{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟗


یونا: بله خودم هستم.شما کی هستی؟

ا.ت نفس عمیقی کشید و گفت..
ا.ت: من..من ا.تم...دخترتون....

چهره یونا تو هم رفت...رنگ صورتش پرید و چشماش پر از ترس و انکار شد.انگار یه روح دیده بود.

یونا با لحنی سرد و بریده بریده گفت..
یونا: این..این غیر ممکنه...داری اشتباه میکنی.

بغض گلوی ا.ت رو فشرد...
ا.ت: من نامه ای که برای لیا نوشته بودی رو خوندم..

یونا: من...من متاسفم.
صداش سرد و بی روح بود.

ا.ت نتونست تحمل کنه و گفت...
ا.ت :متاسف؟ برای چی؟ برای اینکه منو رها کردی؟ برای اینکه هیچ وقت سراغم رو نگرفتی؟

یونا: تو نمیفهمی ا.ت اون زمان...زندگی من جهنم بود اون مرد پدر تو...اون به من تجاوز میکرد منو کتک میزد،هر روز..من نمیتونستم فرار کنم وقتی تو به دنیا اومدی...من نمیتونستم تو رو نگه دارم..بچه ای که از اون مرد بود...

از پشت سر یونا صدای بچه ای شنیده شد...
●مامان کی اومده؟
پسر کوچیکی با پیژامه فوتبال از پشت مادرش سرک کشید.
چهره یونا بلافاصله تغییر کرد. لبخند مهربونی زد و پسرشو تو آغوش گرفت.

یونا: هیچی نیست عزیزم برو بازی کن....

پسر رفت...یونا دوباره به ا.ت نگاه کرد...
اما این بار نگاهش سردتر و بی رحمانه تر شده بود.

یونا با صدایی آروم اما پر از خشم گفت..
یونا: من دختری رو که از اون مردی که همیشه بهم تجاوز میکرد و کتکم میزد نمیخوام...من دیگه اون زن نیستم من یه زندگی جدید دارم یه خانواده جدید.

کلماتش مثل خنجر تو قلب ا.ت فرو رفت..

ا.ت با چشمایی پر از اشک گفت...
ا.ت: منظورت چیه؟ من...من چه گناهی داشتم؟ من بچه تو بودم.

یونا صداش بالا رفت..
بونا: تو یادآور همه دردهای من هستی..یادآور اون کابوسها..من سالها تلاش کردم تا همه چی رو فراموش کنم تا یه زندگی جدید بسازم..حالا تو اومدی که همه چی رو خراب کنی؟


ا.ت به مادرش نگاه کرد..به زنی که حالا خوشبخت و راحت به نظر می رسید..
ا.ت: پس این زندگی ای بود که میخواستی؟ یک زندگی که توش هیچ اثری از من نباشه؟

یونا چشماش رو بست..
یونا: من..من فقط میخواستم رها باشم.. میخواستم فراموش کنم.

ا.ت: تو فراموش کردی اما من فراموش نکردم..من هر روز با این سوال بزرگ شدم که چرا مادرم منو نخواست..من با این درد زندگی کردم.
اشکای ا.ت بی وقفه جاری شد.
ا.ت: من..من فقط میخواستم مادرم رو بشناسم میخواستم بدونم چرا منو تنها گذاشتی.

یونا چشماش رو باز کرد و با نگاهی خالی به ا.ت خیره شد..به عقب قدم برداشت..
یونا: من جوابت رو دادم حالا لطفا برو.

ا.ت نمیتونست حرف بزنه..انگار صدای درونیش خفه شده بود..نگاهش به سمت در بسته شد.
یهو دستی روی شونه اش احساس کرد..جونگکوک با چهره ای نگران کنارش ایستاده بود..تموم مدت تو ماشین منتظر مونده بود..اما وقتی دید ا.ت برنمیگرده..پیاده شده بود.
جونگکوک: چی شد؟خوبی؟
دیدگاه ها (۳۲)

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟎ا.ت فقط تونست سرشو تکون بده و اشک بریزه....

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐𝟏زمزمه ای تو جمعیت پیچید بعضی ها میگفتن ک...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟖جعبه روباز کرد. داخلش یه نامه ی قدیمی و ...

𝐒𝐥𝐚𝐯𝐞 /برده/𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏𝟕[ویو ا.ت]ا.ت: من..من...از شدت گریه نفسم ...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

Otagh baghli Part 45 قضیه ی صبح رو براش تعریف کردم و گفتم که...

True Love④تهیونگ: باید دوباره از اول توضیح بدید که اون شب چه...

(دلداده) م.ت: باشه تو بچه نیستی (خنده) جین:(خنده)ا/ت: چرا می...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

stolen

نام: قرارداد نفرتPart:³⁵صبح، ا/ت روی مبل نشسته بود و مشغول گ...

مانهوای : من تو این زندگی رئیس خانواده میشم 📇 خلاصه ی داست...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط