تو پادشاه منی
تو پادشاه منی
پارت ⁰⁹
۲ روز بعد
لیا تازه بهوش اومده و حالش خوبه . جیمین از کارش پشیمون نیست بخاطر همین لیا باهاش قهره .
جیمین شب ها رو تنها میخوابه ولی بعد از دو روز تصمیم میگیره امشب رو پیش هواجین بمونه تاحالا پیش هواجین نمونده تازه شایعه ای پخش شده بود که تاحالا پیش اون نمونده بخاطر اینکه بهش علاقه نداره این درسته ولی برای اعتبار جیمین این بده و باید از شایعه های قصر جلو گیری کنه .
لیا همراه با هواجین داشتن کتاب میخوندن که خواجه ی اعظم وارد شدن .
خواجه هون: بانوی من منو ببخشین اینو میگم ولی بانو هواجین باید از اینجا برن عالیجناب امشب رو میل دارن که با ایشون بگذرونن .
رنگ از صورت هواجین پرید .
هواجین: بانوی من من نمیتونم آخه
لیا: این دستور سلطنتی هست و همواره تو هم همسر عالیجناب هستی و باید میل و نیاز ایشون رو برطرف کنی .
هواجین با استرس بلند شد و به سمت اقامت گاه خودش رفت که خدمت کار ها لباس های عجیبی براش آوردن ولی اون حتی به اون لباس ها دست هم نزد چون گفته بودن خودش باید بپوشه . میز های غذایی رو به داخل گذاشتن و رفتن .
عرق از سر و روی هواجین میریخت
لیا چیکار میکنه ؟
لیا بعد از رفتن هواجین نتونست وزنشو روی زانو هاش تحمل کنه و افتاد روی تشک. و اشکاش ده تا ده تا روی صورتش ریخت درد در سمت چپش میچرخید همسرش بهش قول داده بود که به هواجین نزدیک نشه وبی نزدیک شده بود اون حتی فکر نمیکرد که یک روز همسرش رو با کسی تقسیم کنه .
هواجین و جیمین:
جیمین وارد اتاق شد که هواجین برای احترام بلند شد
چشماش پر از ترس بود .
جیمین: برای ترسیدی دختر کوچولوم .
هواجین: هیچی سرورم ولی من اونقدر کوچیک نیستم .
جیمین: مطمئنی؟ تو ۸ سال از من کوچیک تری کوچولوم. چرا لباستو نپوشیدی ؟
( بالحن خمار س-ک-س-ی و آروم )
پارت ⁰⁹
۲ روز بعد
لیا تازه بهوش اومده و حالش خوبه . جیمین از کارش پشیمون نیست بخاطر همین لیا باهاش قهره .
جیمین شب ها رو تنها میخوابه ولی بعد از دو روز تصمیم میگیره امشب رو پیش هواجین بمونه تاحالا پیش هواجین نمونده تازه شایعه ای پخش شده بود که تاحالا پیش اون نمونده بخاطر اینکه بهش علاقه نداره این درسته ولی برای اعتبار جیمین این بده و باید از شایعه های قصر جلو گیری کنه .
لیا همراه با هواجین داشتن کتاب میخوندن که خواجه ی اعظم وارد شدن .
خواجه هون: بانوی من منو ببخشین اینو میگم ولی بانو هواجین باید از اینجا برن عالیجناب امشب رو میل دارن که با ایشون بگذرونن .
رنگ از صورت هواجین پرید .
هواجین: بانوی من من نمیتونم آخه
لیا: این دستور سلطنتی هست و همواره تو هم همسر عالیجناب هستی و باید میل و نیاز ایشون رو برطرف کنی .
هواجین با استرس بلند شد و به سمت اقامت گاه خودش رفت که خدمت کار ها لباس های عجیبی براش آوردن ولی اون حتی به اون لباس ها دست هم نزد چون گفته بودن خودش باید بپوشه . میز های غذایی رو به داخل گذاشتن و رفتن .
عرق از سر و روی هواجین میریخت
لیا چیکار میکنه ؟
لیا بعد از رفتن هواجین نتونست وزنشو روی زانو هاش تحمل کنه و افتاد روی تشک. و اشکاش ده تا ده تا روی صورتش ریخت درد در سمت چپش میچرخید همسرش بهش قول داده بود که به هواجین نزدیک نشه وبی نزدیک شده بود اون حتی فکر نمیکرد که یک روز همسرش رو با کسی تقسیم کنه .
هواجین و جیمین:
جیمین وارد اتاق شد که هواجین برای احترام بلند شد
چشماش پر از ترس بود .
جیمین: برای ترسیدی دختر کوچولوم .
هواجین: هیچی سرورم ولی من اونقدر کوچیک نیستم .
جیمین: مطمئنی؟ تو ۸ سال از من کوچیک تری کوچولوم. چرا لباستو نپوشیدی ؟
( بالحن خمار س-ک-س-ی و آروم )
- ۷.۲k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط