{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی مردی رو به حکیمی کرد

روزی مردی رو به حکیمی کرد
و گفت:ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد؟
حکیم لبخندی زد و گفت:خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرستش.
دیدگاه ها (۱۰)

شنیده ها حاکی از آن است که در بازی ایران بحرین وقتی پورعلی گ...

یه سوال برام پیش اومده...اینایی که میرن روی ریل قطار دراز می...

زنه در حال وصیت به شوهر لحظه مرگ:وقتی مردم دوست دارم تو مرا ...

بابا به خدا آمریکاییا خرنگلشیفته فراهانی در یک سایت آمریکایی...

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۳(last part) با چیزی...

ترکم نکن

[سناریو]موضوع::وقتی از سرکار میان خونه و میبینن تو داری با ص...

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

╔════════════════════════════╗پارت ۱۱۰ | «روزی که همه فهمیدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط