق درونم باشم!!عاری از عاطفه ها…تهی از...

با توامای لنگر تسکین!ای تکان‌های دل!ای آرامش ساحل!با توامای ...

من در این تاریکیفکر یک بره روشن هستمکه بیاید علف خستگی ام را...

مژده وصل تو کو کز سرجان برخیزم              طایر قدسم و از د...

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.96(از زبون ا.ت)...

چپتر دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط