هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم ...
حــافـــظ جانانه فــالـم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خــود غــلـط بــــود آنچه می پنداشتیم . .
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ، ﯾﻪ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ، ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ، ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ
ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧـــﺪﮔـــﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﻥ ﻧــﻤﯽ ﮐــﻨـﯿــﻢ ، ﻫﯿـــــﭻ ﻭﻗــــــﺖ
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم ...
حــافـــظ جانانه فــالـم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خــود غــلـط بــــود آنچه می پنداشتیم . .
ﯾﻪ ﭼﯿﺰﺍﯾﯽ، ﯾﻪ ﺁﺩﻣﺎﯾﯽ، ﯾﻪ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ، ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯾﯽ
ﺭﻭ ﺗﻮ ﺯﻧـــﺪﮔـــﯽ ﮔﻢ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ
ﭘﯿﺪﺍ ﺷﻮﻥ ﻧــﻤﯽ ﮐــﻨـﯿــﻢ ، ﻫﯿـــــﭻ ﻭﻗــــــﺖ
- ۲۲۲
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط