خیره شده بود به دوردست ، حرف نمی زد
خیره شده بود به دوردست ، حرف نمی زد
گفتم : "به چی فکر می کنی ؟"
یه آه بلند کشید و گفت : به این که هیچ جای برگشتی نیست .
عرق چین قدیمی و همیشگی اش را برداشت و دستی به موهای سفید همچون برفش کشید و همانطور که به دوردست نگاه میکرد یک جمله گفت :
"جوری زندگی کن که هیچ وقت حسرت گذشته را نخوری!"
گفتم : "به چی فکر می کنی ؟"
یه آه بلند کشید و گفت : به این که هیچ جای برگشتی نیست .
عرق چین قدیمی و همیشگی اش را برداشت و دستی به موهای سفید همچون برفش کشید و همانطور که به دوردست نگاه میکرد یک جمله گفت :
"جوری زندگی کن که هیچ وقت حسرت گذشته را نخوری!"
- ۴۶۳
- ۱۱ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط