{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویای بچگی✨🪄

رویای بچگی✨🪄
°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°
<ویو مامان یونگی>
یونگی هم دنبال مینا رفت
اون پدر و پسر بخاطر منفعت خودشون دارن زندگی این دوتا بچه رو خراب میکنن
بابای یونگی:الان مارو نادیده گرفت رفت دنبال اون نشونش می..
مامان یونگی:بسه چت شده تو داری زندگیشون رو خراب میکنی به خودت بیا
نمیفهمی اونا از بچگی باهم بودن؟؟به هم عادت کردن کار درستی نیست که از هم جداشون کنید(بلند)
بابای یونگی:تک ساکت بخاطر همین محبت هایی که بهش کردی یونگی هم به حرف ما گوش نمیده و رفته دنبال موسیقی بهش رو دادی
مامان یونگی:داری میگی جلوش رو بگیرم تا موسیقی رو ادامه نده...هیچوقت...هیچوقت اینکارو نمیدم موسیقی رشته ی مورد علاقشه ولی تو نمیفهمی...حداقل به عنوان یک پدر درکش کن از بچگی بهش محبت نکردی همش میگفتی پسر من باید بی احساس باشه تا ضربه نخوره الان تنیجه ی اون کارات شده چی؟یونگی ترو به عنوان پدرش قبول نداره بفهم
بدوم اینکه بزارم حرفی بزنه به سمت اتاقی که مینا و یونگی رفتن توش حرکت کردم
چند تقه به در زدم
صدایی نیومد اروم درو باز کردم و از لای در نگاشون کردم
خوداااا چرا انقد کیوتن ای من قربون پسرم برم نگاش کن
توی بغلش هم خواب بودن انقد محکم همو بغل کرده بودن که من بجاشون دردم اومد درسته همسنن...ولی مینا قلب کوچیکی داره نمیتونه تحمل کنه..از رفتارشون میشه فهمید چقدر همو دوست دارن
حالا به عنوان چی نمیدونم...
اگه واقعا همو بخوان مثلا بریا ازدواج اینجور داستانا چی،؟...
معلومه که من دلم میخوای مینا عروسم باشه تا اون دختری که پدرش و پدر بزرگش براش انتخاب کردن...بهتره بگم یه زن..اون هرزه دختر نیست که بخوام اسم دختر رو روش بزارم
یه هرزه ی به تمام معناست
همه از کاراش خبر دارن
ولی هر چقدر برای پدرش بگی تو گوشش نمیره که نمیره...
هی حرف خودشو میزنه
خواستم برم جلو یونگی رو بیدار کنم که ینفر دستشو گذاشت روی شونم برگشتم دیدم...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۱)

رویای بچگی ✨🪄♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧<ویو مامان یونگی>برگشتم دیدم سونج...

فرشته ی من🕊🌟♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧♧<ویو لیا>به سمت آشپزخونه خونه رفتم ...

فرشته ی من🌟■□■□■□■□■□■□■□■□<ویو جیمین>درو با پام بستم و به س...

رویای بچگی 🌌⭐part4□■□■□■□■□■□■□■□■□صدای پا به در نزدیک شد......

آتیشی که از بارون شروع شد part 41ا. ت: جونگکوک؟جونگکوک: چی؟ا...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁶رینا: مال خودم.جونکوک:...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³پانزده سال بعد...رینا ب...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

همسر غیره منتظره

Cieloپارت ۸از زبان جونگ کوکنمیدونم چراااا ولی از معامله شون ...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

دیدار باتو معرفی رمان

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

ازدواج اجباری...p⁶(end)موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم:"این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط