{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومب

صبح شد و مرد با انرژی و حس خوب مطابق هر روز سوار بر اتومبیل‌اش شد و به سمت محل کارش حرکت کرد. در جاده‌ی دو طرفه، ماشینی را دید که از روبرو می‌آمد و راننده آن، خانم جوانی بود. وقتی این دو به هم نزدیک شدند، خانم در یک لحظه سر خود را از ماشین بیرون آورد و به مرد فریاد زد: «حیووووووووون!»

مرد متعجب شد اما بلافاصله در جواب داد زد: «میمووووووون»

هر دو به راه خودشون ادامه دادند. مرد به خاطر واکنش سریع و هوشمندانه‌ای که نشون داده بود خشنود و خوشحال بود و در ذهنش داشت به کلمات بیشتری که می‌تونست تو اون لحظه بار اون خانم کنه فکر می‌کرد و از کلماتی که به ذهنش می‌رسید خنده‌اش می‌گرفت.

اما چند ثانیه بعد سر پیچ که رسید یه خوک وحشی با شدت خورد توی شیشه‌ی جلوی ماشین و اتومبیل مرد به سمت درختان جنگل منحرف شد. اونجا بود که فهمید حرف اون زن هشدار بوده نه فحش!
دیدگاه ها (۴)

این روزهاحتّی تابلوها هم زور می گویند...!چرا باید "از سرعت خ...

بخوان مرابه نام اولین غزلبه نام اولین شکوفه ای که میرسد به م...

روزی ملانصرالدین الاغ خود را با زحمت فراوان به پشت بام برد. ...

زنان ریشه های انسانیت اند اشتباه خواهد بود اگر فکر کنیم با م...

پارت ۸ کسی که برگشته

RESPECT OR DIE : پارت چهاردهم صدای موتور ماشینی از پشت سرش...

پارت ۹........خیانت

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ³⁴جونگکوک با تمام سرعت میا...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

سناریو مایکی{جنگل چشمات}شیسه به صندلی پشتش تکیه داد و سرشو چ...

پارت ۳۹ مرد مسلح چند قدم جلو آمد.جونگ‌کوک ناخودآگاه جلوی آری...

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

پارت ۶پارک تقریباً خلوت بود.چند دقیقه‌ای بود که کنار هم راه ...

ادامه پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط