{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³⁵

انفجار... اما نه از جنسِ صدا. انفجاری از جنسِ معنا.

لحظه‌ای که قدرتِ سیاه و بنفشِ وُید با نورِ نقره‌ای و آبیِ اِلا برخورد کرد، انگار تمامِ هستی در یک نقطه متمرکز شد. آن سیاهچاله‌ی عظیم، آن هیولایِ ادغام‌شده‌ی امپراتورها، در میانه‌ی این فشارِ بی‌رحمانه، شروع به فروپاشی کرد. آن‌ها که می‌خواستند جهان را ببلعند، حالا خودشان در میانه‌ی این دو نیرو، مثل یک ستاره‌ی در حالِ مرگ، متلاشی می‌شدند.

در آن لحظه‌ی بی‌زمان، اِلا حس کرد که تمامِ خاطراتش، تمامِ دردهای دورانِ کودکی، تنهایی‌هایش و ترس‌هایش در یک موجِ عظیم حل شده‌اند. وُید... او تنها تکیه‌گاهش بود. او مثل یک لنگر در میانِ این طوفانِ کیهانی، دستِ اِلا را گرفته بود. وُید دیگر آن مردِ سرد و بی‌احساسِ ابتدای داستان نبود؛ او حالا بخشی از روحِ اِلا بود و اِلا، بخشی از تاریکیِ او.

«تمومش کن، اِلا!» صدای وُید در ذهنِ او طنین‌انداز شد. «ببندش! همین حالا!»

با یک فریادِ بی‌صدا، اِلا تمامِ هسته‌ی «منبع» را به سمتِ مرکزِ آن سیاهچاله رها کرد. در همان آنی، وُید با تمامِ هیبتِ پادشاهِ شیاطین، زنجیره‌هایِ انرژیِ بنفش و سیاه خود را مثل یک حصارِ ابدی دورِ آن مرکز پیچید و فشار داد.

«بمیر!»

یک موجِ سفیدِ مطلق، تمامِ جهانِ مُهر را بلعید.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی چشم‌های اِلا دوباره باز شد، چیزی نبود جز سکوت.
سکوتِ سنگین، آرام و حتی... زیبا.

او روی زمینی لمس کرد که نه از سنگ بود و نه از خاک؛ انگار روی ابرهایی از گردِ الماس خوابیده بود. آسمان دیگر نه آبی بود و نه سرخ؛ بلکه ترکیبی از رنگ‌های ملایمِ شب و سپیده‌دم بود که در هم می‌آمیختند. دنیای مُهر تغییر کرده بود. آن شکاف‌های آسمانی و آن سایه‌های هراس‌انگیز دیگر وجود نداشتند. جهان، حالا آرام گرفته بود، انگار که نفس‌های عمیقی کشیده باشد.

اِلا به دنبالِ وُید گشت. قلبش به شدت می‌تپید.
«وُید؟» صدایش در این فضایِ بی‌انتها می‌پیچید.

کمی دورتر، در میانه‌ی هاله‌ای از نورِ بنفشِ کم‌رنگ، وُید نشسته بود. او به دیوارِ مرمریِ فرو ریخته‌ای تکیه داده بود. لباس‌هایش پاره‌پاره و آغشته به خونِ سیاه بود و نفس‌هایش سنگین بود، اما وقتی چشم‌هایش را به سمت اِلا برگرداند، آن نگاهِ سرد و بی‌روحِ همیشگی، جای خود را به چیزی بسیار عمیق‌تر داده بود. نگاهی که انگار تمامِ جهان را برای دیدنِ او فدا می‌کرد.

وُید به سختی بلند شد و به سمت او آمد. قدم‌هایش سنگین بود، اما وقتی به اِلا رسید، او را در آغوش گرفت. این بار، نه یک بوسه‌ی گذرا، بلکه آغوشی بود که تمامِ تنهایی‌هایِ سالیانِ دراز را جبران می‌کرد.

«ما... ما زنده موندیم؟» اِلا در سینه‌ی او زمزمه کرد.

وُید سرش را در گودی گردنِ اِلا فرو برد و با صدایی که هنوز هم محکم و مردانه بود، اما لرزشی از آرامش در آن داشت، گفت:
«ما فقط زنده نیستیم، اِلا. ما این دنیا رو ساختیم.»

آن‌ها به دوردست خیره شدند. مادرِ اِلا، در میانه‌ی آن نورها، لبخندی زد و کم‌کم در میانِ گل‌هایِ نوریِ جهانِ جدید محو شد؛ او حالا نه یک زندانی، بلکه بخشی از آرامشِ این جهان بود.

لوسیان و امپراتورها؟ آن‌ها دیگر تهدیدی نبودند. آن‌ها در میانه‌ی آن انفجارِ نهایی، به همان جایی بازگشتند که از آن آمده بودند: به هیچ.

اِلا متوجه شد که پیوندِ آن‌ها دیگر فقط یک جادو نیست؛ آن‌ها حالا نگهبانانِ این جهانِ جدید بودند. اِلا، منبع و دروازه، و وُید، پادشاهی که تاریکی را برای محافظت از نورِ او رام کرده بود.

آن‌ها در آن دنیایِ بی‌انتها، جایی که زمان معنایی نداشت، با هم بودند. نه به عنوانِ یک انسان و یک هیولا، بلکه به عنوانِ دو روحی که زنجیره‌هایِ خون و جادو، آن‌ها را برای همیشه به هم پیوند زده بود.

پایان.

امیدوارم از این فیکشن لذت برده باشید✨
دیدگاه ها (۸)

نویسنده dLyn | 𓍯 ✎ســـــــلام؛ رمان " Blood Chains " به پـــ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط