{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز جمعه بود که

یک روز جمعه بود که
خستگی اش به بلوغ رسید..و
تکلیفِ رفتن بر او واجب شد
منت اش را از سرِ شعر کـم کرد و
با جاده روی هم ریخت و با ماندن غریبگی کرد..
دیدگاه ها (۲)

هیچ کس نمی فهمد پالتو با دستکش های چرم کافی نیست گاهی بیرون ...

http://rdjvanmedia.com/media/mp3/Mohsen-Chavoshi-Khodahafezi...

(کشتار مافیا) «پارت 4ویو سوجین: داخل آشپزخونه شدم خیلی بزرگ ...

پارت ۱

بوسه ی اجبار پارت دوم

#ارباب‌سنگدل #پارت_34یک روز بعد>>>>>کوک به دختر کوچیکش نگاه ...

دید پنهان ,انفجار اشکار

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

پارت ۷۸ |«خوابی پنهان خسته نباشی؟...»آن روز...از صبح، شرکت غ...

عشق در دنده آخرپارت : ۵۲ آسمان آبی و جاده کوهستانی تقریباً خ...

My professorChapter:2Part:99آخرین پرونده رو بستم و با خستگی ...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗صبح روز بعد، مانیا طبق معمول زودتر از ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط