{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_³³

نبرد از حالتِ مبارزه‌ی جادویی خارج شده بود و به یک برخوردِ وحشیانه تبدیل شده بود. وُید مثلِ یک طوفانِ سیاه در میان امپراتورها می‌تاخت. اون دیگه از قوانینِ فیزیک یا جادو پیروی نمی‌کرد؛ اون خودش داشت قانون رو می‌نوشت. هر ضربه‌ی شمشیرش، نه فقط گوشت و استخوان، بلکه تار و پودِ زمان و مکان رو در این دنیای مرمری تکه‌تکه می‌کرد.

امپراتورِ دود، که سعی داشت با تغییرِ شکل، از حملاتِ وُید فرار کنه، با صدای لرزونی فریاد زد: «تو... تو نباید این‌قدر قدرتمند باشی! تو فقط یه کالبدِ فانی هستی!»

وُید در حالی که با یک دست، یکی از بازوهای دودآلودِ امپراتور رو گرفته بود و داشت اون رو با فشارِ خالص له می‌کرد، با صدایی که مثلِ غرشِ یه هیولایِ زیرزمینی بود، گفت:
«فانی بودن؟ تو هنوز نفهمیدی چی شده. من اون چیزی هستم که تو حتی توی کابوس‌هات هم جرأت دیدنش رو نداشتی.»

با یک حرکتِ ناگهانی، وُید انرژیِ بنفش و سیاه خودش رو در هسته‌ی اون امپراتور رها کرد. انفجاری که رخ داد، نه فقط صدا، بلکه لرزشی در تمامِ ستون‌هایِ دنیایِ مُهر ایجاد کرد.

اما امپراتورهای باقی‌مانده، که از دیدنِ این وحشی‌گری جا خورده بودند، تصمیم گرفتند آخرین برگشان را رو کنند. آن‌ها با هم یکی شدند. سه موجودِ جداگانه در یک کالبدِ عظیم و بی‌شکل ادغام شدند؛ موجودی که حالا نه فقط دود بود و نه فقط ستاره، بلکه یک سیاهچاله بود که داشت تمامِ نورِ آبیِ این دنیا رو به سمت خودش می‌کشید.

اِلا که داشت با قدرتِ جدیدش تعادلِ دنیا رو حفظ می‌کرد، حس کرد که زمین زیر پاش داره از دست میره. مادرش، با چهره‌ای که حالا از اضطراب سپید شده بود، فریاد زد: «اِلا! اونا می‌خوان کلِ هسته‌ی مُهر رو ببلعن! اگه این کار رو بکنن، دیگه نه دنیایی باقی می‌مونه و نه راه برگشتی هست!»

وُید، در حالی که نفس‌نفس می‌زد و خونِ سیاه و نقره‌ای از گوشه‌ی لبش جاری بود، به سمت اِلا برگشت. نگاهش هنوز همون‌قدر سرد و مقتدر بود، اما وقتی به چشم‌های اِلا افتاد، اون تندیِ یخ کمی فروکش کرد.

«اِلا. اون‌ها دارن کلِ بازی رو عوض می‌کنن.» وُید با لحنی محکم و بدونِ ذره‌ای تردید گفت. «باید هم‌زمان با هم بزنیم. نه مثلِ دفعه‌ی قبل، بلکه این بار... باید تمامِ وجودمون رو توی یه نقطه جمع کنیم.»

اِلا با ناباوری نگاهش کرد. «وُید، اگه اون کار رو بکنیم، ممکنه پیوندمون بمونه یا... یا کلِ وجودمون از هم بپاشه. ما ممکنه دیگه هیچ‌وقت نتونیم از هم جدا بشیم. یا حتی...»

وُید حرفش رو قطع کرد. اون جلو اومد و دستِ اِلا رو محکم گرفت. فشارِ دستش نشون می‌داد که چقدر تحت فشار است، اما چشمانش ثابت بود.
«من از جدایی از تو نمی‌ترسم. من از این می‌ترسم که این دنیا رو به اون‌ها بسپارم. انتخاب کن، اِلا. یا مرگ در کنار هم، یا تسلیم شدن به اون‌ها.»

اِلا نگاهی به مادرش انداخت، نگاهی که انگار داشت خداحافظی می‌کرد. بعد دوباره به وُید نگاه کرد. اون قدرتِ سیاه و نقره‌ای که حالا بخشی از روحش بود، با انرژیِ بنفشِ وُید شروع به نوسان کردن کرد.

«باشه...» اِلا با صدایی که در عینِ آرامش، لرزشِ نهایی رو داشت، گفت. «بیا این کار رو بکنیم.»

آن‌ها رو به رویِ آن سیاهچاله‌ی عظیم ایستادند. امپراتورِ ادغام‌شده، که حالا شبیه به یک خدایِ باستانی و ویرانگر بود، دستش را به سمت آن‌ها دراز کرد تا هر دو را در تاریکیِ مطلق غرق کند.

وُید شمشیرش را به زمین کوبید و با فریادی که لرزه بر اندامِ تمامِ موجوداتِ این جهان انداخت، تمامِ انرژیِ پادشاهِ شیاطین رو آزاد کرد. اِلا هم با تمامِ هستی‌اش، دروازه‌ی زنده بودن رو باز کرد.

نورِ نقره‌ای، سیاه، بنفش و آبی در یک نقطه برخورد کردند. برخوردِ این چهار قدرت، نه یک انفجار، بلکه یک سکوتِ مطلق ایجاد کرد. سکوتی که قبل از فروپاشیِ هر چیزی بود.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

این بانو فیک نویسه حمایت شهآیدیش/@victaria_mj.2

این خوشگله فیک نویسه حمایت شهآیدیش/@bts.army.fic

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط