ميگن يه روز يك عابدي بود كه در كوه به عبادت مشغول بود...س
ميگن يه روز يك عابدي بود كه در كوه به عبادت مشغول بود...سهميه روزانه اش دو قرص نان بود كه برادرش از شهر ميفرستاد......چند روز شد كه روزي اش از شهر نرسيد....به شهر رفت ولي هيچ كس بجز يك كافر بيخدا حاضر نشد بهش نون بده.....عابد از سر ناچاري نون رو گرفت و برگشت....در راه يك سگ دنبالش افتاد....عابد يكم از نون رو انداخت...سگ خورد.....بازهم دنبالش رفت...القصه عابد تمام نون رو داد و باز هم سگ دنبالش ميرفت....عابد برگشت و گفت چه سگ بي چشم و رويي هستي ...هنوز دنبال من مي آيي؟؟؟سگ به سخن اومد و گفت بي چشم و رو تو هستي كه چند روز ،نونت دير شد نتونستي تحمل كني و رفتي از كافر نون گرفتي....البته اين فقط داستان بود.....ولي ...
- ۲۷۳
- ۲۴ آبان ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط