بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۱۱۴
گذشته تلخ
الکس : ۸ ماه بارداریم بود اون موقع هم نمیدونم بچمون دختره یا پسر
چهره اش همراه با لخنش غمگین سد سپس سرش را روی شانه تهیونگ قرار گذاشت همچنین تهیونگ غرق در تصورش دستش را دور الکس حلقه کرد و او را سمت سینش برد ... الکس غمگین و تلخ ادامه داد
الکس : سخت بود تو اپن ۹ ماه از اتاقم بیرون نرفتم مادرم هرکاری میکرد که چیزی بخورم ولی .. از ذهنم بیرون نرفتی حتی برای یک ثانیه غم وجودمو گرفته بود سختی ها اون روز ها وقتی یادم میآید باعث میشه مو به تنم سیخ بشه....
به سختی بفضش را قورت داد و پیشانیش را به گردن تهیونگ چسپاند
الکس : اون روز هیجو این عکسو ازم گرفت وقتی مادرم گفت که چهره و چشم های تو میگه دختر میاری تا حد دلم خندیدم .. هیجو اون عکسو حتما برای تو گرفته بود چون من تو افسردگی وخیمی بودم حتی همه چیو دارم رفته بود ..
اشک های مانند یک غم از چشم هایش سرازیر شدن ...
تهیونگ آروم اشک های الکس را پاک کرد سپس سر و موهایش را بوسید سپس سرش را بیشتر به سینش فشرد ..
تلخ گفت
تهیونگ: سخت بود ولی گذشت دیگه بهش فکر نکن کیم الکس اینو از ته قلبم بهت میگم ...
الکس آروم سرش را برداشت سپس به سختی آب دهنش را قورت داد تهیونگ همچنان دستش را روی گونه الکس گذاشت سپس تلخ نگاهش کرد ...
تهیونگ: برای منم خوب نگذشت ولی الان مهم یه چیزه اینکه با هم هستیم حتی اومدم ماه عسل
الکس چیزی را به زبان نیاورد سپس به زمین خیره شد ولی تهیونگ همچنان با تلخی نگاهش کرد بلافاصله به آرامی سمت لب های الکس خم تشنه آن لب ها نبود بلکه عاشق اش بود ولی الکس نگذشت وقت زیادی بگذرد خودش دست هایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد سپس تند و سریع تر از تهیونگ لبش را روی لب تهیونگ کبوند محکم و با عشق لذت لبش را بوسید تهیونگ دست کمی ازش نداشت دست اش را دور کمر الکس حلقه کرد ... و با عشق محکم لب های الکس را بوسید دست دیگرش را برد سمت سر الکس و پشت گردنش گذاشت تا حدی خودش را به لب الکس چسپاند تا بیشتر مزه دهن و لب های الکس را بفهمد
الکس هم همچنان سمت اش سرش را کج کرد ....
پارت ۱۱۴
گذشته تلخ
الکس : ۸ ماه بارداریم بود اون موقع هم نمیدونم بچمون دختره یا پسر
چهره اش همراه با لخنش غمگین سد سپس سرش را روی شانه تهیونگ قرار گذاشت همچنین تهیونگ غرق در تصورش دستش را دور الکس حلقه کرد و او را سمت سینش برد ... الکس غمگین و تلخ ادامه داد
الکس : سخت بود تو اپن ۹ ماه از اتاقم بیرون نرفتم مادرم هرکاری میکرد که چیزی بخورم ولی .. از ذهنم بیرون نرفتی حتی برای یک ثانیه غم وجودمو گرفته بود سختی ها اون روز ها وقتی یادم میآید باعث میشه مو به تنم سیخ بشه....
به سختی بفضش را قورت داد و پیشانیش را به گردن تهیونگ چسپاند
الکس : اون روز هیجو این عکسو ازم گرفت وقتی مادرم گفت که چهره و چشم های تو میگه دختر میاری تا حد دلم خندیدم .. هیجو اون عکسو حتما برای تو گرفته بود چون من تو افسردگی وخیمی بودم حتی همه چیو دارم رفته بود ..
اشک های مانند یک غم از چشم هایش سرازیر شدن ...
تهیونگ آروم اشک های الکس را پاک کرد سپس سر و موهایش را بوسید سپس سرش را بیشتر به سینش فشرد ..
تلخ گفت
تهیونگ: سخت بود ولی گذشت دیگه بهش فکر نکن کیم الکس اینو از ته قلبم بهت میگم ...
الکس آروم سرش را برداشت سپس به سختی آب دهنش را قورت داد تهیونگ همچنان دستش را روی گونه الکس گذاشت سپس تلخ نگاهش کرد ...
تهیونگ: برای منم خوب نگذشت ولی الان مهم یه چیزه اینکه با هم هستیم حتی اومدم ماه عسل
الکس چیزی را به زبان نیاورد سپس به زمین خیره شد ولی تهیونگ همچنان با تلخی نگاهش کرد بلافاصله به آرامی سمت لب های الکس خم تشنه آن لب ها نبود بلکه عاشق اش بود ولی الکس نگذشت وقت زیادی بگذرد خودش دست هایش را دور گردن تهیونگ حلقه کرد سپس تند و سریع تر از تهیونگ لبش را روی لب تهیونگ کبوند محکم و با عشق لذت لبش را بوسید تهیونگ دست کمی ازش نداشت دست اش را دور کمر الکس حلقه کرد ... و با عشق محکم لب های الکس را بوسید دست دیگرش را برد سمت سر الکس و پشت گردنش گذاشت تا حدی خودش را به لب الکس چسپاند تا بیشتر مزه دهن و لب های الکس را بفهمد
الکس هم همچنان سمت اش سرش را کج کرد ....
- ۱۵.۰k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط