{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریست
دید باز آمدنی در پیِ این رفتن نیست

همه گفتند: مرو! دیدم و نشنیدم شان
مثل این بود به یک رود بگویند: بایست !

مفتضح بودن از آن بیش که در اول قهر
فکر برگشتنم و واسطه ای نیست که نیست؟

در جهان تهی از عشق نمی مانم چون
در جهان تهی از عشق نمی باید زیست …

دهخدا تجربه ی عشق ندارد ور نه
معنی «مرگ» و «جدایی» به یقین هر دو یکی ست …




کاظم بهمنی
دیدگاه ها (۷)

نمیشود که تو باشی و شعر هم باشدنمیشود که تو باشی٬ترانه هم با...

زیباترین انسانهایی که دیدم...چشم رنگی ها نبودند!!!قد بلندها....

. نشئه‌ی صد در صدم،ساقی نود دارد اگرمی‌خورم؛ در شهرتان ‌یک ج...

عاشقم من... اهل همین کوچه ی بن بست کناری، که تو از پنجره اش...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز آمدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به‌رازِ سفرم برد و چنان ابر گریستدید بازآمدنی در پیِ این ...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

عاشقانه

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز آمدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریستدید بازآمدنی در پیِ این ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط