{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت هفتادو دو رمان آوازه زیره آب

قسمت هفتادو دو رمان آوازه زیره آب
-ای بابا همین دختری که واسه کیانوش میخواستیم دیه!
-خو من چرا بیام؟
-خب بیا تو حالا!!
-اوک...من میرم بخوام صدام نکنینا!!!
بعدم نیشش تا بنا گوش باز شد... من ک اصن حال و حوصله نداشتم رفتم تو اتاقم کفه اتاقم پلاس شدم...ساعت 5 با در زدنه کیا بیدار شدم...عه همونجا کفه اتاق خوابم برده بود!! کیا هم هی تق تق تق!!
-خو گمشو داخل دیه!!
با تیپا اومد تو...بعدم با عصبانیت بمن گف
-زهره مار که اداب معاشرتم بلد نیستی!!
انگشت وسطیمو واسش آوردم بالا...
بعدم قیافش شبیه پوکر شد!!
-خو حالا منو بیدار کردی ک پشت چش نازک کنی؟ دردت؟؟
-گمشو لباس بوپوش دیه!
ساعت هفت بیس کم بود که مامانم بالاخره اومد بیرون!! کیا پشته فرمون نشست و راه افتادیم...من همون تیشرت صورمه ایه رو پوشیدم با همون شلواره سفیدم...نهایته تغییر تو تیپم اینه که یا اون تیشرت قرمزه رو بپوشم یا همون پیرن دکمه داره خاکستریه که جلوش دکمه میخوره و براقه و مامانم خیلی دوسش داره...یا کلن شلوار و تیشرت کرمی قهوه ایم..واسه من که فرقی نداره هر چی تمیز بود...هه..والا!! کیا هم کت پوشیده بود با یه شلواره کتونی...تیپش تقریبن اسپورت بود خو بمن چه کیا چ غلطی میکنه!! جلو درشون وایسادیم و منتظر شدیم بیان دمه در منم خنگم دیه چیکارم میشه کرد؟ پرسیدم
-حالا خبر دارن داریم میری اونجا؟
بابام ی نگاهه عاقل اندر صفی انداخت و کیا زد پس گردنم و گف
-ن داریم غافلگیرشون میکنیم!!
منم بهم برمیخوره یکی بزنه تو سرم...حمله کردم گردنشو کلن کشیدم پایین و سعی کردم خفش کنم اونم با دستش بازومو گرفت و کلن درگیر بودیم که یهو در باز شد و یه دختره با تعجب نگامون کرد...منم ولش کردم کیا هم فوری خودشو مرتب کرد و چشماش درشت شد از تعجب... همه که سلام کردن کیا جلوی من رفت داخل و گف
-سلاملیکم لاله خانوم!!
اوه این لالست؟؟همین الان که عابرومون رفت!! منم رفتم یه سلام کردم و رفتیم داخل...چه حیاطه بی مصرفی!! چقد ساده بود!! رفتیم داخل امید وار بودم حداقل داخل یه چیزی واسه سرگرمی داشته باشه که داخلم عادی بود...پ ن پ تو خونشون جن میخواسی داشته باشن لابت!! رفتیم داخل و خیلی رسمی نشستیم...انگار نه انگار دو دقه پیش ما بودیم وسطه کوچه گراز بازی در میاوردیم!!
دیدگاه ها (۲)

قسمت هفتادو سه رمان آوازه زیره آبمهمونی ک تموم شد رفتیم خونم...

رمان هفتادو چار رمان آوازه زیره آب-بلا به نسبته من که با تو ...

قسمت هفتادو یک رمان اواز زیره آبرفتم شیر کاکایو گرفتم برگشتم...

قسمت هفتاد رمان آوازه زیره آبمنم به بهانه ی کشیدن پتو یکم عق...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part23وارد رستوران شدیمو سر ی میز نشستیم بارک...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

shede and shineپارت 10رفتیم داخل عمارت........عمو هان هم بود...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part22از روصندلی پاشد منم پاشدممن:مامان میرسو...

#دوست_شیطون_منPart:2یهویی هیونجین یه مشت خوابوند تو صورت هیس...

part ⁶ویو جونگکوک:وقتی بابام تلفن و قطع کرد چند ثانیه به گوش...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

فیک تهیونگ

رمان تو خود منی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط