پیلههای بسیاری دیدهام...
پیلههای بسیاری دیدهام...
آویزان از درختی، در جنگلهای دور...
افتاده بر لبهی پنجره...
رها در جوبهای خیابان...
هرچه فکر میکنم اما...
یک پروانه بیشتر در خاطرم نیست...
مگر چندبار به دنیا آمدهایم...
که این همه میمیریم؟
چند اسکناس مچاله...
چند نخ سیگار...
آه، بلیط یک طرفه...
چیزی غمگینتر از تو...
در جیبهای دنیا پیدا نکردهام...
- ببخشید، این بلیط...؟
- پس گرفته نمیشود...؟!
پس بادها رفتهاند؟!
پس این درخت...
به زرد ابد محکوم شد؟!
و قاصدکها آنقدر در کنج دیوار ماندند...
که خبرهایشان از خاطر رفت!
- بیهوده مشت به شیشههای این قطار نکوب!
- بیهوده صدایت را به آن سوی پنجره پرتاب میکنی.
"گروس عبدالملکیان"
آویزان از درختی، در جنگلهای دور...
افتاده بر لبهی پنجره...
رها در جوبهای خیابان...
هرچه فکر میکنم اما...
یک پروانه بیشتر در خاطرم نیست...
مگر چندبار به دنیا آمدهایم...
که این همه میمیریم؟
چند اسکناس مچاله...
چند نخ سیگار...
آه، بلیط یک طرفه...
چیزی غمگینتر از تو...
در جیبهای دنیا پیدا نکردهام...
- ببخشید، این بلیط...؟
- پس گرفته نمیشود...؟!
پس بادها رفتهاند؟!
پس این درخت...
به زرد ابد محکوم شد؟!
و قاصدکها آنقدر در کنج دیوار ماندند...
که خبرهایشان از خاطر رفت!
- بیهوده مشت به شیشههای این قطار نکوب!
- بیهوده صدایت را به آن سوی پنجره پرتاب میکنی.
"گروس عبدالملکیان"
- ۱.۲k
- ۲۹ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط