روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا
روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا شده بود، از او پرسید کبریتهایت کو همه را بهم بده میخاهم این سرزمین را به آتش بکشم،دخترک خنده تلخی زد وگفت،،،،،،،،،کبریتهایم را نخریدن ،،،،سالهاست که خودم را میفروشم
- ۲.۰k
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط