{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 23

پارت 23
نه گلم سلام برسون-جشم شمام
همینطور سلام برسون تلفنو قطع کردم یه نیمجه لبخندی زدمو و شروع کردم به

درست کردن کباب ماهیتابه ایی صدای اب قطع شد معلومه اومده بیرون سالادم
درست کردمو میزو با بهترین شکل جیدم

مهرداد از اتاق اومد بیرون و با دیدن میز تعجب کرد یه نگاه به من میکرد یه نگا به میز با لبخند گفتم بشین شام بخور منو

نگا کردو کشید برنج واسه خودش منم
نشستمو خوردم هیج حرفی رد و بدل نشد بینمون بشقاب مهرداد تموم شد و

گرفت طرفم سوالی نگاش کردم که یعنی جی ؟گفت:برام بکش _من بکشم؟_اره بکش واسم بشقابو ازش گرفتمو کشیدم

واسش به خوردن مهرداد نگا میکردم حس خوبی داشت خورد و اروم تشکر
کرد و رفت این بهترین شامم بود و

همینطور اولین شام مشترک ما با حس خوب میزو جم کردمو ظرفارو شستم.چند روزی از خوردن اون شام

مشترکمون گذشته بود بعد از اون رفتار مهرداد روز به زور بهتر میشد دیگه کمتر باهام دعوا میکرد...وقتی یادش میفتادم

توی قلبم یه حسی احساس میکردم حسی که تاحالا مثلشو هیچوقت حس نکرده بود...دلم میخواست این حسی که

بهش پیدا کردمو به اونم بفهمونم دلم میخواست تمام کدورتا بینمون از بین بره انگار اونم یه حسایی بهم پیدا کرده بود

اینو میتونستم از نگاهاش بفهمم اما باید
خودش اعتراف کنه.باید یه جوری مهردادو خوشحال کنم اما چجوری من

که نمیدونستم اون از چی خوشش میاد و از چی خوشش نمیاد. واسه همین تصمیم گرفتم به خونه مامان مهرداد برم

تا از پسرش برام بگه برای همین سری مانتو سورمه ای با شلوار مشکی پوشیدمو شالمم سرم کردم و سوار

تاکسی شدم و به خونه مامان رفتم...بعد از زدن زنگ درو باز کرد و با خوش رویی دعوتم کرد که برم داخل_خوش اومدی
دیدگاه ها (۱)

پارت 24سوار تاکسی شدم و به خونه مامان رفتم...بعد از زدن زنگ ...

پارت 25میخواستم به کارم برسم فکر و خیال سعیده نمیزاشت...چرا ...

پارت 22تعجبم این بود که واسه منم گرفته بود توی بهت بودم که ص...

پارت 21سریع من دستمو کشیدم دستاش خیلی داغ بود و دست من سرد ت...

فیک شوگا پارت هشتم مافیای بیرحم دختر لجباز

Forced MarriagePart 47چند روز دیگه هم گذشتزندگی دوباره آروم ...

Forced MarriagePart 53یک ماه گذشته بودفقط یک ماه دیگه مونده ...

پارت ۱۳: گروگان‌گیریِ صبحانهسکوتِ سر میز به حدِ خفه‌کننده‌ای...

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p6نینا با تعجب نگاهش کرد.«پس چرا هیچ‌وقت ...

★彡   Part 13 彡★ به غذای رو به روی خودش نگاه کردم.چرا هیچ چیز...

Forced MarriagePart 24چند دقیقه بعد مکانیک شرکت کنار ماشینم ...

لبخند قاتلپارت³⁴ویو سلینگوشیم هنوز توی دستم بود.چند بار پیام...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:50ابروهام بالا رفت. یعنی اونم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط