پارت 37
پارت 37
خوشبختانه حالش خیلی خوب شد و حالت طبیعی قبلیش برگشته الان میگم
ببرنش بخش با خنده گفتم:خوش خبر
باشی دکتر که با خبرت روزمو ساختی دکتر خنده ایی کردو زد رو شونم:خداروشکر با خوشحالی رفتم سه
کیلو شیرینی گرفتم و کل بیمارستان،پخش کردم به مامان اینام خبر دادن وقتی اومدن سعیده رو
فرستاده بودن بخش خیلی خوشحال
بودم تو پوست خودم نمیگنجیدم رفتم اتاق سعیده :_سعیده خانوم چطوری؟به
صورتم نگاه کرد اما چیزی نگفت_سعیده خوبی؟دردنداری؟بازم حرفی نزد بی
توجهیش عذابم میداد برای همین اومدم
بیرون.خدایا چیشده چرا سعیده اینطوری میکنه باهام همینطور بیرون اتاق بودم توی حال خودم بودم
خوشحال بودم از اینکه سعیده حالش خوب شده و بیدار شده از یه طرف
دیگم ناراحت بودم که چرا سعیده
همچین رفتاری باهام داشت سوالات خیلی زیادی داشتم که واسه همشون هیج جوابی نداشتم صدای مامان اومد
برگشتم دیدم مامان اینا اومدن حال احوال پرسی کردیمو رفتن تو اتاق که به سعیده برسن و من همونجا با حال گیجم
نشسته بودم...(چندروز بعد)
بعد از مرخص شدن سعیده سوار ماشین شدیم...تو راه هیچ حرفی بینمون رد و
بدل نمیشد راستشو بخواید تو این مدت
سعیده حتی یه کلام هم باکسی حرف نزده بود دکتر بهم گفته بود ببرمش پیش
یک روان شناس اما مردد بودم...به
سعیده نگاه کردم سرشو به شیشه ی
ماشین تکیه داد بود و چشمهاشو بسته
بود...دلم میخواست این سکوت بینمونو بشکنم اما میترسیدم از فکری که سعیده راجبم کنه میترسیدم پس تصمیم گرفتم
که سکوت کنم...کلیدو تو درچرخوندم و وارد خونه شدیم سعیده بی هیچ حرفی به سمت اتاقش حرکت کرد...منم به
سمت اشپزخونه رفتم تا یه غذا برای سعیده اماده کنم...اشپزیم خوب نبود اما تمام تلاشمو کردم
خوشبختانه حالش خیلی خوب شد و حالت طبیعی قبلیش برگشته الان میگم
ببرنش بخش با خنده گفتم:خوش خبر
باشی دکتر که با خبرت روزمو ساختی دکتر خنده ایی کردو زد رو شونم:خداروشکر با خوشحالی رفتم سه
کیلو شیرینی گرفتم و کل بیمارستان،پخش کردم به مامان اینام خبر دادن وقتی اومدن سعیده رو
فرستاده بودن بخش خیلی خوشحال
بودم تو پوست خودم نمیگنجیدم رفتم اتاق سعیده :_سعیده خانوم چطوری؟به
صورتم نگاه کرد اما چیزی نگفت_سعیده خوبی؟دردنداری؟بازم حرفی نزد بی
توجهیش عذابم میداد برای همین اومدم
بیرون.خدایا چیشده چرا سعیده اینطوری میکنه باهام همینطور بیرون اتاق بودم توی حال خودم بودم
خوشحال بودم از اینکه سعیده حالش خوب شده و بیدار شده از یه طرف
دیگم ناراحت بودم که چرا سعیده
همچین رفتاری باهام داشت سوالات خیلی زیادی داشتم که واسه همشون هیج جوابی نداشتم صدای مامان اومد
برگشتم دیدم مامان اینا اومدن حال احوال پرسی کردیمو رفتن تو اتاق که به سعیده برسن و من همونجا با حال گیجم
نشسته بودم...(چندروز بعد)
بعد از مرخص شدن سعیده سوار ماشین شدیم...تو راه هیچ حرفی بینمون رد و
بدل نمیشد راستشو بخواید تو این مدت
سعیده حتی یه کلام هم باکسی حرف نزده بود دکتر بهم گفته بود ببرمش پیش
یک روان شناس اما مردد بودم...به
سعیده نگاه کردم سرشو به شیشه ی
ماشین تکیه داد بود و چشمهاشو بسته
بود...دلم میخواست این سکوت بینمونو بشکنم اما میترسیدم از فکری که سعیده راجبم کنه میترسیدم پس تصمیم گرفتم
که سکوت کنم...کلیدو تو درچرخوندم و وارد خونه شدیم سعیده بی هیچ حرفی به سمت اتاقش حرکت کرد...منم به
سمت اشپزخونه رفتم تا یه غذا برای سعیده اماده کنم...اشپزیم خوب نبود اما تمام تلاشمو کردم
- ۵.۱k
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط