پارت 25
پارت 25
میخواستم به کارم برسم فکر و خیال سعیده نمیزاشت...چرا من اینطوری شده بودم مگه من ازش متنفر نبودم پس چرا
الان همش دارم بهش فکر میکنم سعیده دختر خیلی خوبی بود این اجبار تقصیر اون نبود افکارمو پس زدم و دوباره به
برگه ها زل زدم که صدای تلفن مانعم شد...با دیدن اسم سپیده چشمهام چارتا شد چطور ممکنه بعد از این همه مدت
دوباره بهم زنگ بزنه از ترس این که نکنه قطع کنه خیلی سرد جواب داد:_الووو مهرداد سلام عزیزم خوبی با شنیدن اسم
سپیده دیگه اون حس قبلو نداشتم انگار همه چیز تغییر کرده بود..._سلام.انگار اونم این تغییرو حس کرده بود باصدایی
که انگار بغض توش بود گفت:_مهرداد خواهش میکنم با من انقدر سرد حرف نزن اینجوری از خودم بدم میاد
_سپیده خواهش میکنم من الان دیگه یه مرد متاهلم دیگه اون مهرداد سابق نیستم که عاشقت بود...گریش شدت
گرفت:_اما من هنوز همون سپیده ام..._سپیده خواهش میکنم گریه نکن
_میخوام ببینمت...از شنیدن این حرفش
به دیوار روبروم خیره شدم و با تعجب گفتم:چییییی_مهرداد لطفا میشه اینکارو در حقم کنی میخوام یه بار دیگه عشقمو
ببینم..._دلیلش چیه؟با صدایی که بغض الود بود گفت:_راستش میخوام راجب یه چیزایی باهات حرف بزنم..._یعنی
میخوای بگی انقدر مهمه که باید بیام ببینمت؟_اوهوم...توی ذهنم حرفاشو تکرار کردم شاید واقعا حق بااونه باید
خاطرات گذشته رو دور بندازم و با سعیده خاطرات جدیدی رو بسازم...از سراسودگی پوفی کشیدم و گفتم:باشه
(سپیده)بعد از تموم شدن مکالمه ام با مهرداد تلفونو قطع کردم و به خودم توی ایینه زل زدم...تغییر کرده بودم اونم
خیلی زیاد عشق مهرداد منو تغییر داده بود...این همه تنهایی بس بود این همه تحقیر این همه اشک این همه عشق این
همه نفرت دیگ بس بود ادمای اطرافم درحقم بدی کرده بودن چرا من نتونم کارشونو تلافی کنم از جلوی ایینه کنار
رفتمو بعد از اس ام اس کردن ادرس برای مهرداد اماده شدم و از خونه بیرون زدم
میخواستم به کارم برسم فکر و خیال سعیده نمیزاشت...چرا من اینطوری شده بودم مگه من ازش متنفر نبودم پس چرا
الان همش دارم بهش فکر میکنم سعیده دختر خیلی خوبی بود این اجبار تقصیر اون نبود افکارمو پس زدم و دوباره به
برگه ها زل زدم که صدای تلفن مانعم شد...با دیدن اسم سپیده چشمهام چارتا شد چطور ممکنه بعد از این همه مدت
دوباره بهم زنگ بزنه از ترس این که نکنه قطع کنه خیلی سرد جواب داد:_الووو مهرداد سلام عزیزم خوبی با شنیدن اسم
سپیده دیگه اون حس قبلو نداشتم انگار همه چیز تغییر کرده بود..._سلام.انگار اونم این تغییرو حس کرده بود باصدایی
که انگار بغض توش بود گفت:_مهرداد خواهش میکنم با من انقدر سرد حرف نزن اینجوری از خودم بدم میاد
_سپیده خواهش میکنم من الان دیگه یه مرد متاهلم دیگه اون مهرداد سابق نیستم که عاشقت بود...گریش شدت
گرفت:_اما من هنوز همون سپیده ام..._سپیده خواهش میکنم گریه نکن
_میخوام ببینمت...از شنیدن این حرفش
به دیوار روبروم خیره شدم و با تعجب گفتم:چییییی_مهرداد لطفا میشه اینکارو در حقم کنی میخوام یه بار دیگه عشقمو
ببینم..._دلیلش چیه؟با صدایی که بغض الود بود گفت:_راستش میخوام راجب یه چیزایی باهات حرف بزنم..._یعنی
میخوای بگی انقدر مهمه که باید بیام ببینمت؟_اوهوم...توی ذهنم حرفاشو تکرار کردم شاید واقعا حق بااونه باید
خاطرات گذشته رو دور بندازم و با سعیده خاطرات جدیدی رو بسازم...از سراسودگی پوفی کشیدم و گفتم:باشه
(سپیده)بعد از تموم شدن مکالمه ام با مهرداد تلفونو قطع کردم و به خودم توی ایینه زل زدم...تغییر کرده بودم اونم
خیلی زیاد عشق مهرداد منو تغییر داده بود...این همه تنهایی بس بود این همه تحقیر این همه اشک این همه عشق این
همه نفرت دیگ بس بود ادمای اطرافم درحقم بدی کرده بودن چرا من نتونم کارشونو تلافی کنم از جلوی ایینه کنار
رفتمو بعد از اس ام اس کردن ادرس برای مهرداد اماده شدم و از خونه بیرون زدم
- ۵.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط