{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 46

پارت 46
رایان:اوکی برو
یه جوری گفت که باورم شد اشک تو چشام پر شده بود لبخند زدم از پله ها بالا رفتم سریع رفتم اتاق درو کلید کردم چرا از اون موقعه اومدیم رایان اون رایان نیست اولش خوبه بعد یهو خشن میشه لباسمو عوض کردم ارایشمو پاک کردم نشستم رو تخت با لپ تاپ ور می رفتم به مایکل گفتم همه چیز خوبه به دنیکا زنگ زدم همه چیز گفتم اونم گفت که داینال و امیرم از اون موقعه هتل بردنشون ندیدنش واقعا منظورشون چیه
رفتم رو بال کن باد ارومی می اومد اما عالی در حیاط باز شد و خاله و همسر و پسرش رفتن همون موقعه در اتاق من باز شد عمه بود
عمه:انا از حرکات رایان ناراحتی
من:نه عادت کردم
عمه:انا تو دختری
من:چی
عمه:دیدم رایان داشت تلفنی حرف میزد بعد شام با یکی می گفت انا دختر نیست بلکه بارداره
من:وات
عمه:حالا دختری
رفتم قران اوردم همون موقعه مامان اومد
دستمو گذاشتم روش
من:به اونی قسم می خورم که همیشه کنارم بوده قسم می خورم من پاک پاکم نه بارداذم نه چیز دیگه
اشکام جاری شدش
مامان:رایان داره اشتباه می کنه باید بهش بگم
من:نه بزارین ببینم تا اخر چی میشه
عمه:دخترم حلالم کن بابت حرفم
من:حلالین
بعد رفتن
واستا مگه من درو کلید نکردم وای یادم رفته بود
اما چرا رایان اون جوری درباره ام فکر می کنه مگه بهم اعتماد نداره
به مایکل زنگ زدم
من:مراقبم باش
مایکل:چشم
خوابم برد یادم نمیاد
اما تازه بیدار شدم لباسمو عوض کردم
درو باز کردم رایان رو مبل بود پریدم بغلش
من:صبح بخیر عشقم
بهم لبخند زد اما سریع اخم کرد
رایان:پاشو
من:چی شده
رایان:تو دختری
من:حالت خوبه
رایان:هیچی ولش بریم
سرمو بوسید و رفت
نشسته بودیم رو میز که رایان لباس نظامی پوشید
رایان:خدافظ مامان و بابا
بعد رفتش
منم خندیدم
مامان:چرا نمیگی
بابا:چیو
من : هیچی
بعد مایکل زنگ زد
مایکل:ماشین جلو دره
من به ترکی:کارتو خوب انجام دادی
مایکل: چرا ناراحتی
من به ترکی:هیچی فقدر مراقب باش
قطع کردم
من:باید برم تا بیرون
مامان:زود بیا قراره لباس نامزدی تس کنیماا
من:چشم یه مانتو مشکی بلند چرم پوشیدم با یه شروار چشم شال مشکی گذاشتم بدون ارایش کیفمو برداشتم کفش پاشینه بلند مشکی دستکشمو دستم کردم در اتاق باز کردم برم پایین
بابا:مراقب باش دخترم
من:چشم
این چند روز خیلی بهشون وابسته شدم
سوار ماشین شدم رفتم طرف قبر مادرم ادرسشو مایکل در اورده بود
تو راه یه دسته گل گرفتم
رسیدم سر خاکش
من:سلام بانو سلام مامانم چطور عزیزم خوبی نفسم جات خوبه مامان دیدی دختر تو بزرگ شده 25سالش شده یه دختر مستقل که جدیدن عاشق شده عاشق یه مرد خوب که بهم شک کرده هی مادر دلم شکسته اما نمی تونم ولش کنم مامانی یادته گفتی وقتی عاشق بشی به هیچی فکرنمی کنی همیشه از عشق خودت و بابا میگفتی بابا مردی که
دیدگاه ها (۰)

پارت47زندگیم نابود کرد مامان کاش خانواده امون مثل مامان نرگس...

پارت47رایان: ایشون بابت ازدچاج اجباری به قول خودش فرار کرده ...

پارت 45اقا این حسین با بابا حرف میزد همه درگیر یه کاری بودن...

پارت44رقیه رفت چای بیارهخاله:دختر تو باید چای بیاریااارایان:...

ملکه ی آدمیزاد وسه پادشاه خوناشام

#قلبی_در_دو_بدنP5وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو ا...

KIM V

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و ...p20 $ حالا پاشو برو ...

پارت 8..................

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط