{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~


جیمین چند دقیقه مکث کرد، بعد با ملایمتی که برای اولین بار توی خودش میدید کنار دختر روی تخت نشست و گفت:

_ جِما...من واسه دوست داشته شدن زیادی نامناسبم.

جِما چند ثانیه چیزی نگفت. نگاهش روی صورت جیمین موند؛ انگار داشت دنبال چیزی می‌گشت که پشت اون جمله پنهان کرده بود:

_ این تصمیم رو خودت گرفتی؟

جیمین نگاهش رو پایین انداخت:

_ چی؟

_ اینکه برای دوست داشته شدن مناسب نیستی!

جیمین پوزخند محوی زد:

_ آره.

جِما سرش رو به آرومی تکون داد:

_ پس اشتباه می‌کنی.

جیمین نگاهش کرد:

_ تو منو درست نمی‌شناسی.

دختر پلک طولانی زد و لبخند محوی گوشه‌ی لبش نشوند:

_ من بیشتر از هر کسی توی زندگیت میشناسمت...اما دلیلش رو نمیگم چون فعلا میترسم...شاید بعد ها که بهم رسیدیم یه روز گفتم.

گفت و کوتاه خندید و به جیمین زل زد، چطور انقدر دوست داشتنیه حتی وقتی نگاهش بی حسه؟
نگاهش از چشماش به روی لب هاش قفل شد‌.
گوشه‌ی لبش رو به بالا کش داد و تند گفت:

_ میخوام الان یه چیزی ازت بدزدم...امیدوارم عصبی نشی!

و با اتمام جمله اش، سریع و ناگهانی کمی سمت جیمین خم شد با جلو کشیدن خودش محکم لباش رو روی لبای پسر کوبید.

قلب هر دو دیوانه وار شروع به تپیدن کرد.
اما اخمی که بین ابرو های جیمین ظاهر شد به خاطر بوسه نبود، دیدن و حس کردنِ قطره آبی شور بود که از بین پلک های جما سر می‌خورد و بین بوسه شون شریک می‌شد.

چشمای میا بسته بود.
اما جیمین به تک تک واکنش هاش نگاه میکرد...درسته، جیمین از بابت این کارش خبر داشت، میدونست دختر ناراحتی و خشم ازش رو با بوسیدن یهوییش می‌خواست دفع کنه.

و جیمین اینبار انقدر ظالم نبود تا این رو بهش نده.


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز ...

سلامم به خوشگلای من حالتون چطورهراستیتش یه چیزی فرو شده تو م...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~چند ثانیه سکوت مطلق روی خانه افتاد....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط