چشمـٓ نقرهٰ اےٓ..
چشمـٓ نقرهٰ اےٓ..
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
یآ گلٓـ زردمٰـ..؟
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
part⁴
آروم از ماشین پیاده شد و منتظر شد کوک جلوش حرکت کنه.
من: سولهی نیومد..؟
کوک: نه.
آروم و با اقتدار راه میرفت و هر از گاهی پشت سرش رو نگاه میکرد تا مطمئن بشه جیمین هست.
نمیدونست جونگکوک چی به منشی داد که منشی۳۶٠درجه خم شد و با احترام صحبت کرد.
جونگکوک با چشماش بهش اشاره داد تا به اتاق اخر سالن بره.
آروم در و باز کرد و به دکتری که مشغول تمیز کردن میزش بود سلام کرد.
دکتری که آلفا بود با خوش رویی جوابش رو داد.
دکتر: به فرما پسرم،روی تخت بشین.
روی تخت نشست و دکتر مشغول معاینه قلبش شد.
دکتر: خوبه، حالا روی تخت دراز بکش.
کفشاش رو درآورد و دراز کشید.
دکتر آلفا که کمی اونورتر مشغول انجام کاری بود، پرسید:چقد گذشته؟
جیمین هول کرد.نمیدونست چی بگه.منظور دکتر چی بود؟
یعنی ممکن بود جونگکوک گفته باشه بچه کاشته؟
آب دهنشو قورت داد و گفت: دو..دوهفته.
دکتر با یه آمپول برگشت.
آروم لباس پسرک رو بالا زد و همونجور که پد الکی رو بغل نافش میکشید متوجه نگاه پر تعجب جیمین روی خودش شد پس گفت: چون زمان کمیه، فعلا مشخص نمیکنه بچه مونده یا نه، من اینو براتون میزنم، بعد آزمایش میدید اونوقت مشخص میشه.
همون لحظه صدای در اومد و جونگکوک داخل شد.
دکتر بعد احوال پرسی گرم با کوک، همون مسئله رو برای جونگکوک توضیح داد.
دوباره برگشت و کاملا آروم نوک تیز آمپولو وارد شکمش کرد.
و خب جیمین..
به جای اینکه درد داشته باشه، خندش گرفته بود!
نافش جای حساسی از بدنش بود و باعث خنده ی شدیدش میشد. به زور جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده!
دکتر آمپولو خارج کرد و بعد دوباره با آمپولی دیگه برگشت.
جیمین پوفی کشید،میخواستن سوراخ سوراخش کنن؟
دکتر: دستتو مشت کن.
همون کارو انجام داد و دکتر ازش دو شیشه کوچیک خون گرفت و به پرستار داد تا ببرنش.
کوک: کی جواب آزمایش میاد؟
دکتر:دو سه ساعت دیگه.
و جیمین تازه اونجا بود که احساس سرگیجه میکرد..شکمش سر شده بود اما حالا درد نافش شروع شده بود.
دوتا مرد آلفا به خوبی از رایحه جیمین، دردشو احساس میکردن.
جونگکوک با دیدن قیافش،اخمی کرد و به دکتر گفت:این چرا رنگش پرید؟
دکتر:چیزی نیست.بدنش ضعیفه و به خاطر آمپولا اذیت شده.
دکتر لیوان آب قندی که درستش کرده بود رو دست پسر داد.
جیمین که لجباز تر از اینا بود و میخواست نشون نده اذیت شده،گفت:م..ممنون،من..خوبم،نیازی نیست.
دکتر اخمی کرد.
بازوی راست جیمین و گرفت و نشوندش.
به زور لیوانو توی دستاش جا داد و به طرز باحالی گفت:من این حرفا حالیم نمیشه پسرجون. باید بخوری تا بهتر بشی.
وقتی مطمئن شد جیمین اونو کامل خورده،سمت گوشش خم شد و آروم لب زد:طرز نفس کشیدنت نامنظم و ضعیفه..آسم داری، نه؟
رنگ از رخ جیمین پرید.با چشمای درشتش به حالت التماس وار به دکتر نگاه کرد.
دکتر آلفا لبخند اطمینان بخشی زد که یعنی هیچی نمیگه.
کوک: چیزی شده؟
اوه،کلا وجود اونو فراموش کرده بودن!
جیمین لبخند بیحالی زد و گفت:نه..چیزی نشده..
چرا یکی این رازو واسه بچم نگه نمیداره؟ 😂💔
(همون که آسم داره)
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
یآ گلٓـ زردمٰـ..؟
▹ · ————— ·𖧷· ————— · ◃
part⁴
آروم از ماشین پیاده شد و منتظر شد کوک جلوش حرکت کنه.
من: سولهی نیومد..؟
کوک: نه.
آروم و با اقتدار راه میرفت و هر از گاهی پشت سرش رو نگاه میکرد تا مطمئن بشه جیمین هست.
نمیدونست جونگکوک چی به منشی داد که منشی۳۶٠درجه خم شد و با احترام صحبت کرد.
جونگکوک با چشماش بهش اشاره داد تا به اتاق اخر سالن بره.
آروم در و باز کرد و به دکتری که مشغول تمیز کردن میزش بود سلام کرد.
دکتری که آلفا بود با خوش رویی جوابش رو داد.
دکتر: به فرما پسرم،روی تخت بشین.
روی تخت نشست و دکتر مشغول معاینه قلبش شد.
دکتر: خوبه، حالا روی تخت دراز بکش.
کفشاش رو درآورد و دراز کشید.
دکتر آلفا که کمی اونورتر مشغول انجام کاری بود، پرسید:چقد گذشته؟
جیمین هول کرد.نمیدونست چی بگه.منظور دکتر چی بود؟
یعنی ممکن بود جونگکوک گفته باشه بچه کاشته؟
آب دهنشو قورت داد و گفت: دو..دوهفته.
دکتر با یه آمپول برگشت.
آروم لباس پسرک رو بالا زد و همونجور که پد الکی رو بغل نافش میکشید متوجه نگاه پر تعجب جیمین روی خودش شد پس گفت: چون زمان کمیه، فعلا مشخص نمیکنه بچه مونده یا نه، من اینو براتون میزنم، بعد آزمایش میدید اونوقت مشخص میشه.
همون لحظه صدای در اومد و جونگکوک داخل شد.
دکتر بعد احوال پرسی گرم با کوک، همون مسئله رو برای جونگکوک توضیح داد.
دوباره برگشت و کاملا آروم نوک تیز آمپولو وارد شکمش کرد.
و خب جیمین..
به جای اینکه درد داشته باشه، خندش گرفته بود!
نافش جای حساسی از بدنش بود و باعث خنده ی شدیدش میشد. به زور جلوی خودشو گرفته بود تا نخنده!
دکتر آمپولو خارج کرد و بعد دوباره با آمپولی دیگه برگشت.
جیمین پوفی کشید،میخواستن سوراخ سوراخش کنن؟
دکتر: دستتو مشت کن.
همون کارو انجام داد و دکتر ازش دو شیشه کوچیک خون گرفت و به پرستار داد تا ببرنش.
کوک: کی جواب آزمایش میاد؟
دکتر:دو سه ساعت دیگه.
و جیمین تازه اونجا بود که احساس سرگیجه میکرد..شکمش سر شده بود اما حالا درد نافش شروع شده بود.
دوتا مرد آلفا به خوبی از رایحه جیمین، دردشو احساس میکردن.
جونگکوک با دیدن قیافش،اخمی کرد و به دکتر گفت:این چرا رنگش پرید؟
دکتر:چیزی نیست.بدنش ضعیفه و به خاطر آمپولا اذیت شده.
دکتر لیوان آب قندی که درستش کرده بود رو دست پسر داد.
جیمین که لجباز تر از اینا بود و میخواست نشون نده اذیت شده،گفت:م..ممنون،من..خوبم،نیازی نیست.
دکتر اخمی کرد.
بازوی راست جیمین و گرفت و نشوندش.
به زور لیوانو توی دستاش جا داد و به طرز باحالی گفت:من این حرفا حالیم نمیشه پسرجون. باید بخوری تا بهتر بشی.
وقتی مطمئن شد جیمین اونو کامل خورده،سمت گوشش خم شد و آروم لب زد:طرز نفس کشیدنت نامنظم و ضعیفه..آسم داری، نه؟
رنگ از رخ جیمین پرید.با چشمای درشتش به حالت التماس وار به دکتر نگاه کرد.
دکتر آلفا لبخند اطمینان بخشی زد که یعنی هیچی نمیگه.
کوک: چیزی شده؟
اوه،کلا وجود اونو فراموش کرده بودن!
جیمین لبخند بیحالی زد و گفت:نه..چیزی نشده..
چرا یکی این رازو واسه بچم نگه نمیداره؟ 😂💔
(همون که آسم داره)
۵.۳k
۰۴ فروردین ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.