[•( ساحل )•]
[•( ساحل )•]
part ²³
هانا : تهیونگ فکر کنم داداشم میدونه ، خیلی بد شد نه؟
تهیونگ : نه اتفاقا خیلی هم خوب شد ، کار ما رو راحت کرد دیگه😂
هانا : یاااااا نباید به این زودیا می فهمید ، تو سختته بگی منو دوست داری اره؟ 🤨
تهیونگ : ( بلند می خنده ) من سختمه؟
هانا : اره دیگه بگو نمیخوامت ( میره می خوابه رو تخت و پتو رو می کشه رو سرش )
تهیونگ : ( یه لبخند میزنه و میره خیمهمی زنه رو هانا ، پتو رو آروم از رو سرش بر می داره و در حالی که فقط چشمای هانا بیرون بود به چشماش خیره میشه ) می خوام بخورمت هانا...
هانا : برو باهات قهرم ، نمیزارم دستت بهم بخوره ( لوس )
تهیونگ : اگه بخوره چی میشه ( لبخند دندون نمایی می کنه )
هانا : به داداشم میگم کَلَتو بکنه
تهیونگ : پس حتما بهش بگو ( پتو رو می کشه پایین تر و کل صورتش و بیرون میاره و تو یه حرکت لبای هانا رو می بوسه ، هانا هم که از تعجب چشماش باز مونده بعد از چند دیقه چشماش و می بنده و با تهیونگ همکاری می کنه ، بعد چند مین از هم جدا می شن )
...☆
هانا : الان میرم داداشمو بیدارم می کنم 😂🏃🏻♀️( میخواد تهیونگو از رو خودش بلند کنه و بلند بشه ولی زورش نمیرسه )
تهیونگ : ( می خنده ) چی کار میکنی کوچولو ؟
هانا : بزار برم . میخوام برم به داداشم بگمممم برو 😂
تهیونگ : هانا داری دیوونم می کنی از شدت کیوتی ، من کنترلمو از دست میدم ، یهو دیدی خوردمت نصفت رفت😂
هانا : باشه منو نقول 😂
تهیونگ : میشه امشب بخوابم پیشت ؟
هانا : اخه نمیشه که...پرو شدی ها😂 منم خیلی دوست دارم ولی صبح یکی میاد میبینه
تهیونگ : نههه من نمی تونم امشب بهت نیاز دارم هانا
هانا : چه نیازی بی ادب ( چپ چپ نگاه می کنه )
تهیونگ : منحرف ، نه اون نیاز که ، دوست داشتم بخوابم پیشت ، ترو خدا دیگه
کم بود ببخشید💦🔪
این پارت فقط از این دوتا جوجه گذاشتم 😂👀
⭑نوشته ای از ᗷOᖇᗩ ⭑
♡ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
part ²³
هانا : تهیونگ فکر کنم داداشم میدونه ، خیلی بد شد نه؟
تهیونگ : نه اتفاقا خیلی هم خوب شد ، کار ما رو راحت کرد دیگه😂
هانا : یاااااا نباید به این زودیا می فهمید ، تو سختته بگی منو دوست داری اره؟ 🤨
تهیونگ : ( بلند می خنده ) من سختمه؟
هانا : اره دیگه بگو نمیخوامت ( میره می خوابه رو تخت و پتو رو می کشه رو سرش )
تهیونگ : ( یه لبخند میزنه و میره خیمهمی زنه رو هانا ، پتو رو آروم از رو سرش بر می داره و در حالی که فقط چشمای هانا بیرون بود به چشماش خیره میشه ) می خوام بخورمت هانا...
هانا : برو باهات قهرم ، نمیزارم دستت بهم بخوره ( لوس )
تهیونگ : اگه بخوره چی میشه ( لبخند دندون نمایی می کنه )
هانا : به داداشم میگم کَلَتو بکنه
تهیونگ : پس حتما بهش بگو ( پتو رو می کشه پایین تر و کل صورتش و بیرون میاره و تو یه حرکت لبای هانا رو می بوسه ، هانا هم که از تعجب چشماش باز مونده بعد از چند دیقه چشماش و می بنده و با تهیونگ همکاری می کنه ، بعد چند مین از هم جدا می شن )
...☆
هانا : الان میرم داداشمو بیدارم می کنم 😂🏃🏻♀️( میخواد تهیونگو از رو خودش بلند کنه و بلند بشه ولی زورش نمیرسه )
تهیونگ : ( می خنده ) چی کار میکنی کوچولو ؟
هانا : بزار برم . میخوام برم به داداشم بگمممم برو 😂
تهیونگ : هانا داری دیوونم می کنی از شدت کیوتی ، من کنترلمو از دست میدم ، یهو دیدی خوردمت نصفت رفت😂
هانا : باشه منو نقول 😂
تهیونگ : میشه امشب بخوابم پیشت ؟
هانا : اخه نمیشه که...پرو شدی ها😂 منم خیلی دوست دارم ولی صبح یکی میاد میبینه
تهیونگ : نههه من نمی تونم امشب بهت نیاز دارم هانا
هانا : چه نیازی بی ادب ( چپ چپ نگاه می کنه )
تهیونگ : منحرف ، نه اون نیاز که ، دوست داشتم بخوابم پیشت ، ترو خدا دیگه
کم بود ببخشید💦🔪
این پارت فقط از این دوتا جوجه گذاشتم 😂👀
⭑نوشته ای از ᗷOᖇᗩ ⭑
♡ㅤ ❍ㅤ ⎙ㅤ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
۷.۵k
۱۸ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.