{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت اول

قسمت اول

با یه بسم الله به طرف خونه قدم برداشتم....حالم تعریفی نداشت...مثل همیشه بودم...نگران...از کی و چجوریشو نمیدونم!...اما میدونم تا وضع تغییری پیدا نکنه حال منم خوب نمیشه!...
به دروازه ی زنگ زده خونه که رسیدم قفلو انداختم پشت درو جادرجا بازش کردم...صدای سرفه های بلند و وحشتناک مادرجون دلم و به درد میاورد...بهش قول داده بودم داروهاشو موقع برگشت می خرم...اما نتونستم!...یعنی پولی برام نمونده بود که بتونم باهاش اون داروهای گرون رو بگیرم...
دیدگاه ها (۱)

رمان نبض احساسادامه قسمت اولبا بغض به در چوبی پوسیده ی بالای...

رمان نبض احساسقسمت دوم_آخه قربونت برم الهی ...من که به قول ش...

رمان نبض احساسژانر:عاشقانه,اجتماعیخلاصه رمان:دلارام...دختری ...

اخرین دعا 28

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_8ویو میراغذاهای خیابونی ه...

یک روز پرکار و پر مشغله~داشتم به خونه برمیگشتم،ترافیک وحشتنا...

آینه 34

#وقتی_پسرخالته_و_تنهاتوی_خونه_میمونید· · ───────────── · ·تو...

ازدواج به سبک اجباری پارت 5بهش نگاه کردم موهاش و لباساش خاکی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط