Funny & fierce
Funny & fierce
Part 1
ساعت ۱۱ شب بود از دوستم خداحافظی کردم و بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم خونه وقتی رفتم تو دیدم مامان و بابام دارن درمورد یه چیزی با دو تا مرد و یه زن که کنارشون هستند حرف میزنن تا منو دیدن صحبتشون رو قطع کردن و همشون به من نگاه کردن
بهشون سلام کردم و داشتم میرفتم توی اتاقم که مامانم صدام زد
(علامت ها)
مامان ههجین(~)
بابای ههجین(=)
ههجین(+)
جیمین(_)
پدر جیمین(؛)
~دخترم یه لحظه صبر کن من و پدرت باهات کار داریم
باشهای گفتم و رفتم پیششون نشستم
=ایشون اقای پارک هستن دخترم که قراره با پسرشون جیمین ازدواج کنی
رفتم تو شوک یعنی چی من اصلا نمیدونم طرف کی هست بعد باید باهاش ازدواج کنم این حرفشون اصلا با عقل جور در نمیومد
همینجوری توی شوک بودم و داشتم با خودم حرف میزدم که یه نفر شروع کرد به صحبت کردن
؛اقای لی بهتر نیست برای اشنایی بیشتر، جیمین با دخترتون یکم تنها صحبت کنن؟
=بله حتما، ههجین اقای پارک رو به اتاقت راهنمایی کن
من و اون پسره که اسمش جیمین بود باهم رفتیم به اتاقم
من رفتم وسایلم رو بزارم سرجاش که شروع کرد به صحبت کردن
_من پارک جیمین هستم و شما؟
وایسا حالا که به اسمش دقت میکنم خیلی آشناست. گوشیمو برداشتم و اسمش رو سرچ کردم. حالا میفهمم چرا مامان و بابام اون رو برای من انتخاب کردم چون پدر اون یکی از بزرگترین سهامدارای کره هست. گوشیمو گذاشتم کنار
+منم لی ههجین هستم
بعد از این مکالمه هردو رفتیم توی سکوت که با سوال من این سکوت شکست
+راستی اقای پارک...
_بهم بگو جیمین اونجوری خوشم نمیاد
+باشه. جیمین تو واقعا میخوای با من ازدواج کنی؟ یا بهتره بگم چرا میخوای با من ازدواج کنی؟
بعد از اینکه سوالم رو پرسیدم تلفن جیمین زنگ خورد، بدون جواب دادن به سوالم تلفنش رو جواب داد. بعد از ۱ دقیقه صحبتش تموم شد
خیلی سرد و عصبانی بهم نگاه کرد
_من باید برم
و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت
چه پسر بد اخلاقی. جوری نگام میکرد که انگار باهاش کاری کردم، حتی سوالم رو بدون جواب گذاشت و رفت. عمراً باهاش ازدواج کنم
بلند بلند داشتم این حرف هارو میزدم که یهو در اتاقم باز شد......
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
Part 1
ساعت ۱۱ شب بود از دوستم خداحافظی کردم و بعد از ۱۰ دقیقه رسیدم خونه وقتی رفتم تو دیدم مامان و بابام دارن درمورد یه چیزی با دو تا مرد و یه زن که کنارشون هستند حرف میزنن تا منو دیدن صحبتشون رو قطع کردن و همشون به من نگاه کردن
بهشون سلام کردم و داشتم میرفتم توی اتاقم که مامانم صدام زد
(علامت ها)
مامان ههجین(~)
بابای ههجین(=)
ههجین(+)
جیمین(_)
پدر جیمین(؛)
~دخترم یه لحظه صبر کن من و پدرت باهات کار داریم
باشهای گفتم و رفتم پیششون نشستم
=ایشون اقای پارک هستن دخترم که قراره با پسرشون جیمین ازدواج کنی
رفتم تو شوک یعنی چی من اصلا نمیدونم طرف کی هست بعد باید باهاش ازدواج کنم این حرفشون اصلا با عقل جور در نمیومد
همینجوری توی شوک بودم و داشتم با خودم حرف میزدم که یه نفر شروع کرد به صحبت کردن
؛اقای لی بهتر نیست برای اشنایی بیشتر، جیمین با دخترتون یکم تنها صحبت کنن؟
=بله حتما، ههجین اقای پارک رو به اتاقت راهنمایی کن
من و اون پسره که اسمش جیمین بود باهم رفتیم به اتاقم
من رفتم وسایلم رو بزارم سرجاش که شروع کرد به صحبت کردن
_من پارک جیمین هستم و شما؟
وایسا حالا که به اسمش دقت میکنم خیلی آشناست. گوشیمو برداشتم و اسمش رو سرچ کردم. حالا میفهمم چرا مامان و بابام اون رو برای من انتخاب کردم چون پدر اون یکی از بزرگترین سهامدارای کره هست. گوشیمو گذاشتم کنار
+منم لی ههجین هستم
بعد از این مکالمه هردو رفتیم توی سکوت که با سوال من این سکوت شکست
+راستی اقای پارک...
_بهم بگو جیمین اونجوری خوشم نمیاد
+باشه. جیمین تو واقعا میخوای با من ازدواج کنی؟ یا بهتره بگم چرا میخوای با من ازدواج کنی؟
بعد از اینکه سوالم رو پرسیدم تلفن جیمین زنگ خورد، بدون جواب دادن به سوالم تلفنش رو جواب داد. بعد از ۱ دقیقه صحبتش تموم شد
خیلی سرد و عصبانی بهم نگاه کرد
_من باید برم
و بدون هیچ حرف دیگهای از اتاق بیرون رفت
چه پسر بد اخلاقی. جوری نگام میکرد که انگار باهاش کاری کردم، حتی سوالم رو بدون جواب گذاشت و رفت. عمراً باهاش ازدواج کنم
بلند بلند داشتم این حرف هارو میزدم که یهو در اتاقم باز شد......
#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
- ۵.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط