{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دمون اسلیر

دمون اسلیر
فصل سه پارت پنج♡
زنیتسو:«اه کمرم اه دلم گشنمه ای خدا چقدر کار بهم میدن ای نا ندارم»
چیوری:«سلام»
زنیتسو:«یااااااا قمر بنی هاشم یاااااا حضرت عباس شیطان وسط زهر حمله کرد یااااااخدا الان فاتحمو میخونم اعوذ و بالله من الشيطان الرجيم بسم الله الرحمن الرحيم»
چیوری:«هیسیسس منم هاشیرای افتاب»
زنیتسو:«عه شمایید بانو چیوری..... الان که دقت میکنم لباس سپاه خوشگلیتونو ازتون گرفته بابا شما چه خوش اندامین دلو میبرید با یه نگاه(جون)»
چیوری:«بچه جون بیا جاهامونو جابهجا کنیم تو برو خونه ی من منم میام اینجا باشه؟»
زنیتسو:«باشه ولی کلی کار هست....»
چیوری:«فدا سرت انجام میدم ولی برای اینکه ضایع نشه باید لباسامونو....»
زنیتسو:«نههههه اصلا فکرشم نکنید من لباسمو به هیچ کس نمی دم»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زنیتسو:«بانو چقدر لباستون راحته میخوام بخوابم باش»
چیوری:«جدی! ـ.... لباس تو یکم برام تنگه ولی خوبه خوب برو عمارت من ادرسشم بهت دادم ولی هیچ وقت جیبشو دست کاری نکن مگر موقع اضتراری دستتو بکن تو جیبش»
زنیتسو:«بله حواسم هست»
چیوری:«برو بلبل زبونی نکن»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بام خونه ی تانجیرو
اکاری:«پس که اینطور اینجا شیطانی نیست»
سی اون:«ای بابا ما شب تمام خونه هارو کشتیم نبود»
اینوسکه:«خب حتما پیش اون هاشیرای وحشیه»
تانجیرو:«اینوسکه با ادب باش بانو چیوری»
اینوسکه:«عه نگا کنید زنیتسو قد کشید!»
اکاری:«چی»
چیوری رسید و نفس نفس زنان:«وای خدا یک لحظه...... با این لباس نمیشه دو دقیقه هم دوم اورد بیچاره زنیتسو»
تانجیرو:«این لباس زنیتسو هست»
اکاری:«چیشده؟»
چیوری:«زنیتسو نا پدید شده ما عمارت و لباسامونو جابهجا کردیم زمانی که کلاغ رو فرستادم دور بزنه گفت زنیتسو تو عمارت نیست!»
تانجیرو:«ای وای بر من»
سی اون:«اگه بلای سرش امده چی؟»
اکاری:«امیدوارم سالم باشه ولی باید یه کاری کنیم»
چیوری:«متاسفم»
تانجیرو:«چرا»
چیوری:«من باید جای زنیتسو جابهجا میشدم»
سی اون:«نه اینجوری چرا روحیه رو میگیری اگر تو گم میشدی دیگه فاتحمون خوندس چون اون اهریمن معلومه رده بالاست و به تو رحم نمیکردم بعد به ما میرسید»
چیوری:«خوب فهمیدیم میخوای روحیه بدی»
اینوسکه:«پس الان باید چیکار کنیم»
اکاری:«تا شب صبر کنید ببینیم چی میشه»
تانجیرو:«بله»
دیدگاه ها (۲)

دمون اسلیر فصل سوم پارت ششم♡شب همان روز ــــــــــــــــــــ...

دومون اسلیرفصل سوم پارت هفتم♡اوضاع خیلی بد بودایونا اینوسکه ...

دمون اسلیر فصل سه پارت چهار♡چیوری:«یایایایایایا قمر بنی هاشم...

دمون اسلیرفصل سه پارت سه♡فردای ان روز _چیوری:«سلام»تانجیرو:«...

دمون اسلیرفصل سه پارت هشتم♡دارن سر شیاطینو میزنندـــــــــــ...

دمون اسلیر فصل سه پارت یک ☆بعد ان نبرد خونی با رده پایین و ب...

دمون اسلیر فصل سه پارت دوم ♡بعد یک بحث سنگین توی عمارت شفق س...

دمون اسلیر فصل چهار پارت یک ☆دو ماه بعدـــــــــــــــــــــ...

دمون اسلیر فصل دوم پارت سوم♡ــــــــــــــــ عمارت شفق ـــــ...

دمون اسلیر فصل دو پارت یک☆هفت روز از ورود تانحیرو به جلسه ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط