((((ادامه پست قبلی))))
((((ادامه پست قبلی))))
ی چیزی از جیبش در آورد ویکی از دکمه هاشو فشار داد در پارکینگ مثل شعبده بازی باز شد..
چ حیاط بزرگ وچه استخر قشنگی پیاده شدیم همینجور که به طرف در ورودی میرفتیم پیش خودم فکر میکردم که چند روز دیگ من اینور استخر بساط منقل ووافور راه میندازم خانوم هم اونوربا میوه وچای نبات منتظره من برم پیشش،
اینور چنتا کام محکم جانانه میگیرم ی شیرجه توی آب ومیرم اونطرف پیش خانون میوه وچای نبات راهم میزنم ودوباره ی شیر جه میزنم وخودمو میرسونم اونور پیش منغل توفکر بودم که خانوم گفت ممد آقا کجاییی بفرمایید تو..
میخواستم کفش هامو در بیاورم که خانوم گفت نمیخواد با همون کفش ها بیا تو..
روراست دیدم کفش ها خیلی ضایع هست یواش در آوردم جایی قایم کنم ،جایی گیر نیاوردم بعد به خودم گفتم کفش زپرتی میخوام چ کار کفش ها وکمد لباس آقا دیگه مال منه ،کفش هارا در آوردم انداخت حیاط خونه بغلی ورفتم تو..
خانوم گفت شما بفرما بشین من برم لباسامو عوض کنم و چیزی هم بیارم بخوریم ..
گفتم خانوم راضی به زحمت نیستم..
اورفت ومنم غرق تماشای خونه بودم وهی خدا را شکر میکردم وباخودم میگفتم دیگه دوره بیچارگی ودربدری تموم شد..
خاونوم مثل قرص ما ه بالباس های راحتی سینی میوه وشربت به دست وارد شد.
کیفی هم در دستانش بودپرسید محمد آقا شما اسم وفامیل چیه ..
منم انگار که روی منبر رفته بودم گفتم خانومم بچه ها میگن ممد طلا ولی من دوست ندارم اول زندگی دروغ بگم بعضی ها هم میگن ممد دودی ولی توی شناسنامه ممد سرپولکی فرزند بابا حیدر..
از کیفش ی دفترچه مانند درآورد وی چیزی روش نوشت وداد به من منم گفتم خانوم جسارت من یکم سوات مواتم جور نیست این چیه؟..
گفت ممد آقا این چک هست مزد امروزت صدهزار برداررفتنی سرکوچه بانک هست نقدش کن..
گفتم خانوم این چه حرفیه من باید به شما پول بدم چرا شما ،اصلا من بخاطر پول با شما نیومدم..
گفت ببین ما حرف زدیم..
خواستم ناراحت نشه چک راگرفتم..
گفت ممد آقا من یک پسر ویک وختر دارم به نامهای شاهرخ وماهرخ الان میان با هم آشنا میشید..
((((ادامه در پست بعدی))))
ی چیزی از جیبش در آورد ویکی از دکمه هاشو فشار داد در پارکینگ مثل شعبده بازی باز شد..
چ حیاط بزرگ وچه استخر قشنگی پیاده شدیم همینجور که به طرف در ورودی میرفتیم پیش خودم فکر میکردم که چند روز دیگ من اینور استخر بساط منقل ووافور راه میندازم خانوم هم اونوربا میوه وچای نبات منتظره من برم پیشش،
اینور چنتا کام محکم جانانه میگیرم ی شیرجه توی آب ومیرم اونطرف پیش خانون میوه وچای نبات راهم میزنم ودوباره ی شیر جه میزنم وخودمو میرسونم اونور پیش منغل توفکر بودم که خانوم گفت ممد آقا کجاییی بفرمایید تو..
میخواستم کفش هامو در بیاورم که خانوم گفت نمیخواد با همون کفش ها بیا تو..
روراست دیدم کفش ها خیلی ضایع هست یواش در آوردم جایی قایم کنم ،جایی گیر نیاوردم بعد به خودم گفتم کفش زپرتی میخوام چ کار کفش ها وکمد لباس آقا دیگه مال منه ،کفش هارا در آوردم انداخت حیاط خونه بغلی ورفتم تو..
خانوم گفت شما بفرما بشین من برم لباسامو عوض کنم و چیزی هم بیارم بخوریم ..
گفتم خانوم راضی به زحمت نیستم..
اورفت ومنم غرق تماشای خونه بودم وهی خدا را شکر میکردم وباخودم میگفتم دیگه دوره بیچارگی ودربدری تموم شد..
خاونوم مثل قرص ما ه بالباس های راحتی سینی میوه وشربت به دست وارد شد.
کیفی هم در دستانش بودپرسید محمد آقا شما اسم وفامیل چیه ..
منم انگار که روی منبر رفته بودم گفتم خانومم بچه ها میگن ممد طلا ولی من دوست ندارم اول زندگی دروغ بگم بعضی ها هم میگن ممد دودی ولی توی شناسنامه ممد سرپولکی فرزند بابا حیدر..
از کیفش ی دفترچه مانند درآورد وی چیزی روش نوشت وداد به من منم گفتم خانوم جسارت من یکم سوات مواتم جور نیست این چیه؟..
گفت ممد آقا این چک هست مزد امروزت صدهزار برداررفتنی سرکوچه بانک هست نقدش کن..
گفتم خانوم این چه حرفیه من باید به شما پول بدم چرا شما ،اصلا من بخاطر پول با شما نیومدم..
گفت ببین ما حرف زدیم..
خواستم ناراحت نشه چک راگرفتم..
گفت ممد آقا من یک پسر ویک وختر دارم به نامهای شاهرخ وماهرخ الان میان با هم آشنا میشید..
((((ادامه در پست بعدی))))
- ۱.۸k
- ۰۹ آبان ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط