{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترم به خاطر همچین موضوعی خجالت می کشید؟

دخترم به خاطر همچین موضوعی خجالت می کشید؟


+دختر خوشگلم اینکه خجالت نداره


هینا: نه زشته من بزرگ شدم ، یوری بهم گفت بچه کوچیکا خودشونو خیس میکنن ، گفت اگه بابام بفهمه دیگه دوسم نداره


یوری ، دختره ی هرزه ، به موقع به حسابت میرسم


+اون چرت و پرت زیادی میگه ، خودم به حسابش میرسم ، بعدشم کدوم بابایی دختر خودشو دوست نداره؟ الان باهم میریم مامان حمامت میکنه بعدشم یه دست لباس بهت میدم بپوشی بخوابی ، نگران نباش


سری تکون داد و منم قطره اشکی که از چشماش افتاده بود رو پاک کردم و بوسه ای روی گونه اش زدم و به سمت حمام داخل اتاق هدایتش کردم ، آروم لباساشو درآوردم و با ملایمت حمامش کردم و حوله ای دور تنش پیچیدم ، روی صندلی نشوندمش و سشوار رو روشن کردم و آروم لای موهای بلندش میکشیدم ، بوی موهاش شبیه به من بود ، من موهاش رو سشوار میکشیدم و اونم سرش پایین بود ، توی آینه نگاهی انداختم و با دیدن دو گوی مشکی از لای در متعجب بهش خیره شدم ، از کی اونجا بود؟


هینا: میگم...


نگاهم رو از هیون گرفتمو به هینا دادم:


+جانم دخترم ؟


هینا: می‌...میشه به بابایی نگی چه اتفاقی افتاد؟


+خیلی خب باشه دخترم ، اما این رو بدون قرار نیست بخاطر همچین مسئله ای بابا دیگه دوست نداشته باشه ، تو هنوز بچه ای


هینا: اما یوری مسخرم کرد


+خودم به حساب اون عفریته رو میرسم...


بوسه ای روی موهاش کاشتم و به سمت کمد صورتی رنگ رفتم و درش رو باز کردم ، لبتس راحتی براش برداشتم و به دستش دادم


+میخوای برات بپوشمش ؟


اولش میخواست لجبازی کنه اما بعد آروم سری تکون داد و من به سمت در رفتم و بی توجه چهره ی متعجب هیون در رو بستم و کمکش کردم لباساش رو بپوشه ، بعد از اتمام کار ها به سمت در رفتم و وقتی بازش کردم دیگه هیون اونجا نبود ، اول هینا رو فرستادم و بعد خودم چراغ رو خاموش کردمو دنبالش رفتم ، توی راه از هم جدا شدیم.
در اتاق رو بستم و دیدم هیون بیرون تویه تراسه بی توجه به اون روی تخت ولو شدم و چند دقیقه‌ بعد خوابم برد
دیدگاه ها (۳)

پارت ۲۸۸گوشی رو قطع کردمو بلافاصله باهام تماس گرفته شد، لینو...

پارت ۲۸۹ویو یونا:چشمام رو که باز کردم رویه صندلی بودم و جولی...

پارت ۲۸۷تویه یه رستوران نشستیم و سوجون سفارش داد و منم میخوا...

پارت ۲۸۶تقریباً دوماه از شروع جلسه های درمانی هیون گذشته و ...

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 2+ چیزی نیست.+ معلومه.رفتم کنارش نشستم و آروم پتو ر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

رمان: قلب در تاریکی

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟖ویو جونگکوکمامان و عمو یونگ هو رفته بو...

🌹 My Dream 🎤Part ²¹همشون بلند شدن و شروع کردن به جمع کردن می...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط