Funny & fierce
Funny & fierce
Part12
سرشو آورد جلو، منم نمیدوستم چیکار کنم. از اون هیچی بعید نبود
_فقط بهم اعتماد کن و چشماتو ببند، بهت قول میدم کاری که نمیخوای رو انجام ندم(آروم)
خیلی مطمئن بنظر میرسید، منم چارهی دیگهای نداشتم پس تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم و چشامو ببندم
(ویو جیمین)
سرم رو بردم جلوتر و انگشت شست دستی که روی گونش بود رو روی لبش گذاشتم و انگشت خودم رو بوسیدم
خیلی استرس داشتم که کسی متوجه شده یا نه ولی با صدای تشویق ها متوجه شدم همهچیز اوکیه پس سرمو عقب آوردم و به ههجین نگاه کردم
(پرش زمانی به بعد از عروسی)
بعد از اون اتفاق متوجه شدم که واقعا یه حسایی بهش پیدا کردم ولی نمیخواستم اون بفهمه پس تصمیم گرفتم یکم ازش دوری کنم
+وای خیلی استرسزا بود
_درسته
رفتم روی کاناپه نشستم
+هنوز تو شوکم که چجوری تو اون لحظه اون ایده به ذهنت رسید
بدون اهمیت بهش تلویزیون رو روشن کردم
+دوباره شروع شد
_چی؟
+بد اخلاقیت. خیلی شخصیت عجیبی داری نمیتونم درکش کنم
_منظورت چیه
+یه موقع هایی خیلی با ملاحظه و مهربونی ولی برعکس یه موقع هایی هم خیلی بد اخلاق و خشن میشی
+به هرحال ممنون برای اون کارت
_هوم
+هوم؟ همین؟ آه ولش کن اصلا، حوصله بحث با تو رو ندارم. خیلی خستم میخوام برم بخوابم
_اوکی برو(نیشخند)
(ویو ههجین)
رفتم طبقه ی بالا که با 3 تا اتاق مواجه شدم
در اتاق اولی رو باز کردم و دیدم چند تا زن میانسال خوابیدن. درو آروم بستم
+واو نکنه به زن های بزرگتر از خودت علاقه داری
_هی زود قضاوت نکن اونا خدمتکارا هستن(یکم با لحن عصبی)
+اوه اوکی ببخشید
داشتم میرفتم در اتاق دومی رو باز کنم
_به نفعته که اون درو باز نکنی
+اونوقت چرا؟
منم بیشتر کنجکاو شدم برای همین درو باز کردم
دیدم چند تا مرد لخت خواب بودن
بعد از یه ثانیه جلو چشمام سیاهی شد
(ویو جیمین)
قرار بود زیاد بهش نزدیک نشم ولی غرورم بهم اجازه نداد که بزارم اون صحنه رو ببینه
بی سروصدا ولی سریع رفتم طبقه بالا
تا درو باز کرد جلوی چشمش رو گرفتم و آروم درو بستم
+وای خدا اون چه صحنه ای بود که من دیدم
_بهت گفتم درو باز نکن
+ببینم تو همجنسگرایی؟
_چی داری میگی برا خودت اونا هم خدمتکار و راننده بودن
+پس چرا هیچی تنشون نبود؟؟
_همیشه وقتی میخوان بخوابن لباساشون رو در میارن چون گرمشون میشه
+باشه باشه فهمیدم ولی الان اینجا یکی اتاق خالی هست پس یعنی من تو اتاق میخوابم تو هم روی کاناپه
_عمراً
متوجه شدم احساسات بیشتر از اونیه که بتونم جلوشو بگیرم پس تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم که اون هم عاشقم بشه......
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
Part12
سرشو آورد جلو، منم نمیدوستم چیکار کنم. از اون هیچی بعید نبود
_فقط بهم اعتماد کن و چشماتو ببند، بهت قول میدم کاری که نمیخوای رو انجام ندم(آروم)
خیلی مطمئن بنظر میرسید، منم چارهی دیگهای نداشتم پس تصمیم گرفتم بهش اعتماد کنم و چشامو ببندم
(ویو جیمین)
سرم رو بردم جلوتر و انگشت شست دستی که روی گونش بود رو روی لبش گذاشتم و انگشت خودم رو بوسیدم
خیلی استرس داشتم که کسی متوجه شده یا نه ولی با صدای تشویق ها متوجه شدم همهچیز اوکیه پس سرمو عقب آوردم و به ههجین نگاه کردم
(پرش زمانی به بعد از عروسی)
بعد از اون اتفاق متوجه شدم که واقعا یه حسایی بهش پیدا کردم ولی نمیخواستم اون بفهمه پس تصمیم گرفتم یکم ازش دوری کنم
+وای خیلی استرسزا بود
_درسته
رفتم روی کاناپه نشستم
+هنوز تو شوکم که چجوری تو اون لحظه اون ایده به ذهنت رسید
بدون اهمیت بهش تلویزیون رو روشن کردم
+دوباره شروع شد
_چی؟
+بد اخلاقیت. خیلی شخصیت عجیبی داری نمیتونم درکش کنم
_منظورت چیه
+یه موقع هایی خیلی با ملاحظه و مهربونی ولی برعکس یه موقع هایی هم خیلی بد اخلاق و خشن میشی
+به هرحال ممنون برای اون کارت
_هوم
+هوم؟ همین؟ آه ولش کن اصلا، حوصله بحث با تو رو ندارم. خیلی خستم میخوام برم بخوابم
_اوکی برو(نیشخند)
(ویو ههجین)
رفتم طبقه ی بالا که با 3 تا اتاق مواجه شدم
در اتاق اولی رو باز کردم و دیدم چند تا زن میانسال خوابیدن. درو آروم بستم
+واو نکنه به زن های بزرگتر از خودت علاقه داری
_هی زود قضاوت نکن اونا خدمتکارا هستن(یکم با لحن عصبی)
+اوه اوکی ببخشید
داشتم میرفتم در اتاق دومی رو باز کنم
_به نفعته که اون درو باز نکنی
+اونوقت چرا؟
منم بیشتر کنجکاو شدم برای همین درو باز کردم
دیدم چند تا مرد لخت خواب بودن
بعد از یه ثانیه جلو چشمام سیاهی شد
(ویو جیمین)
قرار بود زیاد بهش نزدیک نشم ولی غرورم بهم اجازه نداد که بزارم اون صحنه رو ببینه
بی سروصدا ولی سریع رفتم طبقه بالا
تا درو باز کرد جلوی چشمش رو گرفتم و آروم درو بستم
+وای خدا اون چه صحنه ای بود که من دیدم
_بهت گفتم درو باز نکن
+ببینم تو همجنسگرایی؟
_چی داری میگی برا خودت اونا هم خدمتکار و راننده بودن
+پس چرا هیچی تنشون نبود؟؟
_همیشه وقتی میخوان بخوابن لباساشون رو در میارن چون گرمشون میشه
+باشه باشه فهمیدم ولی الان اینجا یکی اتاق خالی هست پس یعنی من تو اتاق میخوابم تو هم روی کاناپه
_عمراً
متوجه شدم احساسات بیشتر از اونیه که بتونم جلوشو بگیرم پس تصمیم گرفتم بیشتر بهش نزدیک بشم که اون هم عاشقم بشه......
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
- ۵.۶k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط