{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت303

#پارت303

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙


که زنگ خونه به صدا اومد نگاهی به مامان انداختم که گفت : من میرم در رو باز کنم !

سری تکون دادم و مشغول پوست کندن سیب زمینی ها شدم و به سر وصداهای بیرون هم توجه نکردم

چند دقیقه ایی میشود که سر و صداها زیلد شده بود مشکوک چاقو رو تو بشقاب گذاشتم ابی به دستم زدم

از رو اپن آشپزخونه شال سباه رنگمو برداشتم و با قدمای کوتاه راه افتادم سمت حیاط

با رسیدن به رو پله ها مشکوک به مامان نگاه کردم که در رر محکوم گرفته بود اسرار داشت کسی وارد خونه نشه ...

صندلامو پام کردم جوری که متوجه نشه بهشون نزدیک شدم پشت سر مامان قرار گرفتم با دیدن لیلا چشمام گرد شده ...


(آرش)

در ماشین رو محکم کوبیدم بهم .... با قدمای بلند راه افتادم سمت خونه کیوان در پارکنیگشون مثله همیشه باز بود سری تکون دادم

وارد خونه شدم بی توجه به آسانسور راه افتادم به سمت پله ها. دو تا یکی از پله ها رفتم جلو خونه که طبقه اول بود

وایستادم دستمو رو زنگ زدم گذاشتم بعد از چند دقیقه کیوان با ظاهر اشفته تو چارچوب در نمایان شد

فوری زدمش کنار و وارد خونه شدم متعجب گفت :

اوووه چته داداش ؟!

دستی تو موهام کشیدم
دیدگاه ها (۱)

#پارت304🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 دستی تو موهام کشیدم...

#پارت305🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 (مهسا )از تعجب چشما...

#پارت302(زمان حال *حسام*)حسام : رئیس این امکان نداره بخدا .....

#پارت301لبخند شیطانی زدم : داداش این واسه رد گم کنیه ! لازمه...

𝑴𝒚 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏Ⓟⓐⓡⓣ{ویو جیا}=باران ارام با بنجره برخورد میکر...

𝒌𝒉𝒊𝒚𝒂𝒏𝒂𝒕 𝒅𝒖𝒓𝒐𝒒𝒉𝒊𝒏𝘍𝘈𝘚𝘓 𝟑⃠ 𝔓𝔞𝔯𝔱 𝟕و بعد قطع کردم هوفف از پاساژ ...

پارت هفتم #گنگستر مهربونوقتی مطمئن شدم که رزی رفت داخل کلاه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط