اصلا میدانی...
اصلا میدانی...
مقصر پدر و مادرم بودند
آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند
آنقدر مادرم گفت من این همه عمر پای پدرت ماندنم و تمام کسانی که خاطرم را میخواستند به عشق پدرت دست رد به سینه شان زدم...
پدرم گفت من چه خون دل ها خوردم
تا توانستم مادرت را سهم خود کنم
آن قدر گفتند از عشقشان
از وفاداری شان
که من همیشه خواستم مثل پدرم،مثل مادرم عاشقی کنم...
اما خبر نداشتم روزگار تغییر کرده
خبر نداشتم آدم ها عوض شده اند
دیگر از آن عشق ها و وفاداری های قدیم خبری نیست...
مقصر پدر و مادرم هستند
باید به من میگفتند این عشقی که برایت تعریف کردیم برای گذشته است
الان دیگر مثل ما نباش که زمین میخوری...
مقصر پدر و مادرم بودند
آنقدر از عشقشان برایم تعریف کردند
آنقدر مادرم گفت من این همه عمر پای پدرت ماندنم و تمام کسانی که خاطرم را میخواستند به عشق پدرت دست رد به سینه شان زدم...
پدرم گفت من چه خون دل ها خوردم
تا توانستم مادرت را سهم خود کنم
آن قدر گفتند از عشقشان
از وفاداری شان
که من همیشه خواستم مثل پدرم،مثل مادرم عاشقی کنم...
اما خبر نداشتم روزگار تغییر کرده
خبر نداشتم آدم ها عوض شده اند
دیگر از آن عشق ها و وفاداری های قدیم خبری نیست...
مقصر پدر و مادرم هستند
باید به من میگفتند این عشقی که برایت تعریف کردیم برای گذشته است
الان دیگر مثل ما نباش که زمین میخوری...
- ۲.۷k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط