تو پادشاه منی
تو پادشاه منی
پارت ⁰⁷
راوی :
لیا با درد از خواب بیدار شد و حتی نمیتونست بلند شه جیمین خان هم باهاشون قهر بودن و روی مبارک رو نشون نمیدادن ( اصن دیدین راوی به این خوبی )
لیا بلند شد که جیغ کشید و با صورت افتاد.
جیمین ویو :
داشتم از روبه روز اقامت گاه لیا رد میشدم که برم اتاق سهون ولی میخواستم ببینم حال لیا خوبه آخه دیشب تا صبح خیلی براش سخت گرفتم . داشتم راه میرفتم که صدای جیغ لیا اومد و صدای پای خدمتکار ها
راوی :
بانو چان: دونگ هی برو طبیب رو خبر کن بگو بانو حال مساعدی ندارن .
دونگ هی به بیرون دوید که جیمین جلو شو گرفت .
جیمین: چه اتفاقی افتاده ؟
دونگ هی : سرورم باید سریع برم بانو اصلا حال مساعدی ندارن .
جیمین سریع وارد اقامت گاه لیا شد که با لیا روبه رو شد که داره از ناحیه ی ت.نا.س.ل.ی خو.ن.ر.یزی. میکنه
سریع زیر سرش رو گرفت که طبیب اومد .
طبیب : سرورم لطفا اتاق رو ترک کنید .
جیمین: نمیشه نمیتونم با این حال ولش کنم تو کارت رو بکن .
طبیب دامن لیا رو بالا داد . اشاره کرد که ش.ر.ت اش رو در بیارن و جیمین سریع گفت .
جیمین: هیی جیمین چیکار میکنی ها ؟
طبیب : لطفا ایشون رو به بیرون مشایعت کنید د. کار من اختلال میکنن .
جیمین رو به زور بیرون انداختن که یک خدمتکار از اقامت گاه سهون پیش جیمین اومد .
خدمتکار : سرورم شاهزاده با گریه شما رو صدا میکنن
جیمین: باشه الان میام
جیمین به اقامتگاه پسرش رفت .
جیمین: پسرم نمیتونی راه بری باشه بیا بغلم .
جیمین سهون رو بغل گرفت و به سمت اقامت گاه لیا رفت
سهون: بابایی، مامانی چیشده بهش
جیمین: هیچی بابایی حالش خوب میشه
سهون با گریه : بابایی هیق من میترسم .
پارت ⁰⁷
راوی :
لیا با درد از خواب بیدار شد و حتی نمیتونست بلند شه جیمین خان هم باهاشون قهر بودن و روی مبارک رو نشون نمیدادن ( اصن دیدین راوی به این خوبی )
لیا بلند شد که جیغ کشید و با صورت افتاد.
جیمین ویو :
داشتم از روبه روز اقامت گاه لیا رد میشدم که برم اتاق سهون ولی میخواستم ببینم حال لیا خوبه آخه دیشب تا صبح خیلی براش سخت گرفتم . داشتم راه میرفتم که صدای جیغ لیا اومد و صدای پای خدمتکار ها
راوی :
بانو چان: دونگ هی برو طبیب رو خبر کن بگو بانو حال مساعدی ندارن .
دونگ هی به بیرون دوید که جیمین جلو شو گرفت .
جیمین: چه اتفاقی افتاده ؟
دونگ هی : سرورم باید سریع برم بانو اصلا حال مساعدی ندارن .
جیمین سریع وارد اقامت گاه لیا شد که با لیا روبه رو شد که داره از ناحیه ی ت.نا.س.ل.ی خو.ن.ر.یزی. میکنه
سریع زیر سرش رو گرفت که طبیب اومد .
طبیب : سرورم لطفا اتاق رو ترک کنید .
جیمین: نمیشه نمیتونم با این حال ولش کنم تو کارت رو بکن .
طبیب دامن لیا رو بالا داد . اشاره کرد که ش.ر.ت اش رو در بیارن و جیمین سریع گفت .
جیمین: هیی جیمین چیکار میکنی ها ؟
طبیب : لطفا ایشون رو به بیرون مشایعت کنید د. کار من اختلال میکنن .
جیمین رو به زور بیرون انداختن که یک خدمتکار از اقامت گاه سهون پیش جیمین اومد .
خدمتکار : سرورم شاهزاده با گریه شما رو صدا میکنن
جیمین: باشه الان میام
جیمین به اقامتگاه پسرش رفت .
جیمین: پسرم نمیتونی راه بری باشه بیا بغلم .
جیمین سهون رو بغل گرفت و به سمت اقامت گاه لیا رفت
سهون: بابایی، مامانی چیشده بهش
جیمین: هیچی بابایی حالش خوب میشه
سهون با گریه : بابایی هیق من میترسم .
- ۷.۱k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط