قسمت نودوپنج رمان آوازه زیره آب
قسمت نودوپنج رمان آوازه زیره آب
منم خندیدم گفتم
-نه دیه اونو میخواستم بیام بیرون پوشیدم!!
یهو دستش خطا رفت سه متر پریدم هوا از روش بلند شدم
-جوووون!!
-خاکتوسرت من داداشتم این چه کاریه؟؟ خجالت بکش!!!
-ماله داداشیمم دوست دارم!!!
یه لحظه یه حسه خیلی خوبی بهم دست داد.. بعد از کلیییی وقت دوباره بهم گفت داداشی!!
-ماله عمتو دوست داشته باش..
-خاکتوسرت که ب ناموسه خودتم میگی!!
-منظورم عمه نیلوفر بود تازه مامانم ازش بدش میاد!!
داشت آروم و مرموزانه میومد ستم که گوشه ی آشپزخونه خفتم کنه..
-شورتتو در میارم شیطانه رجیم!!!
من فرار کردم و جهیدم عینه بز رویه اپن و پریدم تو سالن... حسه اسپایدرمنی بهم دست داد.. کیا هم خواست حرکته منو بزنه پرید رو اپن و خواست بپره تو سالن که پاااااق خورد زمین و دقیقن همون لحظه مامانم دره هال رو باز کرد و و چشماش گرد شد... این کم نبود یهو مامانه لاله پشته مامانم اومد داخل و بعدم باباش و بعدم لاله.. شانسه ماست دیگه... اونا اوله راهرو بودن ولی ما تو سالن دقیقن روبه رویه راهرو مشغوله عنتر بازی بودیم... چه بیشعورن اینا یه یالا هم نمیگن!! من که با سرعته نور دویدم سمته اتاقم و تو راه یه سکندری هم زدم ولی میلی متری به خیر گذشت.. تا رسیدم به اتاقم در رو شترق بستم و خودم رو پرت کردم کفه اتاق!!! اینا واسه ناهار میخواستن بیان که!!! ابروم به فا*ک رفت!!! حالا من گه هیچی کیائه بدبخت!!! زن بهش نمیدن!!! پخخخ!!! نفسه عمیق کشیدم.. حالا چجوری برم تو سالن؟؟ عاقا اصن دلم خواست لخت باشم به کسی چه ربطی داره؟ والا... موهام رو تندی با حوله کوچیکه خشک کردم و سریع لباس پوشیدم و رفتم بیرون... اصن اعتماد به نفسم رو نمیدونم از کجا آوردم که خیلی راحت به همه سلام دادم.. مامانش همچین نگاهم میکرد انگار آدم کشتم!! خو تو بدونه در زدن میای خونمون چه انتظاری داری؟؟ کیا بدبختم تو آشپزخونه کناره آبگرم کن میشه اینوره یخچال و بینه لباسشویی و کابینتا.. وایساده بود داشت پوسته لبشو میکند..رفتم پیشش و خیلی راحت از تو یخچال آب رو برداشتم اونم همچنان رنگ عوض میکرد..دست کردم لایه موهاش و درگوشش گفتم
-ویز ویزیه سیم ظرفشویی.. غصه نخور گوه بخور!!
از پشت گردنم رو گرفت.. خدا رو شکر از تو سالن به این نقطه دید نداشتن.. گردنم رو فشار داد
-عه.. عههه!! نکن!!نکن نکن!!نکننن!!
بعدم آبی که دستم بود رو تهدید کردم میریزم روش..ولم کرد نصفه جون شدم..
منم خندیدم گفتم
-نه دیه اونو میخواستم بیام بیرون پوشیدم!!
یهو دستش خطا رفت سه متر پریدم هوا از روش بلند شدم
-جوووون!!
-خاکتوسرت من داداشتم این چه کاریه؟؟ خجالت بکش!!!
-ماله داداشیمم دوست دارم!!!
یه لحظه یه حسه خیلی خوبی بهم دست داد.. بعد از کلیییی وقت دوباره بهم گفت داداشی!!
-ماله عمتو دوست داشته باش..
-خاکتوسرت که ب ناموسه خودتم میگی!!
-منظورم عمه نیلوفر بود تازه مامانم ازش بدش میاد!!
داشت آروم و مرموزانه میومد ستم که گوشه ی آشپزخونه خفتم کنه..
-شورتتو در میارم شیطانه رجیم!!!
من فرار کردم و جهیدم عینه بز رویه اپن و پریدم تو سالن... حسه اسپایدرمنی بهم دست داد.. کیا هم خواست حرکته منو بزنه پرید رو اپن و خواست بپره تو سالن که پاااااق خورد زمین و دقیقن همون لحظه مامانم دره هال رو باز کرد و و چشماش گرد شد... این کم نبود یهو مامانه لاله پشته مامانم اومد داخل و بعدم باباش و بعدم لاله.. شانسه ماست دیگه... اونا اوله راهرو بودن ولی ما تو سالن دقیقن روبه رویه راهرو مشغوله عنتر بازی بودیم... چه بیشعورن اینا یه یالا هم نمیگن!! من که با سرعته نور دویدم سمته اتاقم و تو راه یه سکندری هم زدم ولی میلی متری به خیر گذشت.. تا رسیدم به اتاقم در رو شترق بستم و خودم رو پرت کردم کفه اتاق!!! اینا واسه ناهار میخواستن بیان که!!! ابروم به فا*ک رفت!!! حالا من گه هیچی کیائه بدبخت!!! زن بهش نمیدن!!! پخخخ!!! نفسه عمیق کشیدم.. حالا چجوری برم تو سالن؟؟ عاقا اصن دلم خواست لخت باشم به کسی چه ربطی داره؟ والا... موهام رو تندی با حوله کوچیکه خشک کردم و سریع لباس پوشیدم و رفتم بیرون... اصن اعتماد به نفسم رو نمیدونم از کجا آوردم که خیلی راحت به همه سلام دادم.. مامانش همچین نگاهم میکرد انگار آدم کشتم!! خو تو بدونه در زدن میای خونمون چه انتظاری داری؟؟ کیا بدبختم تو آشپزخونه کناره آبگرم کن میشه اینوره یخچال و بینه لباسشویی و کابینتا.. وایساده بود داشت پوسته لبشو میکند..رفتم پیشش و خیلی راحت از تو یخچال آب رو برداشتم اونم همچنان رنگ عوض میکرد..دست کردم لایه موهاش و درگوشش گفتم
-ویز ویزیه سیم ظرفشویی.. غصه نخور گوه بخور!!
از پشت گردنم رو گرفت.. خدا رو شکر از تو سالن به این نقطه دید نداشتن.. گردنم رو فشار داد
-عه.. عههه!! نکن!!نکن نکن!!نکننن!!
بعدم آبی که دستم بود رو تهدید کردم میریزم روش..ولم کرد نصفه جون شدم..
- ۴.۹k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط