{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسر بچه ای پیش حکیمی کار میکرد روزی حکیم برایش مهمان امد

پسر بچه ای پیش حکیمی کار میکرد روزی حکیم برایش مهمان امد به پس گفت تا من بروم مهمانم را از بازار به خانه همراهی کنم تو برو سه کیلو گوشت تازه بگیر و کباب کن تا ما بیاییم.پسر زود به قصابی رفت و گوشت را خرید قشنگ پیازه و ادویه زد و شروع به کباب کردن کرد.در همان حین گربه ی کوچکی میو میو میکرد و گشنش بود ولی پسر زره ای به او گوشت ندادو هرچی دم دستش بود را برایش پرت میکرد.پسر هرسیخ کباب که میکرد را از بس شکموبود میخورد تا جایی که دید همه ی کبابهارو خورده حکیم در همان حال رسید به پسر گفت کبابها کجاست.پسر که از قبل فکرش را کرده بود گفت گربه خورده.گربه هم ان گوشه میو میو میکرد.حکیم که به گربه نگاه کرد فکری به زهنش رسید گربه رو گرفت و رو ترازو گذاشت درست سه کیلو بود به پسر گفت این.که سه کیلو است پسر گفت بله ان سه کیلو گوشت را خورده.حکیم گفت:اگر این گربه هست پس گوشت کو؟
اگر این گوشت هست پس گربه کو؟؟؟
دیدگاه ها (۱)

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل دا...

چقدر خنده داره که یک ساعت خلوت کردن با خدا طولانی و طاقت فرس...

يه نفر ميميره و ميره اون دنيا,وقتي حساب ميکنن بهش ميگن انتخا...

يه بازاریابِ جارو برقی درِ یه خونه‌ای رو می‌زنه، تا خانمِ خو...

سناریو گتو و گوجو

عتراف میکنم: با پسر داییم داشتیم مسابقه میدادیم ببینیم کی ت...

تصادف

چند داستان درمورد #کاسب_منصفرزق حلال - داستان درباره رزق حلا...

𝐀𝐥𝐨𝐧𝐞 𝐢𝐧 𝐒𝐞𝐨𝐮𝐥 فصل ۵ پارت ۱۹

#فندک_طلایی#پارت_51ترسیده بودم .. بیشتر از همیشه ... میلرزید...

p6110سال بعد... موج‌ها بی‌وقفه خودشونو می‌زدن به ساحل.نه آرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط