{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا

روزی مردی بعد از سالها دخترک کبریت فروش رادید،بزرگ وزیبا شده بود، از او پرسید کبریتهایت کو همه را بهم بده میخاهم این سرزمین را به آتش بکشم،دخترک خنده تلخی زد وگفت،،،،،،،،،کبریتهایم را نخریدن ،،،،سالهاست که خودم را میفروشم
دیدگاه ها (۴)

کورش کبیر و زن هرزه:کورش بزرگ به دهی سفر کرد،زنی که مجذوب سخ...

خوش به حال آنکه قلبش مال توستحال و روزش هر نفس، احوال توستخو...

خسته ام مثل جوانی که پس از سربازی / بشنود یک نفر از نامزدش د...

دخترک جیغ کشید دخترک هرزه نبودعشق آبستن شد و دگر پرده نبودپس...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

خانوم مدیرعاملپارت دوم | صبحی جدیدساعت شش و نیم صبح.زنگ خانه...

پارت ۳۳ جونگ‌کوک همان‌جا خشک شده بود.صدای مرد دوباره از طبقه...

پارت ۴۵ هیچ‌کس حرف نمی‌زد.جونگ‌کوک فقط به مردی که جلوی در ای...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹⁵سه روز گذشته بود. سه روز از زمانی ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۶ | بهش اعتماد نکنهانا هنوز به آخ...

P : 13

★دستبند ما؟!...p⁵(end)با اطمینان گفتم:"همه چیز رو درست میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط