پارت 83
پارت 83
این حرفا از زبون سعیده قلبم هزار تیکه شد اشکام روی صورتم ریخت صدای
سعیده بلند ترشد:_از اتاقم برو
بیرون...بیرون...خواستم برم سمتش خواستم بغلش کنم خواستم ارومش کنم اما یاد حرفای دکتر افتادم اگه بهش
فشار بیارم ممکنه حالش بدتر بشه در عین داد زدن های سعیده گفتم:_باشه باشه رفتم تو عصبی نشو فورا از اتاق
خارج شدم و درو پشت سرم بستم(سعیده)چشمهامو بسته بودم که حس کردم یکی وارد اتاق شد...توان
اینکه چشمهامو باز کنم یا دستمو تکون بدم نداشتم روی صندلی کنار تخت بیمارستان نشست و بعد از کمی مکث
دستاشو تو دستام گرفت با انجام اینکارش تنم گر گرفت انگار یه ارامش بهم تزریق کرده باشن صداش مرهم
دردام شد:_سعیده خانومی بلند شو دیگه...این اسممو از کجا میدونی؟چرا منو خانومی خطاب کرد؟این اصلا کیه؟
همینطور گنگ بودم موقعیتو درک کردم و فورا چشمهامو باز کردمو دستمو از بین دستاش رها کرد دریک حین چشم تو
چشم بهم زل زدیم چرا بادیدن چشمهاش...نگاهش...صداش یه حس عجیبی بهم دست میداد انگار که
اینو از قبل میشناسم...نه این امکان نداشت اون فقط یه غریبه بود...فورا باتمام توانم داد زدم که از اتاقم بره
بیرون اونم با گفتن باشه به حرفم گوش
کرد و رفت و درو بست...دوباره اروم روی تخت دراز کشیدم...من چم
شده...انگار داشتم دیوونه میشدم...امروز بالاخره از این بیمارستان نحس خلاص میشدم...ساکمو باز کردم و یه مانتوی
یشمی و ی شلوار کتون مشکی و یه شال یشمی رنگ برداشتم...بعد از تعویض لباس درو باز کردم و از اتاق خارج شدم
سپیده و مامان روی صندلی نشسته بودن با دیدن من از روی صندلی
بلند شدن:_سعیده دخترم بریم؟صدای
دلنشین مامان بود که دوماه از شنیدنش محروم شده بودم اروم لب زدم:_بعله مامان من امادم میتونیم بریم...
این حرفا از زبون سعیده قلبم هزار تیکه شد اشکام روی صورتم ریخت صدای
سعیده بلند ترشد:_از اتاقم برو
بیرون...بیرون...خواستم برم سمتش خواستم بغلش کنم خواستم ارومش کنم اما یاد حرفای دکتر افتادم اگه بهش
فشار بیارم ممکنه حالش بدتر بشه در عین داد زدن های سعیده گفتم:_باشه باشه رفتم تو عصبی نشو فورا از اتاق
خارج شدم و درو پشت سرم بستم(سعیده)چشمهامو بسته بودم که حس کردم یکی وارد اتاق شد...توان
اینکه چشمهامو باز کنم یا دستمو تکون بدم نداشتم روی صندلی کنار تخت بیمارستان نشست و بعد از کمی مکث
دستاشو تو دستام گرفت با انجام اینکارش تنم گر گرفت انگار یه ارامش بهم تزریق کرده باشن صداش مرهم
دردام شد:_سعیده خانومی بلند شو دیگه...این اسممو از کجا میدونی؟چرا منو خانومی خطاب کرد؟این اصلا کیه؟
همینطور گنگ بودم موقعیتو درک کردم و فورا چشمهامو باز کردمو دستمو از بین دستاش رها کرد دریک حین چشم تو
چشم بهم زل زدیم چرا بادیدن چشمهاش...نگاهش...صداش یه حس عجیبی بهم دست میداد انگار که
اینو از قبل میشناسم...نه این امکان نداشت اون فقط یه غریبه بود...فورا باتمام توانم داد زدم که از اتاقم بره
بیرون اونم با گفتن باشه به حرفم گوش
کرد و رفت و درو بست...دوباره اروم روی تخت دراز کشیدم...من چم
شده...انگار داشتم دیوونه میشدم...امروز بالاخره از این بیمارستان نحس خلاص میشدم...ساکمو باز کردم و یه مانتوی
یشمی و ی شلوار کتون مشکی و یه شال یشمی رنگ برداشتم...بعد از تعویض لباس درو باز کردم و از اتاق خارج شدم
سپیده و مامان روی صندلی نشسته بودن با دیدن من از روی صندلی
بلند شدن:_سعیده دخترم بریم؟صدای
دلنشین مامان بود که دوماه از شنیدنش محروم شده بودم اروم لب زدم:_بعله مامان من امادم میتونیم بریم...
- ۴.۹k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط