{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست

به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست
و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست

چنان در آینه خورده گره تنم به تنت

که خود تمیز تو و من ز هم میسر نیست


هزار بار کتاب تن تو را خواندم

هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست

برای تو همه از خوبی تو می گوید

اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست


ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس

که او به راز تنت از من آشنا تر نیست


تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق

وگرنه هیچ گلی این چنین معطر نیست


به انتهای جهان می رسیم در خلائی

که جز نفس نفس آنجا صدای دیگر نیست

خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر

ز حالت تو در آن لحظه های آخر نیست
دیدگاه ها (۱)

با دست خود نوشید شاعر شوکرانش رانه! مرگ هم حتی نمی‌فهمد زبان...

میدونی قشنگی زندگی چیه؟ تو بی خبر باشی و یکی دیگه برات پیش خ...

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنیمی رسد روزی که مرگ عشق ر...

آی کبوتر که نشستی روی گنبد طلا هر کجا پر می کشی تو حرم ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش سوم_"سه دور""چی؟""چهار دو...

به غیر از آیینه کس روبروی بستر نیست و چشم آینه جز ما به سوی...

به غیر از آینه، کس روبه‌روی بستر نیستو چشم آینه جز ما به سوی...

بــــه انتهــــای جهـان می‌رسیم در خلاییکه جز نفس نفس آن‌جا ...

تا به آخر نفسم ترک تو در خاطر نیستعشق خود نیست اگر تا نفس آخ...

موج ز خود رفته رفتساحل افتاده مانداین، تن فرسوده را،پای به د...

ای بوی دوست! شب همه شب در بر منییاد مدام حافظه‌ی بستر منیای ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط